1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شعر فوق العاده زيباي سيب و جوابيه ها

شروع موضوع توسط zahra1997 در ‏17 فوریه 2015 در انجمن شعر و ادبیات

  1. zahra1997

    zahra1997 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آگوست 2012
    ارسال ها:
    326
    تشکر شده:
    464
    جنسیت:
    زن
    تو به من خندیدی و نمی دانستی
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید

    غضب آلود به من کرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
    و تو رفتی و هنوز
    سالهاست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

    حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)



    من به تو خندیدم
    چون که می دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت: برو
    چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
    و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

    فروغ فرخزاد


    او به تو خندید و تو نمی دانستی
    این که او می داند
    تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
    از پی ات تند دویدم
    سیب را دست دخترکم من دیدم
    غضبآلود نگاهت کردم
    بر دلت بغض دوید
    بغض ِ چشمت را دید
    دل و دستش لرزید
    سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
    و در آن دم فهمیدم
    آنچه تو دزدیدی سیب نبود
    دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
    ناگهان رفت و هنوز
    سال هاست که در چشم من آرام آرام
    هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
    می دهد آزارم
    چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
    می دهد دشنامم
    کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
    که خدای عالم
    ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

    مسعود قلیمرادی



    دخترک خندید و
    پسرک ماتش برد
    که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
    باغبان از پی او تند دوید
    به خیالش می خواست
    حرمت باغچه و دختر کم سالش را
    از پسر پس گیرد
    غضب آلود به او غیظی کرد
    این وسط من بودم
    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
    من که پیغمبر عشقی معصوم
    بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
    و لب و دندان ِ
    تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
    و به خاک افتادم
    چون رسولی ناکام
    هر دو را بغض ربود
    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
    او یقیناً پی معشوق خودش می آید
    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
    مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
    سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
    این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

    جواد نوروزی
     

    موضوعات مشابه

    پیمان و آرمان ک از این پست تشکر کرده اند.
  2. آرمان ک

    آرمان ک کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2015
    ارسال ها:
    114
    تشکر شده:
    211
    جنسیت:
    مرد
    عالی.
     
    zahra1997 از این پست تشکر کرده است.
  3. پیمان

    پیمان تکواندوکار انجمن برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 آگوست 2012
    ارسال ها:
    90
    تشکر شده:
    190
    جنسیت:
    مرد
    mersii
     
    zahra1997 از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.