1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه

شروع موضوع توسط sparda در ‏30 ژوئیه 2012 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. sparda

    sparda مهمان

  2. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را
    اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
    پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت : پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
    من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.پيشکار گفت: اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد:
    1- بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
    2- مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
    3- مهم ترين کار چيست؟
    تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر * جواب هاي خود را براي سلطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
    پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
    پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند.
    حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
    حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت: اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
    حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
    حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت: حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
    اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد: من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم..
    در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خود را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت :مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد. سلطان با تعجب پرسيد: چرا اين تقاضا را ميکني؟و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد: شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
    سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
    سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
    اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!پادشاه با تعجب پرسيد : کي؟ چگونه؟ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
    وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود." به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد. مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است."
    سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد.
     
  3. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
    استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
    شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
    استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
    شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
    استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ * نمي تواند بر او غلبه کن
     
  4. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
    دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
    اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
    بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
    اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
    بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
    وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
    معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
     
  5. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    چند حکایت از پائولوکوئیلو

    شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند
    دیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم
    وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
    شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم
    دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
    مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

    رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد
    پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم،
    غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست

    مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
    مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
    مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
    مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، * پهلو میکنی
    زائوچی در مورد این داستان می گوید :
    خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کتد

    مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
    زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
    او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
    فروشنده گفت: من هنرمندم .
    قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.



    داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
    ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
    بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
    همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
    چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
    همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
    ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند
    خدایا کمکم کن
    ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
    چه می خواهی.
    -ای خدا نجاتم بده
    واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
    -البته که باور دارم
    اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

    یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
    گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
     
  6. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    قتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

    قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

    بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

    ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

    بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

    دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا



    انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

    تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا


    صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

    انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

    پرسید مامانت خانه نیست ؟

    گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

    پرسید خونریزی داری ؟

    جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

    پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

    گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

    صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

    یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا



    صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا



    پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا



    بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا



    سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا



    روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا



    پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟



    فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا



    وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا



    وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا



    احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا



    ()()()()()() ()()



    سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !



    صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا



    ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟



    سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

    خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟



    گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا



    به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا



    گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



    ()()()()()() ()()



    سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا



    یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا



    گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



    پرسید : دوستش هستید ؟



    گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا



    گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا



    صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
     
  7. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ما جرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزرا نمی دید همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت هچنان سقوط می کرد اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود چاره ای نماند جز فریاد بزند (خدایا کمکم کن) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد از من چه می خواهی ؟

    _ ای خدا نجاتم ده!

    _ واقعاً باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟

    _ البته که باور دارم

    _ اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن

    یک لحظه سکوت

    مرد تصمیم گرفت

    با تمام نیرو به طناب بچسبد گروه نجات می گویند که روز بعد یک

    کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند دست هایش محکم طناب را گرفته بود

    و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
     
  8. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای
    تحقیقاتش ندادن .
    تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
    رفت دم در …..
    یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یکپاکت به دستش داد و رفت

    طاقت نداشت که برسه دم در همون جا پاکت رو باز کرد

    یه نامه هم بود؟؟

    یه چک بود یه مبلغ شش میلیون تومن
    شروع به خوندن نامه کرد

    بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما…

    در جا خشکش زد، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب میبیه !

    دسته گل رو برداشت و رفت
     
  9. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
    چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
    جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .

    زندگی چقدر با شکوه بود
    یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
    ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
    دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .

    مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
    واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
    به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .

    حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
    که باید برای سلاخی آماده شود .
     
  10. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

    پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

    اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟”

    پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”

    پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!”

    پدر خم شد،

    سنگ را برداشت

    و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..
     
  11. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
    در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
    نتيجه : به مسائل سطحي نگاه نكنيم. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند ، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها ، مي‌تواند به ما كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي و بتوانيم راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابيم.
     
