1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

گلچین اشعار فرخی یزدی

شروع موضوع توسط alicpu در ‏29 ژوئیه 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
    دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
    گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
    منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
    آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
    شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
    آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
    غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد
    خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
    دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
    بر سر آتش جور تو کبابش کردم
    زندگی کردن من مردن تدریجی بود
    آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم فرخی یزدی

    هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
    بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
    شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
    شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
    آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
    کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
    دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
    آنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست
    با بودن مجلس بود آزادی ما محو
    چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
    گر موجد گندم بود از چیست که زارع
    از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
    هر سر به هوای سر و سامانی ما را
    در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
    تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
    ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
    در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
    دانست که تا منزل مقصود بسی نیست فرخی یزدی

    هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
    كارِ من سودازده ، دیوانه گری بود
    پرواز به مرغان چمن خوش كه درین دام
    فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
    گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم
    چون سرو ، چرا بهره ی من بی ثمری بود
    روزیكه ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
    دیدم كه خبرها همه از بی خبری بود
    بی تابش مهر رُخت ای ماه دل افروز
    یاقوت صفت ، قسمت ما خون جگری بود
    دردا ، كه پرستاری بیمار غم عشق
    شبها همه در عهده ی آه سحری بود فرخی یزدی

    آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند
    با کبوتر پنجه ی باز شکاری می کند
    می برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه دار
    بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می کند فرخی یزدی

    گرچه مجنونم و صحرای جنون جای منست
    لیک دیوانه تر از من،دل شیدای منست
    آخر از راه دل و دیده سرآرد بیرون
    نیش آن خار که از دست تو درپای منست
    رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع
    با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست
    جامه ای را که به خون رنگ نمودم،امروز
    برجفا کاری تو شاهد فردای منست
    سرتسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود
    با همه جور و ستم همت والای منست
    دل تماشایی تو،دیده تماشایی دل
    من به فکر دل و خلقی به تماشای منست
    آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز
    پای پر آبله بادیه پیمای منست فرخی یزدی

    گلرنگ شد در و دشت ، از اشكباري ما
    چون غير خون نبارد ، ابر بهاري ما
    با صد هزار ديده ، چشم چمن نديده
    در گلستان گيتي ، مرغي به خواري ما
    بي خانمان و مسكين ، بد بخت و زار و غمگين
    خوب اعتبار دارد ، بي اعتباري ما
    اين پرده ها اگر شد ، چون سينه پاره داني
    دل پرده پرده خون است ، از پرده داري ما
    يكدسته منفعت جو ، با مشتي اهرمن خو
    با هم قرار دادند ، بر بي قراري ما
    گوش سخن شنو نيست ، روي زمين و گر نه
    تا آسمان رسيده است ، گلبانگ زاري ما
    بي مهر روي آن مه ، شب تا سحر نشد كم
    اختر شماري دل ، شب زنده داري ما
    بس در مقام جانان ، چون بنده جان فشانديم
    در عشق شد مسلم ، پروردگاري ما
    ازفر فقر داديم ، فرمان به باد و آتش
    اسباب آبرو شد ، اين خاكساري ما
    در اين ديار باري ، اي كاش بود ياري
    كز روي غمگساري ، آيد به ياري ما فرخی یزدی

    باغی كه در آن آب هوا روشن نيست
    هرگز گل يكرنگ در آن گلشن نيست
    هر دوست كه راستگوی و يكرو نبود
    در عالم دوستی كم از دشمن نيست فرخی یزدی

    هرمملكتی در اين جهان آباد است
    آباديش از پرتو عدل و داد است
    كمتر شود از حادثه ويران و خراب
    هر مملكتی كه بيشتر آزاد است فرخی یزدی

    زندگانی گر مرا عمری هرسان كرد و رفت
    مشكل ما را بمردن خوب آسان كرد و رفت
    جغد غم هم در دل ناشاد ما ساكن نشد
    آمد و اين بوم را يكباره ويران كرد و رفت
    جانشين جم نشد اهريمن از جادوگری
    چند روزی تكيه بر تخت سليمان كرد و رفت
    پيش مردم آشكارا چون مرا ديوانه ساخت
    روی خود را آن پری از ديده پنهان كرد و رفت
    وانكرد از كار دل چون ع‍‍‍قده باد مشكبوی
    گردشی در چين آن زلف پريشان كرد و رفت
    پيش از اينها در مسلمانی خدائی داشتم
    بت پرستم آن نگار نامسلمان كرد و رفت
    با رميدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
    فرخی را با غزل سازی غزلخوان كرد و رفت فرخی یزدی
    ahamshahrionline.ir_hamnews_1382_820717_world_012580.jpg
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.