1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

ايرج جنتی عطایی

شروع موضوع توسط alicpu در ‏29 ژوئیه 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    تو اگر میداستی
    که چه زخمی دارد
    که چه دردی دارد
    خنجر از دست عزیزان خوردن
    از من خسته نمی پرسیدی
    آه ای مرد چرا تنهائی ايرج جنتی عطائی

    شب آشیان شبزده
    چکاوک شکسته پر
    رسیده ام به ناکجا
    مرا به خانه ام ببر
    کسی به یاد عشق نیست
    کسی به فکر ما شدن
    از آن تبار خود شکن
    تو مانده ای و بغض من
    از این چراغ مردگی
    از این بر آب سوختن
    از این پرنده کشتن و
    از این قفس فروختن
    چگونه گریه سر کنم
    که یار غمگسار نیست
    مرا به خانه ام ببر
    که شهر ، شهر یار نیست ايرج جنتی عطائی

    تو نمی دانی
    چگونه خدا را
    تیرباران می کنند
    تا شیطان ها را بترسانند .
    چگونه گل ها را گردن می زنند
    و کبوتران را داغ .
    چگونه خونِ نفت
    در رگِ جوی هایِ طمع
    دَلَمه می بندد .
    چگونه درختان دار می شوند
    و دست ها تازیانه .
    و ایران چگونه
    - تکه تکه می شود
    زیرِ ساطورِ وحشت ... ايرج جنتی عطائی

    بگذار سربازان
    بچه ها را
    تیرباران کنند
    که هر فرمانِ “آتش”
    اعتراف به
    حضورِ ظلمت است ... ايرج جنتی عطائی

    برای من که در بندم
    چه اندوه آوری ای تن
    فراز وحشت داری
    فرود خنجری ای تن
    غم آزادگی دارم
    به تن دلبستگی تا کی ؟
    به من بخشیده دلتنگی
    شکستن های پی در پی
    در این غوغای مردم کش
    در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن
    ولی از مرگ شب گفتن
    چرا تن زنده و عاشق
    کنار مرگ فرسودن
    چرا دلتنگ آزادی
    گرفتار قفس بودن
    قفس بشکن که بیزارم
    از آب و دانه در زندان
    خوشا پرواز ما حتی
    به باغ خشک بی باران... ايرج جنتی عطائی

    با توام ، با تو که دستت
    دست دنیا ساز رنجه
    با توام با تو که بغضت
    معنی آواز رنجه
    اگه یخ باد ستمگر
    پی قتل عام برگه
    اگه این باغ برهنه
    باغ تاراج تگرگه
    اگه بی پناهی گل
    رنگ بی پناهی ماست
    دستتو بذار تو دستم وقت پیوند درختاست
    رو تن سخت درختا
    بنویس و دوباره بنویس
    که شکست یک شقایق
    مرگ باغ ، مرگ بهار نیست ايرج جنتی عطائی

    شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
    ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد
    حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن
    ضیافت خواب تو را ، قصه ی عاشقانه شد
    برای رند در به در ، این من عاشق سفر
    وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد... ايرج جنتی عطائی

    ضیافت های عاشق را
    خوشا بخشش ، خوشا ایثار
    خوشا پیدا شدن در عشق
    برای گم شدن در یار
    چه دریایی میان ماست
    خوشا دیدار ما در خواب
    چه امیدی به این ساحل
    خوشا فریاد زیر آب
    خوشا عشق و
    خوشا خون جگر خوردن
    خوشا مردن
    خوشا از عاشقی مردن
    اگر خوابم اگر بیدار
    اگر مستم اگر هوشیار
    مرا یارای بودن نیست
    تو یاری کن مرا ای یار
    تو ای خاتون خواب من
    من تن خسته را دریاب... ایرج جنتی عطائی

    به خاطر آور ، که آن شب به برم
    گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
    کنون جدایی نشسته بین ما
    پیوند یاری ، شکسته بین ما
    گریه می کنم
    با خیال تو
    به نیمه شب ها
    رفته ای و من
    بی تو مانده ام
    غمگین و تنها
    بی تو خسته ام
    دل شکسته ام
    اسیر دردم
    از کنار من
    می روی ولی
    بگو چه کردم
    رفته ای و من آرزوی *
    به سر ندارم
    قصه ی وفا با دلم مگو
    باور ندارم ايرج جنتی عطائی

    تو کدوم کوهی که خورشید
    از تو چشم تو می تابه
    چشمه چشمه ابر ایثار
    روی * ی تو خوابه
    تو کدوم خلیج سبزی
    که عمیق ، اما زلاله
    مثل اینه پاک و روشن
    مهربون مثل خیاله
    کاش از اول می دونستم
    که تو صندوقچه ی قلبت
    مرهمی داری برای
    زخم این همیشه خسته
    کاش از اول می دونستم
    که تو دستای نجیبت
    کلیدی داری برای
    درای همیشه بسته
    تو به قصه ها می مونی
    ساده اما حیرت آور
    شوق تکرار تو دارم
    وقتی می رسم به آخر ... ايرج جنتی عطائی

    آدم خیلی حقیره بازیچهء تقدیره
    پل بین دو مرگه مرگی که ناگزیره
    حتی خود تولد آغاز راه مرگه
    حدیث عمر و آدم حدیث باد و برگه
    آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم
    با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم
    تو این قمار کوتاه نبرده هستی باختیم
    تا خنده رو ببینیم از گریه آینه ساختیم... ايرج جنتی عطائی

    برای خواب معصومانه ی عشق
    کمک کن بستری از گل بسازیم
    برای کوچ شب هنگام وحشت
    کمک کن با تن هم پل بسازیم
    کمک کن سایه بونی از ترانه
    برای خواب ابریشم بسازیم
    کمک کن با کلام عاشقانه
    برای زخم شب مرهم بسازیم
    بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
    میون سفره ی شب تو با من
    بذار بین من و تو دستای ما
    پلی باشه واسه از خود گذشتن...
    ايرج جنتی عطائی

    تو فکر یک سقفم
    یک سقف بی روزن
    یک سقف پا برجا
    محکم تر از آهن
    سقفی که تن پوش هراس ما باشه
    تو سردی شبها لباس ما باشه
    سقفی اندازه ی قلب من و تو
    واسه لمس تپش دلواپسی
    برای شرم لطیف اینه ها
    واسه پیچیدن بوی اطلسی
    زیر این سقف با تو از گل
    از شب و ستاره می گم
    از تو و از خواستن تو
    میگم و دوباره می گم
    زندگیمو زیر این سقف
    با تو اندازه می گیرم
    گم می شم تو معنی تو
    معنی تازه می گیرم ... ایرج جنتی عطائی

    تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
    نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
    تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی
    که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی
    اهل هر جا که باشی
    قاصد شکفتنی ... ايرج جنتی عطائی
    ametroyeshab.persiangig.com_document_2_255B1_255D.gif
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.