  12. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    خوان رولفو


    فليثيانو روئلاس(1)‌‌ از کساني که جلوتر‌از او بودند، پرسيد : "چرا اينقدر يواش مي‌رويد؟ اين‌طوري خوابمان مي‌گيرد. مگر نبايد زود آن‌جا برسيد؟"
    گفتند: "فردا کلة سحر مي‌رسيم آن‌جا."
    اين آخرين حرفي بود که از دها‌ن آن‌ها شنيد. آخرين حرف آن‌ها. اما اين را فقط بعد، روز بعد، به‌ياد آورد. سه تن از آنان جلو مي‌رفتند، چشم دوخته بر زمين، هم‌چنان‌که مي‌کوشيدند تا از خرده روشنايي شبانه بهره گيرند.
    اين را هم گفتند، کمي زودتر، يا شايد شب پيش، که: "چه به‌تر که تاريکست. اين‌طوري ما را نمي‌بينند." يادش نمي‌آمد کي گفتند. زمين زير پا‌يش فکرش را پريشا‌ن مي‌کرد.
    حالا که بالا مي‌رفت، دوباره زمين را مي‌ديد. احساس کرد که به‌سوي او مي‌آيد، محاصره‌اش مي‌کند، مي‌کوشد خسته‌ترين جاي تنش را بيابد و بالاي آن قرار گيرد، روي پشتش همان‌جا که تفنگ‌ها‌يش را آويخته است.
    آن‌جا که زمين هموار بود، تند گام بر مي‌داشت. به سر بالايي که رسيدند، عقب ماند، سرش پايين افتاد، آهسته‌تر و آهسته‌تر، هم‌چنان‌که گام‌هايش کوتا‌ه‌تر مي‌شد. ديگران از او جلو افتادند، حالا ديگر خيلي از او جلوتر بودند. با سري منگ از خواب که تکا‌ن تکا‌ن مي‌خورد، در پي‌شان مي‌رفت.
    کم کم خيلي عقب مي‌افتاد. جاده پيش رويش، کم و بيش هم‌سطح چشم‌ها‌يش بود و سنگيني تفنگ‌ها، و خواب که در انحناي پشتش بر او غلبه مي‌کرد.
    مي‌شنيد که صداي گام‌ها فرو مي‌ميرد- آن تق تق خالي پاشنه‌ها که خدا مي‌داند چه شب‌هاي درازي به آن گوش داده بود. فکر کرد: "از لاماگدالنا(2) تا اين‌جا، شب اول، بعد ازاين‌جا تا آن‌جا، شب دوم؛ و اين‌هم شب سوم، شب‌هاي زيادي نيست. فقط اگر روز خوابيده بوديم. اما آن‌ها راضي نمي‌شدند. گفتند: "ممکنست توي خواب گيرمان بيندازند. ديگر از اين بدتر نمي‌شود بلايي سرمان بيايد."
    " بدتر براي کي؟ "
    حالا داشت در خواب حرف مي‌زد: "به آن‌ها گفتم صبر کنيد: بيا‌ييد امروز را استراحت کنيم. فردا قبراق‌تر راه مي‌افتيم. اگر لازم شد بدويم، قوت بيشتري داريم. شايد مجبور بشويم بدويم."
    با چشم‌ها‌ي بسته ايستا‌د. گفت: "ديگر طاقت آدم طاق مي‌شود. عجله کردن چه فايده‌ا‌ي دارد؟ فقط يک‌روز بعد ازاين‌همه روز که از دست داديم، به‌زحمتش نمي‌ارزد." سپس بي‌درنگ فرياد کشيد: "حالا کجاييد؟"
    و بعد با خود‌ش: "خب، پس برو، يالله برو!"
    به تنة درختي تکيه داد. زمين سرد بود و عرقش سرد شد. اين بايد همان کوهستاني مي‌بود که حرفش را با او زده بودند. آن پا‌يين زمين گرم؛ و اين بالا، اين سرما‌يي که تا زير بالا پوشش مي‌خزيد. " انگا‌ر پيراهنم را کنده بودند و دست‌هاي يخي‌شان را روي پوستم مي‌کشا‌ندند."
    ميان خزه‌ها فرو رفت. دست‌ها‌يش را از هم باز کرد، گويي مي‌خواست شب را اندازه بگيرد. هوايي را که بوي سقز مي‌داد، فرو داد. بعد روي گياه کوچا‌ل(3)، در حا‌لي‌که احساس مي‌کرد بدنش از سرما خشک و چغر شده است، به‌خوا‌ب رفت.
    سرما‌ي سپيده‌دم از خواب بيدارش کرد ? خيسي شبنم.
    چشم‌ها‌يش را باز کرد. ستاره‌ها‌ي شفاف رادر آسماني روشن بالاي شاخه‌هاي تيره ديد. فکر کرد: "دارد تاريک مي‌شود." و دوباره خوابش برد.
    وقتي صداي فرياد و تق‌تق تند سم‌ها را بر سنگ‌فرش خشک جاده شنيد، از خواب بيدار شد. نور زردي حاشية افق را روشن مي‌کرد.
    قاطر سواران از کنارش گذشتند، نگاهش کردند. سلامش گفتند: "صبح بخير!" اما او پاسخي نداد.
    به‌خاطر آورد که چه با‌يد مي‌کرد. حالا روز بود و او مي‌بايستي براي پرهيز از گشتي‌ها، شبا‌نه از کوه مي‌گذشت. بي خطرترين راه همين بود. آن‌ها چنين گفته بودند.
    تفتگ‌ها‌يش را برداشت و بر شانه‌اش انداخت. از جاده بيرون رفت و به کوه زد و به‌سوي جايي که خورشيد برمي‌آمد، روانه شد. از پستي و بلندي‌ها پايين و بالا رفت و رشتة په‌ها را پشت سرگذاشت.
    گويي صداي قاطرسواران را مي‌شنيد که مي‌گفتند: "آن‌جا ديديمش. اين شکلي‌است و يک عالم اسلحه با خودش دارد."
    تفنگ‌ها را دور ريخت. بعد خود را از شر فانسقه‌ها رها کرد. احساس کرد خيلي سبک شده است و پا به‌د‌و گذاشت، گويي مي‌خواست پايين تپه قاطرسواران را به باد کتک بگيرد.
    بايد "بالا رفت، به جلگه رسيد و بعد پايين رفت." او هم همين کار را کرد. هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود. همان کاري را مي‌کرد که آن‌ها گفته بودند بکند، اما نه در همان ساعاتي که گفته بودند.
    به لبة دره‌هاي عميق رسيد. د‌شت خاکستري بزرگ را از دور ديد.
    فکر کرد: "بايد آن‌جا باشند. حالا باخيا‌ل راحت در آفتاب لميده‌اند." در شيب دره غلتيد، بعد دويد، بعد دوباره غلتيد.
    گفت: "هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود." و باز تند و تندتر به پا‌يين غلتيد.
    هم‌چنان صداي قاطر‌سواران را که به او گفتند: "صبح بخير!" مي‌شنيد. احساس مي‌کرد که چشم‌ها‌يشان فريب‌کار بوده است. به اولين گشتي که برسند خواهند گفت: "ما او را فلان جا ديديم. طولي نمي‌کشد که به اين‌جا مي‌رسد."
    نا‌گهان بي‌حرکت و خاموش بر جا ايستاد.
    گفت: "يا مسيح!"و نزد‌يک بود داد بزند: "زنده باد مسيح، خداوند گار ما!" اما جلو خود را گرفت. تپا‌نچه‌اش را از غلاف بيرون کشيد و درپيراهنش فرو برد تا آن‌را نزديک گوشت خود حس کند. اين کار به او قوت قلب مي داد. با گام‌هاي بي‌صدا به خانه‌هاي آگوآ- ثارکا(4) نزديک شد و به جنب و جوش پر سر و صداي سربازان که خود را کنار کپة آتش‌هاي بزرگ گرم مي‌کردند، نگريست.
    به نردة اصطبل رسيد و توانست آن‌ها را بهتر ببيند و چهره‌هاشان را تشخيص دهد: عموها‌يش تا‌نيس(5) و ليبرا‌ذو(6) بودند. در همان حا‌ل که سربازان دور و بر آ‌تش مي‌پلکيدند، آن‌ها تاب مي‌خوردند، آويخته از کهوري در ميا‌نة اردوگا‌ه. گويي ديگر از دودي که از کپة آتش‌ها بر مي‌خاست و چشم‌هاي بي حا‌لت‌شا‌ن را تيره و تار و چهره‌هاشا‌ن را سيا‌ه مي‌کرد، ناراحت نمي‌شدند.
    کوشيد تا ديگر نگاه‌شا‌ن نکند. خود را از نرده بالا کشيد و گوشه‌اي مچاله شد تا تنش دمي بياسايد، گرچه احساس مي‌کرد کرمي در معده‌اش مي‌لولد.
    از با‌لاي سرش شنيد که کسي مي‌گويد: "چرا پا‌يين‌شا‌ن نمي‌کشيم، منتظر چه هستيم؟"
    " منتظرآن يکي هستيم. مي‌گويند که سه تا بوده‌اند، پس بايد سه تا بشوند. مي‌گويند که سومي يک پسر بچه ست، اما هر چه باشد، همان بوده که براي ستوان پارا(7) کمين کرده و افرادش را سر به نيست کرد. او هم حتماً مثل اين‌ها که بزرگ‌تر و با تجربه‌تر بودند، از همين راه مي‌آيد. مافوقم مي‌گويد اگر اين بابا امروز فردا پيدايش نشود، اولين کسي را که گذرش اين طرف‌ها بيفتد، به درک مي‌فرستيم تا دستور را تمام و کمال اجرا کرده باشيم."
    "بهتر نيست برويم د‌نبا‌لش بگرديم؟ اين‌طوري حوصله‌مان سر نمي‌رود."
    "لازم نيست. مجبورست از اين راه بيايد. همه‌شان به‌طرف سيرا‌ کومانخا(8) روانه شده‌اند تا به نيروهاي کاتورث(9) بپيوندند. اين‌ها آخري‌هاشان هستند. فکر خوبيست که آدم بگذارد آن‌ها رد شوند تا بتوانند با رفقاي ما توي کوه‌ها بجنگند."
    "فکر خوبيست. اگر اين‌طور بشود، شايد ما را هم آن‌جا بفرستند."
    فليثيا‌نوروئلاس آن‌قدر صبر کرد تا پروانه‌هايي که در دلش احساس مي‌کرد، آرام گرفتند. بعد گويي مي‌خواهد در آب شيرجه برود، هوا را بلعيد؛ و خود را روي زمين پهن کرد؛ و هم‌چنا‌ن‌که با د‌ست تنش را پيش مي‌کشاند، خزان خزان دور شد.
    وقتي به لبة آب‌راهه رسيد، سرش را بلند کرد و بعد پا به دو گذاشت و راهش را از ميا‌ن علف‌هاي بلند باز کرد. تا زماني که احساس کرد آب‌راهه با د‌شت يکي شده است. به پشت سرش نگاه نکرد و دست از دويدن بر نداشت. بعد ايستاد. لرزان و نفس زنان، نفس عميق کشيد.

