1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

گلچین اشعار محمد حسین صفای اصفهانی

شروع موضوع توسط alicpu در ‏29 ژوئیه 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
    این خانه هستی را از بیخ براندازم
    تن خانه گور آمد ، جان جیفه گورستان
    زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم
    دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند
    او سلسله جنباند من عربده آغازم...
    در آتشم و راهی جز صبر نمی دانم
    هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم
    دل بستۀ سودایم این سلسله از پایم
    بردار که بگریزم بگذار که بگذارم...
    من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را
    در بادیۀ عشقش من از همه ممتازم
    راز ازلی مشکل پوشید توان از دل
    دل خواجۀ این منزل من محرم این رازم
    در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل
    زین شمع نمی بُرّد پروانۀ پروازم صفای اصفهانی

    دل بردی از من به یغما ، ای تُرک ِ غارتگر من
    دیدی چه آوردی ای دوست ، از دست دل بر سر من
    عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد
    رفتی چو تیر و کمان شد ، از بار غم پیکر من
    می سوزم از اشتیاقت ، در آتشم از فراقت
    کانون من * من ، سودای من آذر من
    بار غم عشق او را ، گردون نیارد تحمل
    چون می تواند کشیدن ، این پیکر لاغر من ؟
    اول دلم را صفا داد ، آیینه ام را جلا داد
    آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاکستر من صفای اصفهانی

    تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
    در این دیده در آیید و ببینید خدا را
    خدا در دل سودا زدگانست بجویید
    مجویید زمین را و مپویید سما را
    گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
    به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
    بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
    اگر دوست پسندید پسندیم بلا را
    طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
    به جایی که بود درد فرستیم دوا را
    مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
    که ما باز نمودیم در دار شفا را
    گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
    شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
    حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
    شمایید مبینید من و ما و شما را
    «صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
    در این خانه بیایید و ببینید صفا را صفای اصفهانی

    چنين شنيدم که لطف يزدان به روی جوينده در نبندد
    دری که بگشايد از حقيقت بر اهل عرفان دگر نبندد
    چنين شنيدم که هر که شبها نظر ز فيض سحر نبندد
    ملک ز کارش گره گشايد فلک به کينش کمر نبندد
    دلی که باشد به صبح خيزان عجب نباشد اگر که هر دم
    دعای خود را به کوی جانان به بال مرغ سحر نبندد
    اگر خيالش به دل نيايد سخن نگويم چنان که طوطی
    جمال آيينه تا نبيند سخن نگويد خبر نبندد
    ز تير آه چو ما فقيران شود مشبّک اگر که شبها
    فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
    بر شهيدان کوی عشقش به سرخ رويی علم نگردد
    به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لخت جگر نبندد
    کجا تواند كسی درين ره دم از مقامات عاشقی زد
    هر آن که نالد به ناله نی چو نی به صد جا كمر نبندد صفای اصفهانی

    گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست
    در چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست
    گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي مــرا
    گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست
    خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست
    گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خار نيست
    ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب درد
    بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست
    بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من
    در سينه است ، حاجت بوس و كنار نيست
    از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما
    ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست صفای اصفهانی

    مـن پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد
    در زيـــر ايـــن بــار انــدوه اي دل مگــر ميتوان شد
    ره بردم از دل بكويش دل بستم از جان بمويش
    عشـق مــن و حســن رويـش افســانه و داســتان شد
    در كويم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
    بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد
    اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي
    كفر وگل و جهل و جسمت دين ودل وعقل وجان شد صفای اصفهانی

    طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
    سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب صفای اصفهانی
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.