1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

گلچین اشعار فروغی بسطامی

شروع موضوع توسط alicpu در ‏29 ژوئیه 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
    كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
    غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
    پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را
    با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
    با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
    چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
    تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را
    بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
    تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
    مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
    تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
    خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
    خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را
    گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
    چندین هزار سلسله در پا كنم تو را
    طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
    یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را
    زیبا شود به كارگِه عشق كار من
    هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را
    رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
    ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را فروغی بسطامی

    مردان خدا پرده ي پندار دريدند
    يعني همه جا غير خدا يار نديدند
    هر دست که دادند همان دست گرفتند
    هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
    يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
    يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
    یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
    یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
    جمعي به در پير خرابات خرابند
    قومي به بر شيخ مناجات مريدند
    يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
    يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
    فرياد که در رهگذر آدم خاکي
    بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
    همت طلب از باطن پيران سحرخيز
    زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
    زنهار مزن دست به دامان گروهي
    کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
    چون خلق در آيند به بازار حقيقت
    ترسم نفروشند متاعي که خريدند
    کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
    کاین جامعه به اندازه هر * نبریدند
    مرغان نظرباز سبک سير فروغي
    از دامگه خاک بر افلاک پريدند فروغی بسطامی

    از کشت عمل بس است یک خوشه مرا
    در روی زمین بس است یک گوشه مرا
    تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم
    چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا فروغی بسطامی

    تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است
    محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
    ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
    آن قبله مراست گر چه بسیار کج است فروغی بسطامی

    یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
    داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
    چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد
    نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
    نعره ها خواهم زد ودر بحر وبر خواهم فتاد
    شعله ها خواهم شد ودر خشک وتر خواهم گرفت
    انتقامم را ز زلفش موبه مو خواهم کشید
    آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
    یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
    یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
    یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد
    یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
    یا به پایش نقد جان بی گفت وگو خواهم فشاند
    یا زدستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
    یا به حاجت دربرش دست طلب خواهم گشود
    یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
    یا لبانش را زلب همچون شکر خواهم مکید
    یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت
    گر نخواهد داد من امروز داد،آن شاه حسن
    دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
    باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
    کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت فروغی بسطامی

    تا دست ارادت به تو داده‌ست دلم
    دامان طرب ز کف نهاده‌ست دلم
    ره یافته در زلف دل آویز کجت
    القصه به راه کج فتاده‌ست دلم فروغی بسطامی

    چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
    مگر به دامن محشر برند مست مرا
    چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
    که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
    کبود شد فلک از رشک سربلندی من
    که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
    بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
    هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
    به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
    از آن دو لعل می‌آلود می‌پرست مرا
    کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
    که هست مستی این باده از الست مرا
    نشسته خیل غمش در دل شکستهٔ من
    درست شد همه کاری از این شکست مرا
    خوشم به *ٔ مجروح خویشتن یا رب
    جراحتش مرساد آن که * خست مرا
    پرستش صنمی می‌کنم فروغی سان
    که عشقش از پی این کار کرده هست مرا فروغی بسطامی

    من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
    هوشیاری مشکل است البته مستان تو را
    گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهد
    بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
    وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست
    کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
    جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسی
    سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را
    ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت
    صبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را
    هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب
    گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را
    دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند
    تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را
    چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد
    ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را
    آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر فروغی بسطامی

    تا دل به برم هوای دل‌بر دارد
    افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد
    دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری
    دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد فروغی بسطامی

    تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد
    یک باره پری از نظر خلق نهان شد
    گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد
    ور ساقی مشتاق تویی مست توان کرد
    گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت
    بالای بلا خیز تو آشوب جهان شد
    نقدی که به بازار تو بردیم تلف گشت
    سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد
    جان از الم هجر تو بی صبر و سکوت گشت
    تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد
    هم قاصد جانان سبک از راه نیامد
    هم جان گرانمایه به تن سخت گران شد
    چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت
    اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد فروغی بسطامی

    این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست
    بیمار و غریب و در به در گشتهٔ تست
    برگشتگی بخت و سیه روزی او
    از مژگان سیاه برگشتهٔ تست فروغی بسطامی
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.