    برگرفته از کتاب دشت مشوش
    خوان رولفو
    فرشته مولوي
    نشر گردون 1369
     
  13. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    سه قطره خون

    صادق هدايت

    "ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت? ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: "سه قطره خون."

    ***

    " آسمان لاجوردي، باغچه‌ي سبز و گل‌هاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي‌آورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نمي‌توانم كيف بكنم، همه اين‌ها براي شاعرها و بچه‌ها و كساني‌كه تا آخر عمرشان بچه مي‌مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شب‌ها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره‌ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت‌هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده‌ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع مي‌شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي‌كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گريه‌ها و خنده‌هاي اين آدم‌ها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

    ***

    " هنوز يكساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه‌ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم‌هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي مي‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي‌ايستاد حسن همه‌ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه مي‌خواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر مي‌ريختم مي‌دادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ مي‌ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده‌ها را كه مي‌بردند تماشا مي‌كردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمي‌زدم تا اينكه محمد علي از آن مي‌چشيد آنوقت مي‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب مي‌پريدم، به خيالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ي اين‌ها چقدر دور و محو شده ?! هميشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.

    " دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده‌هايش را بيرون كشيده بود با آن‌ها بازي مي كرد. مي‌گفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دست‌هايش را از پشت بسته بودند. فرياد مي‌كشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من مي‌دانم همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم است:

    " مردمان اين‌جا همه هم اين‌طور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي‌خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي‌مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله مي‌داند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه مي‌خواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

    " همه‌ي اين‌ها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه‌ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌هاي كوچك به شكل وافوري‌ها ته باغ زير درخت كاج قدم مي‌زند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه
    مي‌كند، هر كه او را ببيند مي‌گويد چه آدم بي‌آزار بيچاره‌اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را مي‌شناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجره‌اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

    " ديروز بود دنبال يك گربه‌ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند مي‌گويد مال مرغ حق است.

    " از همه‌ي اينها غريب‌تر رفيق و همسايه‌ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده‌اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر مي‌داند. مي‌گويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
    هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه‌ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او مي‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم مي‌خواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده‌اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

    " دريغا كه بار دگر شام شد،
    " سراپاي گيتي سيه فام شد،
    " همه خلق را گاه آرام شد،
    " مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

    " جهان را نباشد خوشي در مزاج،
    " بجز مرگ نبود غمم را علاج،
    " وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
    " چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون "

    ديروز بود در باغ قدم مي‌زديم. عباس همين شعر را مي‌خواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه مي‌آيند. من آن‌ها را ديده بودم و مي‌شناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله‌روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف مي‌زد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

    ***

    "تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده‌اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون مي‌رفتيم و با هم بر مي‌گشتيم و درس‌هايمان را با هم مذاكره مي‌كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق مي‌دادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

    "خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتاب‌هايم را با چند تا جزوه‌ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه‌ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برمي‌گشتم از آن بالا در خانه‌ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :

    "سياوش تو هستي؟"

    او مرا شناخت و گفت:

    "بيا تو كسي خانه مان نيست."

    "صداي تير را شنيدي؟"

    " انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:

    "تو چرا به ديدن من نيامدي؟"

    "من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نمي‌دهد."

    "گمان مي‌كنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند."

    دوباره پرسيدم:

    "اين صداي تير را شنيدي؟"

    " بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

    " بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه‌ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:

    " من يك گربه‌ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه‌هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمي‌گشتم نازي جلو مي‌دويد، ميو ميو مي‌كرد، خودش را به من مي‌ماليد، وقتي كه مي‌نشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه‌اش را به صورتم مي‌زد، با زبان زبرش پيشانيم را مي‌ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه‌ي ماده مكارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراك‌ها از پيش او در مي‌آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز مي‌خواند و از موي گربه پرهيز مي‌كرد، دوري مي‌جست. لابد نازي پيش خودش خيال مي‌كرد كه آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ي خوراكي‌هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده‌اند و گربه‌ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

    " تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار مي‌شد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش مي‌افتاد و او را به يك جانور درنده تبديل مي‌كرد. چشم‌هاي او درشت‌تر مي‌شد و برق مي‌زد، چنگال‌هايش از توي غلاف در مي‌آمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در مي‌آورد. چون با همه‌ي قوه‌ي تصور خودش كله‌ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن مي‌زد، براق مي‌شد، خودش را پنهان مي‌كرد، در كمين مي‌نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مي‌نمود. بعد از آنكه از نمايش خسته مي‌شد، كله‌ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌خورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن مي‌گشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي‌كرد و نه تملق مي‌گفت.

    " در همان حالي كه نازي اظهار دوستي مي‌كرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نمي‌كرد، خانه‌ي ما را مال خودش مي‌دانست، و اگر گربه‌ي غريبه گذارش به آنجا مي‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله‌هاي دنباله‌دار شنيده مي‌شد.

    " صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار مي‌داد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌اي كه از گرسنگي مي‌كشيد با فريادهايي كه در كشمكش‌ها مي‌زد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه مي‌انداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي‌كرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله‌ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت مي‌كشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه‌هاي نازي از همه چيز پرمعني‌تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان مي‌داد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش مي‌پرسيد: در پس اين كله‌ي پشم‌آلود، پشت اين چشم‌هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج مي‌زند!

    " پارسال بهار بود كه آن پيش‌آمد هولناك رخ داد. مي‌داني در اين موسم همه‌ي جانوران مست مي‌شوند و به تك و دو مي‌افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه‌ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله‌اش زد و با لرزه اي كه همه‌ي تن او را به تكان مي‌انداخت، ناله‌هاي غم‌انگيز مي‌كشيد. گربه‌هاي نر ناله‌هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگ‌ها و كشمكش‌ها نازي يكي از آن‌ها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آن‌ها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه‌هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده‌ي خودشان جلوه‌اي ندارند. برعكس گربه‌هاي روي تيغه‌ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را مي‌دهد طرف توجه ماده‌ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي‌خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش مي‌آمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده مي‌شد و ناله هاي شادي مي‌كردند. تا سفيده‌ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق مي‌شد.

    " شب‌ها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار مي‌كردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه مي‌خراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه‌ي ديوار باغ افتاد و مرد.

    " تمام خط سير او لكه‌هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته‌ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده‌ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي‌كرد، مثل اينكه به او مي‌گفت: "بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نمي‌خوري؟ پاشو ، پاشو!" چون نازي مردن سرش نمي‌شد و نمي‌دانست كه عاشقش مرده است.

    " فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده‌ي آن ديگري چه شد؟

    " يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه‌ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش مي‌بريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشم‌هايش در تاريكي پيدا بود ناله‌ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب مي‌آيد و با همان صدا ناله مي‌كشد. آن‌هاي ديگر خوابشان سنگين است نمي‌شنوند. هر چه به آنها مي‌گويم به من ميخندند ولي من مي‌دانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته‌ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا مي‌روم، هر اطاقي مي‌خوابم، تمام شب اين گربه‌ي بي‌انصاف با حنجره‌ي ترسناكش ناله مي‌كشد و جفت خودش را صدا مي‌زند.

    امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاييكه گربه هر شب مي‌نشيند و فرياد مي‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هايش در تاريكي مي‌دانستم كه كجا مي‌نشيند. تير كه خالي شد صداي ناله‌ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟

    " در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

    رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

    "البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من مي‌شناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت مي‌دهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده‌اند.

    "بله من ديده ام."

    " ولي سياوش جلو آمد قه‌قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:

    " مي‌دانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار مي‌زند و خوب شعر مي‌گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.

    " بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

    "بله امروز عصر آمدم كه جزوه‌ي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. مي‌دانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله مي‌كشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده‌اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:

    " دريغا كه بار دگر شام شد،
    " سراپاي گيتي سيه فام شد،
    " همه خلق را گاه آرام شد،
    " مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

    " جهان را نباشد خوشي در مزاج،
    " بجز مرگ نبود غمم را علاج،
    " وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
    " چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون "

    " به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: "اين ديوانه است." بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه‌قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.

    " در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه‌ي پنجره آن‌ها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند."
     
  14. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    روزي بود و روزگاري و شهري بود به اسم علي آباد كه چنين بود و چنان ... تا آن روز كه همه مردمن اين شهر از بهار و پاييز طلوع و غروب وخلاصه از اينكه بهارها اين همه صداي پرنده و چرنده توي گوشهاشان زنگ بزند و پاييز ها اين همه برگ زرد جمع كنند جانشان به لب رسيد ‚ آمدند و هر چه آهن پاره و باديه و بشقاب و كفگير داشتند ريختند توي يك كوره بزرگ بزرگ و بعد دادند دست فلزكارهاي شهر آنها هم نشستند و يك تاق گنده ضربي درست كردند براي سقف شهر با دويست سيصد تا هواكش و همهخانه ها چراغهاي آويزي و زنبوري و مهتابي را آوردند خرد كردند و دادند يك كره بزرگ درست كردند و يك روز با سلام و صلوات بردند زير تاق شهرشان آويزان كردند و برق قوي و خيره كننده اي را دواندند توش آن وقت بود كه رفتند سراغ درختها وپرنده ها و اعلاميه پشت اعلاميه كه:

    هر يك از آحاد مردم اين شهر موظف و مكلف است كه در اسرع وقت يكي از اشجار شهر را ريشه كن كرده به خارج شهر حمل كند و الا طبق تبصره ... ماده ...

    حكم حكم زور بود اگر آنجا بودي ميديدي كه چه طور يكي يكي مردم با بيل و كلنگ و اره و مته افتاده اند به جان چنارهايي كه سالهاي سال بهارها سبز مي شدند و پاييزها برگهاشان را كه مثل پنجه سر گلدسته ها بود ولو مي كردند توي خيابانها و يا صف دراز مردم را ميديدي كه چه طور درختها را كول كرده بودند و از دروازه اي شهر مي بردند بيرون و بچه ها و پيرزنها هم گلدانهاي بزرگ و كوچك نرگس و ياس را مي ريختند توي گودالهاي بيرون شهر

    بعد هم حكم شده كه حالا نوبت پرنده هاست و ماهيها و مرغها و سگها و گربه ها و يك هفته تمام ده بيست تا ماشين باربري راه افتادند دور شهر هر كدام با دو تا مرد كت و كلفت كه قفس قناريها و بلبلها و ظرفهاي پر از ماهي را مي گرفتند و مثل سيب زميني مي ريختند روي هم يا كتونه هاي مرغها و كبوترها را بار مي كردند و سگها و گربهها را كه توي كيسه گوني كرده بودند روي هم مي چيدند و يك ماه نگذشت كه ديگر توي همه شهر علي آباد يك وجب خاك پيدا نمي شد و يك ساقه سبز علف يا يك پرنده كوچك و حالا شهر شده بود يك شهر نمونه نه شبي داشت نه پاييزي درست مثل كشور هميشه بهار توي قصه ها خيابانهاي پاك و پاكيزه اش مثل آيينه مي درخشيد توي آن همه كوچه پس كوچه نه درشكه اي و نه گاري و نه اسبي و راست راستي هر چه مي گشتي و گوش به زنگ مي ايستادي نه واق واق سگي را ميشنيدي و نه قوقولي قوقوي خروسي كه مردم را صبح سياه سحر از خواب خوش زابرا كند

    مردم سر براه شهر سر ساعت 8 كه بوق كارخانه ها بلند مي شد يك چيزي خورده و نخورده لباسهاشان را مي پوشيدند و آويزان مي شدند به تراموايي اتوبوسي چيزي و مي رفتند سر كارهاشان و طرفهاي ساعت 17 جوانها با دو تا ساندويچ و يك پپسي توي سينماها پلاس بودند و مردها و زنهاي پا به سن توي **** خانه ها و كافه ها ...

    و يا مي رفتند توي ميدانهاي شهر مي ايستادند به تماشاي درختهايي كه از سنگ تراشيده بودند و برگهاشان حلبي سيز سير بود و يا نگاه مي كردند به پرنده هاي فلزي روي شاخه هاي درختها و چراغهاي رنگارنگ نئون و عكسهاي لخت مادرزاد ستاره ها

    تا آن ساعت كه آن بلا نازل شد بله بي شك و شبهه بلا بود آن هم يك بلاي آٍماني يعني خيلي از مردم شهر ايستاده بودند توي ميدان بزرگ و نگاه مي كردند به فواره ها و مرغابيهاي پلاستيكي و درختهاي سنگي كه يكدفعه ميان آن همه پرنده ريز و درشت فلزي چشمشان افتاد به يك قناري كوچك كه درست و حسابي آواز مي خواند و بالهاي زرد و قشنگش را به هم مي زد و براي همين بود كه يك دفعه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و پاسبانها با آن لباسهاي نو و براقشان ريختند توي ميدانها و كوچه ها و خانه ها و هر سوراخ و سنبه اي را گشتند

    همه جا را گشتند حتي توي زير زمين خانه ها و لاي همه خرت و پرت صندوقها را اما پيداش نكردند كه نكردند تازه هيچ كس هم نفهميد كه اين قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش از كجا آمده بود ؟ دروازه ها را كه بسته بودند و تمام باغ و برها هم كه شده بود خانه و هتل و كافه و **** خانه تاق ضربي هم كه يكدست بود و بي درز براي همين بود كه ريش سفيد هاي عصا به دست شهر نشستند و عقلهاشان را سر هم كردند آن وقت بود كه فهمديند اين بلا از كجا بر سر شهر نازل شده

    گفتند و نوشتند كه :

    اين پرنده فقط از دروازه هاي شهر آمده است

    اما آنها كه دم هر دروازهاي چند تا ششلول بند گذاشته بودند و يكي يك تور سيمي و يك چماق سر نقره داده بودند دستشان پس حتما اين پرنده توي قطار گونيهاي برنج و گندم و بنشن بوده يا شايد يك شير پاك خورده اي از شهر هاي همسايه يك تخم قناري را گذاشته يك گوشه دنج و گرم وبعد اين تخم كوچك پرنده شده و از انبار شهر پريده و آمده نشسته روي شاخه يك درخت سنگي و شروع كرده به خواندن و بالهاي زرد و قشنگش را به هم زده

