1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان طنز

شروع موضوع توسط Ali٢ در ‏16 ژوئن 2014 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. Ali٢

    Ali٢ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    35
    جنسیت:
    مرد
    سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول . هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن و

    اولی میره پای صندوق و میگه : ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم : صندوقدار : کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی . میگه یعنی چی آقا خودت گفتی الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم .

    خلاصه از اون اصرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه : آقا راست میگن دیگه ، منم شاهدم وقتی من میزمو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم .

    صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چی میگی آقا ، شما هم حساب نکردی !

    بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده ؟

    گفت : با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم




    یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

    مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ..

    مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …

    مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …

    مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

    مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

    مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت .

    مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست ... و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

    مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت…

    بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم …



    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

    وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

    - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

    مرد با هیجان پاسخ میگه:

    - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

    بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

    - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

    و بعد خانم زیبا بطری رو به مرد میده.

    مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

    زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

    مرد می گه شما نمی نوشید؟!

    زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

    - نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!










    روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.
    بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

    کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
    - رییس پرسید: «بابا خونس؟»
    صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
    - می تونم با او صحبت کنم؟
    کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

    - رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
    بله
    - می تونم با او صحبت کنم؟
    دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

    - رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا * دیگری آنجا هست؟»
    کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
    - رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
    کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
    ـ مشغول چه کاری است؟
    کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

    - رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
    صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
    - رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
    کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

    - رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
    کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»









    دوستان اميد وارم لذت برده باشيد اميدوارم لذت ببريد
     

    فایل های ضمیمه:

    • image.jpg
      image.jpg


      اندازه فایل:
      135.5 کیلو بایت
      نمایش ها:
      10

    موضوعات مشابه

    baranbahar, ارامش و صبا سادات از این پست تشکر کرده اند.
  2. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    با حال بود...
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.