1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

هم متاهلا هم مجردا بخونن

شروع موضوع توسط started در ‏3 آگوست 2014 در انجمن روانشناسی

  1. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزیرا به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم.یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می گفتم که در ذهنم چه می گذرد. من طلاق می خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با همحرف نزدیم. او گریه می کرد. می دانم دوست داشت بداندکه چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمی توانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه ام را بردارد. نگاهی بهبرگه ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعیرهایی بود. فکر طلاق که هفته ها بود ذهن من را به خودمشغول کرده بود، الان محکم تر و واضح تر شده بود.روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیمرفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسیوارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل تحمل تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه ام حرف زدم. بلندبلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت تری داشتیم. به * من تکیه داد. می توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه باخودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده ام.در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. درروز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می رفتند، بغل کردن او برایم راحت تر می شد. این تمرین روزانه قوی ترم کرده بود!یک روز داشت انتخاب می کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس هایم گشاد شده اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود کهمی توانستم اینقدر راحت تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن سبک تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتیاو را در آغوشم گرفتم به سختی می توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن وگفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله ها بالا رفتم. معشوقه ام که منشی ام هم بود در را بهرویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی خواهم طلاق بگیرم.او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را رویپیشانی ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه ام احساس می کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل فروشیایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می کنم و از اتاق بیروم می آورمت.شب که به خانه رسیدم، با گلها دست هایم و لبخندی رویلبهایم پله ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه ها بود که با سرطان می جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می دانست که خیلی زود خواهد مرد و می خواست من را از واکنش های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می آورد اما خودشان خوشبختی نمی آورند.سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
     
    6637, ماتادور, er و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. mozhy 115

    mozhy 115 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    220
    تشکر شده:
    642
    جنسیت:
    زن
    قشنگ بود ممنون
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  3. թագավորը

    թագավորը تشنگی بهانه بود,آب رابا لیوان دهنی تو میخواستم کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 آوریل 2014
    ارسال ها:
    547
    تشکر شده:
    1,207
    جنسیت:
    مرد
    مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی -41--41--41-
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  4. صبا سادات

    صبا سادات ^-^ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    809
    تشکر شده:
    2,366
    جنسیت:
    زن
    وااااااااااااااااااااای فوق العاده بود مرسی-41-
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  5. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    خواهش عزیزم.
     
  6. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    شماها چرا گریه میکنید؟ من زود رنجم ها منم گریم میگیره..من که مصیبت نخوندم فقط یه مطلب آموزنده بود. گریه نکنین باشه؟!
     
  7. صبا سادات

    صبا سادات ^-^ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    809
    تشکر شده:
    2,366
    جنسیت:
    زن
    باوش
    مرسی عزیزم-27-
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  8. امير خفن

    امير خفن الوووو برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 سپتامبر 2013
    ارسال ها:
    4,964
    تشکر شده:
    1,650
    جنسیت:
    مرد
    يكمكي زياد بود ولي ارزش خوندنو داشت
    مرسي خيلي اموزنده بود
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  9. صبا سادات

    صبا سادات ^-^ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    809
    تشکر شده:
    2,366
    جنسیت:
    زن
    دقیقا
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  10. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    مرسی امیری که خوندی-27-
     
  11. امير خفن

    امير خفن الوووو برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 سپتامبر 2013
    ارسال ها:
    4,964
    تشکر شده:
    1,650
    جنسیت:
    مرد
    خواهش ميشه
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  12. امیر حسین 26

    امیر حسین 26 کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    1,044
    تشکر شده:
    1,871
    جنسیت:
    مرد
    لایک
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  13. باران888

    باران888 کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏24 ژوئن 2014
    ارسال ها:
    1,060
    تشکر شده:
    3,775
    جنسیت:
    زن
    واقعا قشنگ و خوندنی بود .ممنون-62-
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  14. pary royaee

    pary royaee عاشقی رو با خدا دوس دارم و لا غیر کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2013
    ارسال ها:
    2,311
    تشکر شده:
    8,655
    جنسیت:
    زن
    زیبا بود ممنون
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  15. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    مرسی دوستای خوبم که وقت گذاشتین و خوندین
     
  16. seyed

    seyed کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    886
    تشکر شده:
    724
    جنسیت:
    مرد
    هرچندقدیمی بود اما بسیار جالب بود برام
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  17. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    متشکرم که با وجود تکراری وقدیمی بودن بازم منت گذاشتین و منو با کامنتتون سرافراز کردین.
     
  18. ماتادور

    ماتادور یادش بخیر.. زود گذشت.. کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏27 مه 2014
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,002
    جنسیت:
    مرد
    زیبا بود.. مرسی
     
    started از این پست تشکر کرده است.
  19. started

    started برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 ژوئیه 2014
    ارسال ها:
    565
    تشکر شده:
    1,495
    خواهش میکنم.
     
  20. 6637

    6637 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏2 دسامبر 2014
    ارسال ها:
    6
    تشکر شده:
    230
    جنسیت:
    زن
    زیبا و عالی و اموزنده بود،ممنونم
     
    started از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.