    براي همين بود كه زنگهاي خطر را به صدا درآوردند و ريختند توي كوچه ها و خاه هاي مردم و اگر تو آنجا بودي مي ديدي كه چه طور بي هوا ميريختند توي خانه ات اينجا را بگرد ‌آنجا را بگرد توي پستو را توي صندوق را توي زير زمين را پشت قفسه هاي كتاب را حتي از سر بقچه بسته هاي بيبي جونها كه قصه هاي قشنگي از پرنده و ستاره و سنگريزه بلد بودند نمي گذشتند اما مگر مي شد پرنده اي به آن كوچكي را پيدايش كرد

    پيش مي آمد كه كارگرها سرگرم كار بودند و صداي دستگاهها بلند بود و سواريها ريز و درشت مثل جوجه از دهانه كارخانه مي آمدند بيرون كه يكدفعه يكي از آنها مات مات زل مي زد به يك گوشه و آن وقت از اين گوش به آن گوش و يك دقيقه نمي گذشت كه همه دست از كار مي كشيدند و مي ايستادند به تماشاي قناري كوچك كه بالهاي زرد و قشنگي داشت اما تا زنگ خطر كارخانه به صدا در مي آمد و ماشينهاي آتش نشاني مثل اجل معلق سر مي رسيدند و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان مي ريختند توي كارخانه ‚ قناري ‚ مثل يك چكه آب تو زمين فرو مي رفت آنها هم همه كرگرها را مي ريختند بيرون و درهاي كارخانه را مي بستند و سر تلمبههاي بزرگ د.د.ت را مي گرفتند تيو سالن كارخانه اما باز دو سه ساعت ديگر مي ديدي قناري كوچك با آن بالهاي زرد و قشنگش مي آمد و مي نشست روي سر شير سنگي روبروي عمارت شهرداري و شروع مي كرد به خواندن و هنوز صداي پاي پاسبانها روي سنگفرش پاك و براق شهر بلند نشده بود كه مردم سر براه شهر آويزان مي شدند به تراموا ها و اتوبوسها و در مي رفتند و قناري هم مي پريد و مي رفت و درست ساعت 17 18 باز توي ميدانهاي شهر پيدايش مي شد

    بچه هاي كوچولوي شهر هم كه سرشان پر بود از قصههاي پرنده ها و دلشان غنج مي زد براي يك قناري كوچك و قشنگ كه بگيرند توي مشتهاشان و يا يك گربه كه بگذارند روي پاهاشان و ناز كنند و يا يك گلدان با يك ساقه نازك گل نرگس ... آن وقت ساعت 8 عوض آن كه كتابهاشان را كه پر بود از عكس درختهاي سنگي و دودكشها و شكل و شمايل پاسبانها بزنند زير بغلشان و مثل بچه آدم بروند روي نيمكتهاي آهني كلاسها بنشينند و به معلمهاي باسوادشان كه هميشه خدا يك عينك پنسي توي صورتهاشان ولو بود گوش بدهند و معادله هاي چند مجهولي را حل كنند ياغي شده بودند بله درست و حسابي پاپيچ مردم شهر و اولياي محترم شهر علي آباد شده بودند يعني از ساعت 5 6 كه هيچ تنابنده اي پيدا نبود راه مي افتادند توي كوچه ها و ميدانها دنبال قناري كوچكي كه بالهايش زرد و قشنگ است

    تازه همه اينها به كنار ساعت 16 17 كه روزنامه ها در مي آمد تمام صفحات اولشان پر بود از عكسهاي قد و نيم قد قناري كه مثلا نشسته بود روي تاق يك اتوبوس دو طبقه و يا روي مجسمههاي رنگ و وارنگ ميدانها و سر مقاله پشت سر مقاله بود كه درباره زحمات طاقت فرساي مامورين براي نابودي قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ به چاپ مي رسيد

    دست آخر ريش سفيدهاي شهر بس كه نشستند و چاي و بيسكويت خوردند و كميسيون پشت كميسيون و گزارش پشت گزارش از نا افتادند و نوشتند و گفتند كه : ما عقلمون به اين كار قد نمي ده

    براي همين بود كه روزنامه ها با حروف درشت 72 نوشتند كه :

    ريش سفيدها زه زدند

    آن وقت بود كه پسر بچه ها شير شدند و تير كمانها را علم كردند و افتادند به جان پرنده هاي فلزي و مرغابيهاي پلاستيكي و چراغ كت و كلفتي كه زير تاق ضربي شهر علي آباد آويزان بود و يكي از همان گلوله هاي گرد آهني بود كه درست خورد به گوشه راست چراغ و بي بي جونها گفتند كه چراغ هم مثل خورشيد يك چشمش كور شد سپورهاي شهرداري هم از بس عروسك و گلهاي پلاستيكي و پرنده هاي فلزي از توي كوچه پسكوچه هاي شهر جمع كرده بودند خسته شدند و از همان وقت بود كه آسفالت يكدست كف ميدانهاي ورزش و خيابانها و كوچهها ترك خورد و علف سبز و روشني از زمين بيرون زد و تاق ضربي شهر علي آباد نشت كرد و يكدفعه مردم حس كردند كه دوباره باران بله نم نم باران درست و حسابي روي سرشان مي ريزد و بوي نم شامه شان را قلقلك مي دهد

    كم كم داشت كار آب باز مي كرد و پرونده قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ آن قدر قطور و قطور شده بود كه ديگر توي همه اتاقهاي بايگاني بزرگ شهر جاي سوزن انداز نبود تا آن كه يك روز ساعت 8 هر چه زنگ خطر بود به صدا درآوردند و هر چه پاسبان و پليس آتش نشاني بود ريختند توي خيابانها و كوچه هاي شهر علي آباد و مردم را از خانه ها و كارخانه ها و عرق خوريها و **** خانه ها كشيدند بيرون و بعد كه جيب و بغل زنها و مردها و بچه ها را خوب خوب گشتند دروازه ها را باز كردند و همه را ريختند بيرون و همه پاسبانها و پليسهاي آتش نشاني با ماسك و تلمبه هاي بزرگ د.د.ت رفتند توي شهر و دروازه ها را كيپ كيپ بستند و هر چه مردها و زنهاي شهر علي آباد با مشت زدند به ديوارهاي شهر و بچه ها گريه كردند هيچ كس دروازه ها را باز نكرد كه نكرد

    بله دروازه ها را بستند كيپ كيپ و هواكشها را خاموش كردند و با آن تلمبه هاي بزرگ كه پر بود از گرد د.د.ت ريختند توي شهر و از اين خانه به آن خانه ... خلاصه همه سوراخ سنبه هاي شهر را ضدعفوني كردند و درزهاي تاق ضربي را گرفتند و آسفالتها را لكه گيري كردند و چراغ را باز راست و ريس كردند و دوباره برگهاي سبز حلبي و پرنده هاي فلزي را نشاندند روي شاخه هاي درختهاي سنگي و يك رنگ آبي سير قشنگ قشنگ زدند به تاق و چند تا ابر سفيد ولو كردند توي آن و وقتي كه يك هفته تمام گذشت و ديدند كه ديگر خبري از آن قناري كوچك با بالهاي زرد و قشنگ نيست دروازه ها را باز كردند

    بله دروازه ها را باز كردند باز باز و پاسبانها با آن لباسهاي آبي و باتونهاي نو و براقشان ايستادند دم دروازه ها و يكي يكي بله يكي يكي ... پشت سر هم ... و جيب بغل همه شان را ...

