1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

خواستند سرش را ببرند

شروع موضوع توسط alicpu در ‏30 ژوئیه 2012 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. alicpu

    alicpu کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,032
    تشکر شده:
    118
    جنسیت:
    مرد
    خواستند سرش را ببرند
    می خواستند سرش را ببرند .
    خودش این را می دانست .
    او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
    با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
    قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .
    خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .
    فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : " چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست . تاب و توانشان هم .
    تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
    پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .
    تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگی است
    گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ... او قطره قطره بر خاک چکید ،
    اما هر قطره اش خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...

    برگرفته از:سایت نور و نار-عرفان نظر آهاری
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.