1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

مادر

شروع موضوع توسط rahaie در ‏6 ژانویه 2015 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. rahaie

    rahaie کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏28 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    295
    تشکر شده:
    848
    جنسیت:
    مرد
    مادرمن فقط یک چشم داشت من ازاون متنفربودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرارمعاش خانواده برای معلم هاوبچه مدرسه ایها غذا می پخت .یکروزبرای بردن من اومده بوددم درمدرسه که هم به من سلام کنه ومنوباخودش به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم ,آخه اون چطورتونست اینکاروبامن بکنه ؟ بروی خودم نیاوردم ,فقط باتنفربهش نگاه کردم وفوراازآنجا دورشدم.

    روزبعدیکی ازهمکلاسی هام منومسخره کردوگفت :ایی یی یی ...مامان توفقط یک چشم داره؟

    فقط دلم می خواست یک جورخودموگم وگورکنم .کاش زمین دهن وامی کرد ومنومی بلعید.کاش مادرم یک جوری نیست ونابودمی شد.روزبعدبهش گفتم :اگه واقعامی خوای منوخوشحال کنی ,چرا نمی میری؟

    اون هیچ جوابی نداد.حتی یک لحظه راجع به حرفی که زدم فکرنکردم,چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برام هیچ ارزشی نداشت.دلم می خواست ازاون خونه برمودیگه هیچ کاری بااون نداشته باشم.

    سخت درس خوندم وموفق شدم برای ادامه تحصیل به لندن برم.اونجا ازدواج کردم,واسه خودم خونه خریدم,زن ,بچه و...

    چندین سال گذشته بود,اززندگی وآسایشی که داشتم خوشحال بودم تااینکه مادرم یک روزبرای دیدن من وهمینطورنوه هاش به لندن اومد.اون سالها منوندیده بود.

    وقتی دم درایستاده بودم بچه هاازدیدن قیافه اش ترسیدندومن سرش دادکشیدم که چراخودشواینجا(خونه من)دعوت کرده؟اونم بی خبر؟همین حالا ازاینجا " گمشو"اون به آرامی جواب داد:اوه مثل اینکه آدرس رواشتباهی اومدم.وبعدفورارفت وازنظرناپدیدشد.

    روزی یک دعوتنامه ازطرف مدرسه اومد درخونه ام تو لندن برای شرکت درجشن تجدید دیداردانش آموزان درشهرمادرم.

    ولی من به همسرم گفتم که به یک سفرکاری می رم چون ازدیدارقبلی مادرم ناراحت بودونمی خواست دوباره بامادرم روبروشوم.

    بعدازمراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته ازروی کنجکاوی. همسایه گفتن که اون "مرده".....حتی یک قطره اشک هم نریختم.پیش خودم فکرکردم:بالاخره ازدستش راحت شدم.اونا یک نامه به من دادندکه مادرم ازشون خواسته بوداینکاروانجام بدند.

    نوشته بود : ای عزیزترین پسرمن همیشه به فکرتوبوده ام . منوببخش که به خونت اومدموبچه هاتو ترسوندم. وقتی شنیدم واسه جشن مدرسه داری می آی اینجا خیلی خوشحال شدم.ولی من ممکنه نتونم ازجام بلندشم که بیام توروببینم.

    وقتی داشتی بزرگ می شدی ازاینکه باعث خجالت توشدم خیلی متاسفم آخه میدونی .....

    ((وقتی توخیلی کوچک بودی تویک تصادف یک چشمت روازدست دادی بعنوان یک مادرنمی تونستم تحمل کنم وببینم که توداری بایک چشم بزرگ می شی .بنابراین مال خودمو به تودادم. برای من باعث افتخاربودکه پسرم می تونست بااون چشم به جای من دنیای جدیدروبطورکامل ببینه))

    باهمه عشق وعلاقه من به تو " مادرت "
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.