    بله اما همه مردم شهر علي آباد رفته بودند و هيچ تنابنده اي بيرون دروازه نبود



     
  15. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    زن خوشحال وارد اتاق شد. اتاق کم‌نور بود. گفت: می‌تونم چراغ روشن کنم؟
    مرد گفت: دارم کار می‌کنم.
    چراغ را روشن کرد. مرد عینکش را برداشت و به او خیره شد. زن روی صندلی رو به مرد نشست و گفت: تازه نوشتم فکر می‌کنم خوشت می‌آد.
    مرد دستش را لای کتاب گذاشت و به سایه زن که روی دیوار افتاده بود خیره شد. زن خواند. از آسمان آبی تا پرندگانی که در آن پرواز می‌کردند.
    مرد با خود گفت: فردا ساعت هفت باید پروژه را تحویل بدم اگه تا صبح کار کنم...
    زن به چشمان مرد نگاه کرد .به نظرش آمد حواسش پیش او نیست صدایش را یک پرده بلندتر کرد.مرد به موی سفیدی که لا به‌ لای موهای زن بود نگاه کرد و دوباره فکر کرد فردا هم وقت ندارم ماشین رو به کارواش ببرم. نگاهش از موهای زن سر خورد و روی کفش‌های راحتی زن ثابت ماند.
    چطور بگم یادم رفته پالتوش رو به کدوم خشکشویی دادم.
    زن آن قسمت از شعرش را می‌خواند که در مورد رنگ عشق بود سرخ یا سفید؟ زن لبخندی زد مرد نگاهش کرد زیر لب گفت: یادم باشد فردا قسط ماهانه را پرداخت کنم.
    زن گفت: قشنگه نه؟
    مرد گفت: چی؟
    زن گفت: گوش نکردی؟
    مرد گفت : چرا چرا کدوم قسمتش...
    زن گفت: به نظر تو چه رنگی‌ست؟
    مرد یادش افتاد که باید در گاراژ را رنگ کند.
    زن گفت: سفید بهتر است نه؟
    مرد با خود گفت زود چرک می‌شود. و به رنگهای تیره‌تر فکر کرد. زن بلند شد و مرد را بوسید.
    مرد گفت: قهوه‌ای بهتراست.
    زن با مهربانی لبخند زد. چراغ را خاموش کرد و در را بست.
     
  16. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    جلسه در کشور سیاه که بیش‌ترین سیل قاچاق زنان و کودکان به آن بود، تشکیل شد. به نظر دیپلمات کشور سفید که بیش‌ترین سیل قاچاق زنان و کودکان از آن بود، حل این مسئله‌ی خانمان‌سوز طی یک یا دو نشست امکان‌پذیر نبود... و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه سری به نشانه‌ی تأیید فرمایشات جناب دیپلماتِ سفید تکان داد و خواستار این شد که برای حل هرچه زودتر این مسئله جلسه‌های عصرانه، و یا حتا صبحانه و شامگانه، ترتیب دهند. دیپلمات کشور سفید درحالی‌که دستانش را در هم حلقه کرده بود مشتاقانه خاطرنشان کرد: برای حل این مهم و هم‌چنین جلوگیری از دیده شدن این مسائل در مرزهای مشترک خاکی و دریایی دو کشور همسایه‌ی دیگر، با دعوت از دیپلمات‌های دو کشورِ آبی نفتی و خاکستری، در جلسه‌های آتی، پیشنهادی را عملی کنیم. با شنیدن این جمله رنگ از چهره‌ی دیپلمات کشور سیاه پرید. در همان رنگ‌باختگی، پیشنهاد داد که برای تنوع هم که شده، و هم‌چنین خوردن عصرانه در محوطه‌ی اجلاس کمی تفریح کنند. رنگ‌باختگی دیپلمات کشور سیاه و پیشنهاد ناگهانی‌اش، آن هم در شرایطی که به دستاوردهای مشترکی نزدیک می‌شدند، آن‌قدر همزمان و آنی بود که همتایش شک نکند همیشه کاسه‌ای سیاه زیر نیم‌کاسه است! ولی در مقام یک دیپلمات حرفه‌ای، رد کردن دعوت هم‌قطارش را دور از ادب دانست. به همین خاطر، با کمال میل یکی‌یکی به پای تماشای برنامه‌های مفرح و شادی که به افتخار حضور او ترتیب داده بودند نشست. به نظرش کمی شتاب‌زدگی در برنامه‌ها بود، ولی خوب می‌دانست که هم‌تای قرینه‌اش هیچ تقصیر ندارد. به نظر دیپلمات کشور سفید، در چنین نشست‌هایی آن‌چه بیش از پیش اهمیت دارد، نه اهمیت رنگ‌ها، بَل رنگ‌کردن رنگ‌باختگی است. و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه به روی فلاش‌های عکاس‌ها، لبخند محوی می‌زد. آخرین برنامه مربوط به پرتاب پیکان به هدف بود. هدف، صورتک کاغذی‌شکلِ پسرک سیاه‌چرده‌ای بود که به همه می‌خندید. البته تنها امتیاز صد به کسی داده می‌شد که همان خنده را محو کند. این را دیپلمات کشور سیاه به دیپلمات کشور سفید گفت که پیکان را برای پرتاب در دستش جابه‌جا می‌کرد. عکاس‌ها آماده شکار صحنه بودند. پیکان که پرتاب شد نه پرتاب‌کننده باورش می‌شد با اولین ضربه به هدف بزند و نه پسرک سیاه‌چرده به ذهنش رسید زنی که با نقاب آبی آسمانی بر چهره، جمعیت را پس زد و به دیپلمات کشور سفید سیلی محکمی زد، مادر باشد. دیپلمات کشور سیاه پیکان را از لای دو دندان بزرگ و سفید پسرک بیرون کشید.
     
  17. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    دو تا فنجان‌ را که‌ گذاشتم‌ توی‌ سینی‌ تا پرشان‌ کنم‌ از چای، تازه‌ فهمیده‌ بودم‌ تو این‌جایی. یاد تمام‌ آن‌ روزهایی‌ افتادم‌ که‌ توی‌ همین‌ آپارتمان‌ نقلی، یا همان‌‌طور که‌ تو می‌گفتی‌ قوطی‌ کبریت، با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. توی‌ خاطره‌ها هم‌ حتماً چای‌ بهانه‌ است‌ تا یاد گذشته‌‌ترها بیفتیم. تا یادم‌ بیاید چه‌ طور می‌شد که‌ با هم‌ چای‌ می‌خوردیم. حالا اگر از تو بپرسم‌ هیچ‌ کدام‌ از آن‌ چای‌ها را به‌ یاد داری؟ می‌دانم‌ باز هم‌ می‌گویی: «این‌ چاییه‌ یا ...» هیچ‌‌وقت‌ نمی‌دانستم‌ نگاهت‌ بعد از گفتن‌ این‌ جمله‌ از سر چشم‌‌غره‌ است‌ یا عشوه.

    نه‌ حق‌ با تو بود من‌ بی‌انصافم‌ و گرنه‌ چه‌‌طور می‌توانم‌ فکر کنم‌ که‌ تو «کل‌‌کل»های‌ آن‌ شب‌ را از یاد برده‌ باشی. شب‌ بعد از همان‌ شبی‌ که‌ صدای‌ خنده‌هایتان‌ - خنده‌های‌ تو و آن‌ مردک‌ که‌ تو را رسانده‌ بود خانه‌ - زودتر از تو از پله‌ها بالا آمده‌ بود. درک‌ نمی‌کردی. تقصیر من‌ نبود. هر غلطی‌ که‌ می‌کردی‌ اشکالی‌ نداشت، اما نمی‌فهمیدی‌.

