1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان عاشقانه ی من و محمد

شروع موضوع توسط baranbahar در ‏8 دسامبر 2014 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    اوایل از اینکه با پسری دوست شم بیزار بودم...اما نمیدونم این یقینا خواست سرنوشت بود که من با محمد آشنا شم.. اون موقع محمد فقط هفده سالش بود..
    اما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از یه خانواده ی متدین.
    چند ماهی با هم دوست بودیم.یه دوستیه پاک پاک....اون موقعا همه چی پاک تر از الان بود...
    هر روز بیشتر وابسته ی هم میشدیم.
    زنگ میزد..چون هیچ کدوم موبایل نداشتیم...
    اوایل اول دبیرستانم بود..وقتی داشتم میومدم خونه به محمد زنگ زدم و گفتم شب کسی خونه نیست بهم زنگ بزن...چون خانواده ی خیلی حساسی داشتم که اون موقعا اصلا با ها شون خوب نبودمم.
    شب که محمد زنگ زد بابام هنوز نرفته بود بیرون..بهم شک کردو همه چی رو فهمید..خیلی روز بدی بود....خیلی ترسیده بودم.فرداش به محمد گفتم دیگه بهم زنگ نزنه...خیلی خیلی ناراحت شد و گفت مگه میشه من بدون تو نمیتونم....ولی هر جوری بود ترک کردیم....شیش ماه عین جهنم بود برام...یه روزایی ساعت 11 تلفنمون زنگ میخورد....
    دقیقا شیش ماه بعد یه شب از بیرون زنگ زدم به محمد وقتی جواب داد دلم ریخت هر چی گفت الو من جواب ندادم.دلم براش تنگ شده بود..
    شاید کسی باورش نشه ولی محمد فرداش بهم زنگ زدو گفت اومده طبقه ی اول خونشون تنها زندگی کنه شمارشو داد بهم.....وااای دلمون واسه هم لک زد ه بود.....من دیگه رفته بودم دوم دبیرستان....بازم رابطمون شروع شد...محمد همش بهم میگفت دوست دارم....خیلی بهم وابسته شدیم...این دفعه دیگه کسی نفهمید..من خاستگارای خیلی زیادی داشتم...تا اینکه یه روز یکی شون از دید مامانو بابام جدی شد...منم به محمد گفتم قضیه رو..همه ی فامیلش میدونستن که دوسم داره...ولی مامانش باورش نمیشد..اخه محمد پیش دانشگاهی بود...ولی به مامانش گفت اونم اومد منو دید و بهم گفت تو واقعا محمد و دوست داری منم گفتم خیلی...
    هر دو عاشق هم بودیم...چند روز بعدش مامانش اینا ازم خاستگاری کردن..مامانم اینا که میدونستن ما با هم دوست بودیم به شدت مخالفت کردن..تا اینکه بابام با باباش تنهایی صحبت کردن...بابای محمد فوق العادست و همه حرفشو قبول دارن...
    بعد از اون دیدار بابام رضایت داد به ازدوجمون....هر دو از خوشحالی نمیدونستیم چیکار کنیم....

    فقط چند روز بعدش وقتی من دوم دبیرستان بودمو محمد پیش دانشگاهی ازدواج کردیم....هیچ وقت خاطره ی خوب اون روزا فراموشم نمیشه....
    الان 9 ساله که ازدواج کردیم.بچه نداریم...از قبلنا هم بیشتر عاشق همیم...
    تو این ماجرا مادرشوهرم از همه یشتر کمکمون کرد..تا ابد ازش ممنونم.
    همه کسایی که مارو میشناسن میگن ازدواج ما یه موهبت از طرف خدا بود...چون ما با هم بزرگ شدیم..
    از خدا میخوام همه تا اخر عمرشون خوشبخت باشن...ما هم همینطور...

     

    موضوعات مشابه

    امیر عباس, مریم خاتون و همینم ک هستم از این پست تشکر کرده اند.
  2. مریم خاتون

    مریم خاتون از تو جواب همه دوستت دارم ها مرسی شد کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    111
    تشکر شده:
    314
    جنسیت:
    زن
    خدا همه عاشقا رو برای هم حفظ کنه.نه مث من...................
     
  3. gmi

    gmi کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2014
    ارسال ها:
    112
    تشکر شده:
    110
    جنسیت:
    مرد
    واقعی بود آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه پایانش خوش بود
     
  4. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    ان شا الله.خوشبخت باشی عزیزم
    بله واقعیه
    مرسی دوستان
     
    مریم خاتون از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.