1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شعري فوق العاده در رابطه با حضرت زهرا (س)

شروع موضوع توسط zahra1997 در ‏24 مارس 2015 در انجمن اهل بيت و علما

  1. zahra1997

    zahra1997 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آگوست 2012
    ارسال ها:
    326
    تشکر شده:
    464
    جنسیت:
    زن
    حضرت زهرا(س)-شهادت(از زبان درب خانه)

    سال ها پیش در این شهر درختی بودم

    یادگار کهن از دوره ی سختی بودم

    هرگز از همهمه ی باد نمی‌لرزیدم

    ناز پروده چه اقبال و چه بختی بودم

    به برومندی من بود درختی کمتر

    رشد می کردم و می شد تنه‌ام محکم‌تر

    من به آینده ی خود روشن و خوش بین بودم

    باغ را آینه‌ای سبز به آیین بودم

    روزها تشنه ی هم‌صحبتیِ با خورشید

    همه شب هم نفس زهره و پروین بودم

    ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک

    برگ‌هایم گل تسبیح به لب مثل ملَک

    راستی شکر خدا برگ و بری بود مرا

    با درختانِ دگر سِرّ و سَری بود مرا

    دست و دل بازتر از سرو و صِنوبر بودم

    چتری از سایه و شهد و ثمری بود مرا

    چشم من بود به شاهین ترازوی خودم

    تکیه کردم همۀ عمر به بازوی خودم

    ناگهان پیک خزان آمد و باد سردی

    باغ شد صحنه ی طوفان بیابان گردی

    در همان حال که احساس خطر می‌کردم

    نرم و آهسته ولی با تبر آمد مردی

    تا به خود آمدم از ریشه جدا کرد مرا

    ضربه‌هایش متوجّه به خدا کرد مرا

    حالتی رفت که صد بار خدایا کردم

    از خدا عاقبت خیر تمنّا کردم

    گر چه از زخمِ تبر روی زمین افتادم

    از سعادت به رُخم پنجره‌ای وا کردم

    از من سوخته دل بال و پری ساخته شد

    کم کم از چوب من آن روز دری ساخته شد



    وقف دیوارِ حرم‌خانه ی ماهم کردند

    هر چه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

    از همان روز که سیمای علی را دیدم

    همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

    مثل خود تشنه ی سیراب نمی‌دیدم من

    این سعادت را در خواب نمی دیدم من

    بارها شاهد رُخسار پیمبر بودم

    مَحرم روز و شب ساقی کوثر بودم

    تا علی پنجه به این حلقه ی در می‌افکند

    به خدا از همه ی پنجره‌ها سر بودم

    دست‌های دو جگر گوشه که نازم می‌کرد

    غرق در زمزمه و راز و نیازم می‌کرد



    به سرافرازی من نیست دری روی زمین

    خورده بر * ی من بال و پر روح الامین

    سایه ی وحی و نبوت به سرم بوده مدام

    به خدا عاقبت خیر همین است همین

    هر زمانی که روی پاشنه می‌چرخیدم

    جلوۀ روشنی از نور خدا می‌دیدم

    گاه گاهی که زِ من فاطمه می‌کرد عبور

    موج می‌زد به دلم آینه در آینه نور

    سبزپوشان فلک پشت سرش می‌گفتند

    «قل هو الله احد»، چَشم بد از روی تو دور

    سوره ی کوثری و جلوه ی طاها داری

    آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری!

    دیدم از روزنِ در جلوه ی احساسش را

    عطر گل‌های بهشتی و گل یاسش را

    دیده‌ام مائده‌ای را که فرستاده خدا

    دیده‌ام فاطمه و گردش دستاسش را

    زیر آن سقف گلین عرش فرود آمده بود

    روح همراه ملائک به درود آمده بود

    هر گرفتار غمی حلقه بر این در می زد

    هر که از پای می‌افتاد به من سر می زد

    آیۀ روشن تطهیر در این کوچه مدام

    شانه در شانۀ جبریل امین پر می زد

    یک طرف شاهد نجوای یتیمان بودم

    یک طرف محو شکوفایی ایمان بودم

    من ندانستم از اوّل که خطر در راه است

    عمر این دلخوشی زودگذر در راه است

    دارد این روز مبارک، شب هجران در پی

    شب تنهایی ریحان رسول الله است

    مانده بودم که چرا آینه را آه گرفت؟

    یا پس از هجرت خورشید چرا ماه گرفت؟

    رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

    مانده از باغ نبوت گل پرپر گشته

    مهبط وحی جدا گرید و جبریل جدا

    مسجد و منبر و محراب و حرم سرگشته

    هست در آینه ی باغ خزان دیده ملال

    نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

    همه حیرت زده افروختنم را دیدند

    دیده بر صحن حرم دوختنم را دیدند

    بی وفایان همه آن روز تماشا کردند

    از خدا بی‌خبران سوختنم را دیدند

    سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

    چشم زخمی به جگر گوشۀ یاسین نرسد

    هیچ آتش به جهان این همه جانسوز نشد

    شعله جان سوز اگر بود جهان سوز نشد

    رسم آتش زدن از عهد خلیل الله است

    آتش آن روز گلستان شد و امروز نشد

    آه از این شعله که خاموش نگردد هرگز

    داغ این باغ فراموش نگردد هرگز

    سوخت در آتشِ بیداد رگ و ریشه و پوست

    پشت در این علی است و همه ی هستی اوست

    یادم از غفلت خویش آمد و با خود گفتم

    حیف آن روز به نجّار نگفتم ای دوست

    تو که در قامت من صبر و رضا را دیدی

    بر سر وسینه ی من میخ چرا کوبیدی؟

    همه رفتند و به جا ماند درِ سوخته‌ای

    دفتری خاطره از آتشِ افروخته‌ای

    روی گلبرگ شقایق بنویسید هنوز

    هست در کوچه ی ما چشمِ به در دوخته‌ای

    تا بگویند در این خانه کسی می‌آید

    مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید...
     

    موضوعات مشابه

    Y*A*S*, ایرانی اسلامی و mania&mina از این پست تشکر کرده اند.
  2. mania&mina

    mania&mina مانيا کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 مارس 2015
    ارسال ها:
    190
    تشکر شده:
    189
    جنسیت:
    زن
    ممنون خيلي زيبا بود دستتون درد نكنه
     
    zahra1997 از این پست تشکر کرده است.
  3. Y*A*S*

    Y*A*S* (✘ ∂gøø∂ ƃíᴚL gøηє вα ✔) برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏19 اکتبر 2014
    ارسال ها:
    486
    تشکر شده:
    1,874
    جنسیت:
    زن
    ابجی خیلی ممنون خیلی زیبا بود گلم
     
    zahra1997 از این پست تشکر کرده است.
  4. zahra1997

    zahra1997 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آگوست 2012
    ارسال ها:
    326
    تشکر شده:
    464
    جنسیت:
    زن
    قابلتو نداشت گلم.-19-
     
  5. zahra1997

    zahra1997 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آگوست 2012
    ارسال ها:
    326
    تشکر شده:
    464
    جنسیت:
    زن
    فداي تو آبجي مهربون.
    قابل نداشت!
    -16-
     
    Y*A*S* از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.