    هیچ‌ وقت‌ تا شب‌ بعد طاقت‌ نمی‌آوردم. از یادم‌ نمی‌رفت. اما مجبور بودم‌ نادیده‌ بگیرم. می‌دیدم‌ ساکت‌ همان‌جا نشسته‌ای‌ ناخنت‌ را سوهان‌ می‌کشی. با آن‌ سوهان‌ کوچک‌ روی‌ اعصابم‌ راه‌ می‌رفتی. چنان‌ با حوصله‌ این‌ کار را می‌کردی‌ تا تسلیم‌ شوم‌ و بگویم: «چی؟ آره‌ چایی‌ می‌خورم.» و بشنوم: «فکر بدی‌ نیست، بریز بیار بخوریم.» با عشوه‌ای‌ که‌ از سر بی‌حوصلگی‌ بود آرام‌ نگاهت‌ را از سوهان‌ و ناخن‌ می‌گرفتی‌ و می‌سپردی‌ - به‌ من‌ نه‌ - می‌سپردی‌ به‌ گل‌های‌‌ قالی.

    مرا بخشیده‌ بودی‌ و بزرگوارانه‌ قبول‌ کرده‌ بودی‌ که‌ با هم‌ چای‌ بخوریم. حق‌ با تو بود. نباید زودتر از زمانی‌ که‌ از پله‌ها بالا بیایی‌ در را باز می‌کردم‌ تا صدای‌ خنده‌های‌ تو را بشنوم. جوری‌ می‌گفتی‌ خنده‌های‌ «مرا» که‌ انگار با خنده‌های‌ تو مشکل‌ داشتم. حتا خنده‌های‌ آن‌ مردک‌ هم‌ اگر به‌ تنهایی‌ به‌ گوشم‌ می‌رسید آن‌ قدر اذیتم‌ نمی‌کردم. وقتی‌ آتش‌ گرفتم‌ که‌ خنده‌های‌تان‌ روی‌ هم‌ افتاده‌ بود و تو این‌ را نمی‌فهمیدی. سعی‌ می‌کردم‌ این‌ طور تصور کنم. چون‌ اگر غیر از این‌ فکر می‌کردم، اگر قبول‌ می‌کردم‌ که‌ می‌فهمی‌ باید در را می‌بستم. می‌رفتم‌ بیرون‌ بعد در را می‌بستم‌ تا تو را با قوطی‌ کبریت‌ تنها بگذارم.

    آن‌ شب‌ پس‌ از آن‌که‌ چای‌ ریختم‌ و گفتم‌ و گفتم‌ و گفتم، و هیچ‌ چیز نشنیدم. قهوه‌ نخوردیم‌ و به‌ رختخواب‌ رفتیم. یادت‌ می‌آید؟ ماجرای‌ قهوه‌ را می‌گویم. اولین‌ بار که‌ می‌خواستم‌ دعوتت‌ کنم. به‌ خانه‌مان، گفتم‌ فردا عصر بیا این‌جا، کسی‌ نیست. گفتی‌ که‌ چی؟ گفتم‌ با هم‌ یک‌ قهوه‌ بخوریم. گفتی‌ هنوز نمی‌دانی‌ یک‌ خانم‌ محترم‌ را با این‌ وقاحت‌ به‌ قهوه‌ دعوت‌ نمی‌کنند؟ گفتی‌ که‌ دعوت‌ به‌ قهوه‌ یعنی‌ دعوت‌ به‌ رختخواب. به‌ تو نگفتم‌ به‌ خودم‌ گفتم‌ یعنی‌ همه‌ی‌ این‌ آدم‌ها که‌ با هم‌ قهوه‌ می‌خورد به‌ رختخواب‌ می‌روند؟ پس‌ بگو چرا همه‌ تلخی‌ قهوه‌ را دوست‌ دارند. فردایش‌ آمدی‌ و ما با هم‌ قهوه‌ نخوردیم. تمام‌ شب‌هایی‌ که‌ در سال‌های‌ زندگی‌ مشترک‌مان‌ با هم‌ به‌ رختخواب‌ رفتیم‌ هم‌ قهوه‌ای‌ در کار نبود.

    کجایی؟ نمی‌دانی‌ کجا بودم. صدایم‌ کردی‌ فهمیدم‌ کجا هستم. سینی‌ چای‌ را می‌گذارم‌ جلویت. چای‌ ریخته‌ است‌ توی‌ سینی. تا تو ته‌ خیس‌ فنجان‌ را با دستمال‌ خشک‌ کنی‌ من‌ هم‌ خاطراتم‌ را با تو و فنجان‌ مرور می‌کنم. حتا دستمال‌ توی‌ دستت‌ هم‌ مانع‌ نشده‌ که‌ انگشت‌ کوچکت‌ از انگشتان‌ دیگر فاصله‌ گیرد وقتی‌ با انگشتان‌ اشاره‌ و شصت‌ با عشوه‌ فنجان‌ دست‌ می‌گیری.

    می‌گویی‌ نمی‌دانم‌ تو چرا هنوز هم‌ توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ زندگی‌ می‌کنی؟ بعد با کنجکاوی‌ به‌ در و دیوار نگاه‌ می‌کنی. انگار که‌ هیچ‌ وقت‌ این‌جا را ندیده‌ای. تمام‌ مدتی‌ که‌ این‌جا هستی‌ درباره‌ی‌ چیزهای‌ بی‌اهمیت‌ می‌پرسی‌ و من‌ مجبورم‌ جواب‌های‌ بی‌اهمیت‌ بدهم. منتظرم‌ بپرسی. نمی‌دانم‌ منتظرم‌ چی‌ بپرسی‌ و نمی‌دانم‌ چه‌ جوابی‌ می‌دهم. اما منتظرم. نمی‌پرسی. چای‌ را نمی‌نوشی، ته‌ فنجان‌ را نگاه‌ می‌کنی، و بعد می‌گویی‌ وقت‌ رفتن‌ است. می‌روی. به‌ همین‌ سادگی.

    برمی‌گردم‌ میز را تمیز کنم‌ فنجان‌ها را می‌گذارم‌ توی‌ سینی. تنها چیزی‌ که‌ از تو توی‌ این‌ قوطی‌ کبریت‌ مانده‌ رنگ‌ لبت‌ روی‌ لبه‌ی‌ فنجان‌ است. می‌روم‌ آشپزخانه‌ تا یک‌ فنجان‌ قهوه‌ برای‌ خودم‌ آماده‌ کنم.
     
  18. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    حيايى غريب از سگ

    مرحوم آقاى بلادى فرمود يكى از بستگانم كه چند سال در فرانسه براى تحصيل توقف داشت در مراجعتش نقل كرد كه در پاريس خانه اى كرايه كردم و سگى را براى پاسبانى نگاهداشته بودم ، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابيد و من به كلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد.
    شبى مراجعتم طول كشيد و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده گوشها و سرم را پوشاندم و دستكش در دست كرده صورتم را گرفتم به طورى كه تنها چشمم براى ديدن راه باز بود، با اين هيئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز كنم سگ زبان بسته چون هيئت خود را تغيير داده بودم و صورتم را پوشيده بودم ، مرا نشناخت و به من حمله كرد و دامن پالتومرا گرفت و فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز كرده صدايش زدم تا مرا شناخت با نهايت شرمسارى به گوشه اى از كوچه خزيد در خانه را باز كردم آنچه اصرار كردم داخل خانه نشد به ناچار در را بسته و خوابيدم .
    صبح كه به سراغ سگ آمدم ديدم مرده است ، دانستم از شدت حيا جان داده است . اينجاست كه بايد هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب كنيم كه چقدر بى حياييم ، راستى كه چرا از پروردگارمان كه همه چيزمان از او است حيا نمى كنيم وملاحظه حضور حضرتش را نمى نماييم . امام سجاد عليه السلام در دعاى ابى حمزه مى فرمايد :«اَنَا يا رَبِّ الَّذى لَمْ اَسْتَحْيِكَ فِى الْخَلاءِ وَلَمْ اُراقِبْكَ فِى الْمَلاءِ اَوْلَعَلَّكَ بِقِلَّةِ حَيائى مِنْكَ جازَيْتَنى.»

