1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان عاشقانه ” نقش تو و من ”

شروع موضوع توسط pary royaee در ‏21 ژوئیه 2014 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. pary royaee

    pary royaee عاشقی رو با خدا دوس دارم و لا غیر کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    2,311
    تشکر شده:
    8,655
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    خط محکمی روی کاغذ می کشم،این جاده همیشه همین طور بوده است.در موازات خط باید درختان بلند کاج را تا بی نهایت افق صفحه ام با ضربه های تند و محکم نقش بزنم.
    خاکستری تیره و روشن را که روی تنه درختان محو می کنم ،تو از راه می رسی.
    درست پشت به خورشید ،در حاشیه راه
    قدم می زنی تا سایه دلخواهی پیدا کنی،رد پاهایت را تند تند روی کاغذ هاشورمی زنم.با چند ضربه ساده ،کیف قهوه ای چرمی ات را که لبه جاده گذاشته ای می کشم.همان کتاب دیروزی را بین دستانت لوله کرده ای ،نگاهی به انتهای جاده می اندازی و من با ضربه های ملایم بوته های سبز آخر مسیر را به سفیدی کاغذ اضافه می کنم.
    از این فاصله
    تمام بلندی اندامت، تنها نیمی از مدادم را می پوشاند. با چند خط ساده روی کاغذ کاهی ام جان می گیری!
    کتاب را بالاتر از حد معمول گرفته ای،در میان سطرهای
    داستانی که می خوانی شناور می شوی و باد آرام لابه لای درختان چرخ می زند!


    مداد را بین موهای آشفته شده ات بالا و پایین می برم، پهنای مداد را روی پیراهن سفیدی که به تن داری می گذارم و سایه ای ملایم تا پایین لباست امتداد می یابد، تیرگی شلوار پارچه ای اتو زده ات ،خاکستری ترین قسمت کاغذ می شود!
    کتابت را ورق می زنی ! داستانت به انتها نزدیک شده و نقاشی ام کم کم با خطوط محو چهره ات تکمیل می شود!
    در ابروهای گره شده ات حسی از
    کنجکاوی نمی بینم، شاید اگر کمی کتاب را پایین تر بیاوری ، مرا شبیه یکی از شخصیت های داستان هایی که می خوانی بیابی که از سطرهای محاصره شده زیر چشمانت، بیرون پرت شده ام!


    پس کی می خواهی سوال هایت را بپرسی؟ مثلا خیلی ساده بگویی هوا خوب است مگر نه؟ یا می توانم طرح هایتان را ببینم!؟ یعنی اصلا کنجکاو نشده ای ؟ اما انگار تو اصلا مرا نمی بینی. شاید هم باید باور کنم توفقط طرحی هستی میان هزاران طرحی که کشیده ام.

    از پیچ جاده که می گذرم تو را می بینم! مثل هیجان انگیزترین قسمت یک داستان با چشمانم تمام زیبایی اندام کشیده ات را خط به خط می خوانم.
    کتاب را بین دستانم جابه جا می کنم و به بهانه ی پیدا کردن سایه ای، دستان سفید ات که روی کاغذ می چرخند را از نظر می گذرانم. کلاه آفتاب گیر،
    زیبایی چهره ات را بی رحمانه از نگاهم دزدیده است، سرت را که بالا می آوری، نگاهم را پرت می کنم روی خطوط کتاب، فضای دود گرفته داستان به سرفه ام می اندازد، هیاهوی دیالوگ ها گوشم را پر می کند!


    نگاهم را از لبه ی کتاب، آرام روی صخره ای که نشسته ای سر می دهم، مدادت را بالا گرفته ای، انگار داری قد مردی را اندازه می کنی که روحش تا بی نهایت تو امتداد یافته است! شاید هم نگاهت سرگردان برگ های بهم ریخته درختان کاج شده که با سایه های بلندشان با سنگ ریزه های کنار جاده ، سایه روشن های نامنظمی را به وجود آورده اند، چه حسرت برانگیز است که من هم خطی باشم از خطوط سیاهی که با چرخش دستانت روی کاغذ نقش می زنی.

    باد نرم و آرام می وزد و لبه های کاغذهای زیر دستت را لوله می کند، کاش می گذاشتی باد آنها را با خودش ببرد. شاید خوش شانس باشم و یکی از آنها کنار پایم به زمین بیفتد و عطر نفس هایت که با خطوط روی کاغذ در آمیخته در تنم به گردش درآید، آنوقت شاید تو بیایی به بهانه گرفتن کاغذ مرا مهمان لبخندی کنی، شاید کنجکاو باشی و از من سوال کنی که چه کتابی می خوانم!؟ شاید هم بخواهی یکی از کتاب های توی کیف، که من فقط برای تو آوردمشان را از من قرض بگیری! اما انگارتو اصلا مرا نمی بینی. شاید هم باید باور کنم تو فقط داستانی هستی میان هزاران داستانی که خوانده ام.

    اتومبیل که می ایستد تو کتابت را توی کیف می گذاری بر میگردی و حلاوت نگاهت تا عمق جان خسته ام نفوذ می کند. جان می کَنم که مواظب باشم دستم به هوای بدرقه ات بالا نیاید . پاک کن را با تردید در دست میگیرم و می اندیشم که کدام خطوط ، این فاصله را بین ما ایجاد کرده اند!

    اتوموبیل که می ایستد بر میگردم ، برق نگاهت تردیدی ژرف را در قلبم آوار می کند. انگار پاهایم را به صفحه ی کاغذت چسبانده ای، جان می کَنم تا بر تردیدی غلبه کنم که مرا به ماندن و برگشتن به سوی تو تشویق می کند .

    سوار می شوم و می اندیشم ، کدام فصلهای این داستان را باید حذف کرد، تا فاصله ها از میان برداشته شوند!
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏22 ژوئیه 2014
    Y*A*S*, mohammad_bk و reza ghashghaee از این پست تشکر کرده اند.
  2. امیر حسین 26

    امیر حسین 26 کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    1,044
    تشکر شده:
    1,871
    جنسیت:
    مرد
  3. թագավորը

    թագավորը تشنگی بهانه بود,آب رابا لیوان دهنی تو میخواستم کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 آوریل 2014
    ارسال ها:
    547
    تشکر شده:
    1,207
    جنسیت:
    مرد
    مــــــــــــــــــــــــــــــــرسی
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.