1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

حافظ (2)

شروع موضوع توسط alicpu در ‏29 ژوئیه 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    بدان مردم دیده روشنایی
    درودی چو نور دل پارسایان
    بدان شمع خلوتگه پارسایی
    نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی... حافظ

    دل می​رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    باشد که بازبینیم دیدار آشنا را... حافظ

    ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
    وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
    گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
    هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
    با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
    بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
    در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
    آری طریق دولت چالاکی است و چستی
    تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
    یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
    در آستان جانان از آسمان میندیش
    کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
    خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
    سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
    صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
    ای کوته آستینان تا کی درازدستی حافظ

    الا ای آهوی وحشی کجایی
    مرا با توست چندین آشنایی
    دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
    دد و دامت کمین از پیش و از پس
    بیا تا حال یکدیگر بدانیم
    مراد هم بجوییم ار توانیم
    که می‌بینم که این دشت مشوش
    چراگاهی ندارد خرم و خوش
    که خواهد شد بگویید ای رفیقان
    رفیق بیکسان یار غریبان
    مگر خضر مبارک پی درآید
    ز یمن همتش کاری گشاید... حافظ

    بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
    بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست... حافظ

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
    دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند... حافظ

    ناگهان پرده برانداخته​ای یعنی چه
    مست از خانه برون تاخته​ای یعنی چه
    زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
    این چنین با همه درساخته​ای یعنی چه
    شاه خوبانی و منظور گدایان شده​ای
    قدر این مرتبه نشناخته​ای یعنی چه
    نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
    بازم از پای درانداخته​ای یعنی چه...
    حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
    خانه از غیر نپرداخته​ای یعنی چه حافظ

    چندان که گفتم غم با طبیبان
    درمان نکردند مسکین غریبان
    آن گل که هر دم در دست بادیست
    گو شرم بادش از عندلیبان
    یا رب امان ده تا بازبیند
    چشم محبان روی حبیبان
    درج محبت بر مهر خود نیست
    یا رب مبادا کام رقیبان
    ای منعم آخر بر خوان جودت
    تا چند باشیم از بی نصیبان
    حافظ نگشتی شیدای گیتی
    گر می​شنیدی پند ادیبان حافظ

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم ... حافظ

    خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
    راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
    گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
    من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
    دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
    چون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقت
    به هواداری آن سرو خرامان بروم
    در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
    با دل زخم کش و دیده گریان بروم
    نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا در میکده شادان و غزل خوان بروم... حافظ

    فاش می​گویم و از گفته خود دلشادم
    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
    طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
    که در این دامگه حادثه چون افتادم
    من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
    آدم آورد در این دیر خراب آبادم... حافظ

    فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش... حافظ

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
    گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
    گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
    گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
    گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
    گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
    گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
    گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
    گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
    گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
    گفتا مگوی با * تا وقت آن درآید
    گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
    گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید حافظ
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.