    منبع:داستانهایه شکفت شهید دسغیب



    گريه امام صادق (ع ) بر غيبت امام زمان (عج ) سدير صيرفى مى گويد

    من با سه نفر از صحابه محضر امام صادق رسيديم ، ديديم آن بزرگوار بر روى خاك نشسته و مانند فرزند مرده جگر سوخته گريه مى كرد. آثار حزن و اندوه از چهره اش نمايان است و اشك ، كاسه چشمهايش را پر كرده بود و چنين مى فرمود:

    سرور من غيبت (دورى ) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ كرده و آرامشم را از دلم ربوده .
    آقاى من غيبت تو مصيبتم را به مصيبتهاى دردناك ابدى پيوسته است . گفتم :
    خدا ديدگانت را نگرياند اى فرزند بهترين مخلوق ! براى چه اين چنين گريانى و از ديده اشك مى بارى ؟
    چه پيش آمدى رخ داده كه اين گونه اشك مى ريزى ؟
    حضرت آه دردناكى كشيد و با تعجب فرمود:
    واى بر شما، سحرگاه امروز به كتاب ((جفر)) نگاه مى كردم و آن كتابى است كه علم منايا و بلايا و آنچه تا روز قيامت واقع شده و مى شود در آن نوشته شده ، درباره تولد غائب ما و غيبت و طول عمر او دقت كردم .
    و همچنين دقت كردم در گرفتارى مؤ منان آن زمان و شك و ترديدها كه به خاطر طول غيبت او كه در دلهايشان پيدا مى شود و در نتيجه بيشتر آن ها از دين خارج مى شوند و ريسمان اسلام را از گردن برمى دارند.... اينها باعث گريه من شده است .

    منبع:منتخبی از داستان های بحار الانوار جلد دوم



    ملاقات ابليس با موسى (ع )

    رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:

    موسى : تو كيستى ؟
    ابليس : من شيطان هستم .
    موسى : ابليس تو هستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند؟
    ابليس : من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم .
    موسى : اين كلاه چيست كه بر سر دارى ؟
    ابليس : با (رنگها و زرق و برق ) اين كلاه دل مردم را مى ربايم .
    موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى .
    ابليس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه .
    در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم : 1 هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد؛ 2 هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛ 3 هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.

    منبع:داستان دوستان جلد
     
  19. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يك روباه او را ديد.


    روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟
    خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
    روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
    خرگوش: من در مورد ايكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
    روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.
    خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا.


    خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
    در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.


    گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
    خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو بخوره، كار مي كنم.
    گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟
    خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟


    بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
    خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.


    حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
    در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
    در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ


    پايان
    ----------------------
    نتيجه :
    هيچ مهم نيست كه موضوع پايان نامه شما چه باشد
    هيچ مهم نيست كه شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
    آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟!!!!
    منبع : سايت گوناگون
     
  20. EBLIS

    EBLIS کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,051
    تشکر شده:
    80
    جنسیت:
    مرد
    یادش بخیر

    نویسنده: راحيل فرمهيني

    توي كلاس ما آمد قبلا تعريفش را شنيده بودم. دانش آموز خيلي خوبي بود بر خلاف تمامي دانش آموزان درسخوان كتابهاي غير درسي هم مطالعه مي كرد خيلي خيلي زياد اسم نويسندگان معروف جهان و ايران را مي دانست از انواع كتابهاي ادبي گرفته تا انواع رمان ها را مي خواند خيلي زود شروع به خواندن كرده بود چيزي در حدود سن 11 سالگي انواع مجله ها را مي خواند خيلي جلوتر از سنش در 13 و14 سالگي انواع كتابهاي ادبي را ميخواند. خيلي هم خوب مي نوشت ومقاله هاي تند و ساده اش واقعا قشنگ بود حتي بي ذوق ترين افراد را هم سر شوق مي آورد حالا وارد دبيرستان نمونه شده بود .

    فكرمي كرد در اينجا مي تواند فعاليت انجام دهد و قدر او را مي دانند. اما افسوس كه باز هم در اينجا كسي ارزش واقعي او را نمي دانست فقط عده كمي از دانش آموزان آن هم فقط براي تنوع اطرافش را مي گرفتند. همان روز اول خودش را نشان داد خيلي فصيح صحبت مي كرد. عالي بود ولي نمي دانستم كه چرا هيچ كس با اودوست نمي شد. فكر مي كردم كه تقصير خودش است اما بعد از گذشت يكسال متوجه شدم كه نه تنها تقصير از او نيست بلكه تقصير از ماست.

    اين ما هستيم كه اشتباه مي كنيم . اين ما هستيم كه از كتاب متنفر شده ايم با آنها قهر كرده ايم. ولي اوبا كتاب ها دوست بود. خيلي از صحبت ها يش در مورد نويسندگان بزرگ جهان بود، در مورد خيلي از شيمي دان ها وفيزيكدان هاي مشهور اطلاعاتي داشت اما افسوس كه هيچ كس منظور او را متوجه نمي شد. حتي معلم ادبيات نيز او را درك نمي كرد غالبا با اودعوا مي كرد و مي گفت:


    تونمي فهمي توهيچ چيز نمي داني. اما با اين وجود او به راهش همچنان ادامه ميداد ومن با آن كه اصلا اهل كتاب واز اين حرفها نبودم متوجه بودم كه اوخيلي خوب مي دانست. البته ما در كلاس خودمان چندين دانش آموز داشتيم كه ادعا كردند كه خيلي خوب مي دانند ولي من متوجه بودم كه آن ها اصلا هيچ چيز نمي دانند وفقط براي اينكه از او عقب نيفتند آن حرف ها را مي زنند مدتي كه از سال تحصيلي گذشت متوجه شد كه ديگر نميتواند ادامه بدهد ونظراتش را ابزار كند .

    پس مجبور شد كه سكوت كند بارها و بارها من ديدم كه مي خواهد نظرش را بگويد اما يكدفعه سكوت مي كند وآن گاه غمي عظيم بر چهره اش پديدار مي شد كه نمي توان آن را با زييبا ترين واژه ها توصيف كرد چرا كه آن غم و ناراحتي دروني بود كه در صورت وي نقش مي بست. وبه راستي چرا ما قدر اين سرمايه هاي ارزشمند را نمي دانيم. ديگر سعي ميكرد كه شيوه اش را عوض كند .

    ديگر هيچ جا حرف نمي زد. ديگر در مورد كسي صحبت نمي كرد .بعد از مدتي او كاملا عوض شد. او مثل ما شد گنجينه اي از لغات كلمات ومعلومات را در وجودش پنهان كرداو آن اطلاعات را در وجودش مدفون كرد ديگر اوآن فردي نبود كه من مي شناختم . او تغيير كرده بود بعد از گذشت زماني نه چندان زياد او را تنها در گوشه اي از حياط مدرسه ديدم نزديكش رفتم وپرسيدم :چرا اينطوري شد؟ گفت كه برواز آنها بپرس.
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.