1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان های کوتاه فوق العاده جالب

شروع موضوع توسط Y*A*S* در ‏5 آوریل 2015 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. Y*A*S*

    Y*A*S* (✘ ∂gøø∂ ƃíᴚL gøηє вα ✔) برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏19 اکتبر 2014
    ارسال ها:
    486
    تشکر شده:
    1,874
    جنسیت:
    زن
    مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه … یکدیگر را دوست داشتند:
    زن جوان : یواش برو من می ترسم
    مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
    زن جوان : خواهش میکنم من خیلی می ترسم
    مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی که دوست دارم
    زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
    مرد جوان : مرا محکم بگیر
    زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری
    مرد جوان : به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می کنه
    روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
    مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.






    ]ی روز ی خانومی قبل از برگشتن همسرشازسرکار،درنامه ای نوشت:من خونه روتاابد ترک کردم ودیگه حاضرنیستم باتو زندگی کنم.....[/ltr]


    [ltr]ونامه روگذاشت روی میز وخودش رفت زیرتختخوابقایم شد ک عکس العمل شوهرش رو بعدازخوندن نامه ببینه!!!![/ltr]


    [ltr]شوهرش خسته ازسرکاراومدووارداتاق خواب شدوچشمشب کاغذروی میزافتادونامه ی همسرش روخوند،،،پس از خوندن نامه باتمام خونسردی روی کاغذ چیزی نوشت،درهمین هنگام زنگ موبایل شوهرش ب صدادرمیاد وشوهرش جواب میده:سلام عزیزم من فقط لباساموعوض میکنم و میام،منتظرم باش خداروشکر این زنم ازخونه رفته وبرای همیشه گورشوگم کرده،ان شاالله دیگه ریختشو نبینم اصلاازدواجم بااون بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود کاش قبل ازاینکه میدیدمش باتوآشنا میشدم،قربون روی ماهت برم منتظرم باش من تانیم ساعت دیگه پیشتم.[/ltr]


    [ltr]وبعددرحالی ک داشت زیر لب آوازمیخونداز خونهخارج شد....[/ltr]


    [ltr]زن ک از شدت عصبانیت وناراحتی داشت میمردوپرپرمیشد بعداز خروج شوهرش،اززیرتختخواب اومد بیرون ورفت ببینه شوهرش روی کاغذ چی نوشتهدید شوهرش نوشته:[/ltr]


    [ltr]خنگول دیوونه کف پات معلومه میرم نون بگیرمبرگردم..





    خیلیییییییییییییییییی بااااااااااااااحاله
    صاحبه کننده: در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم،1 عدد آنها را ازهواپیما به بیرون پرتاب میکنیم.چند عدد آجر داریم؟
    متقاضی : 499 عدد!مصاحبه کننده: سه مرحله قرار دادن یک فیل داخلیخچال را شرح دهید.متقاضی: مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم -مرحله دوم: فیلومیذاریم تو یخچال - مرحله سوم:در یخچالو میبندیم !!مصاحبه کننده: حالا چهار مرحله قرار دادن یکگوزن در یخچال را توضیحدهید!متقاضی: مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم -مرحله دوم: فیلواز تو یخچال در میاریم - مرحلهسوم: گوزنو میذاریم تویخچال - مرحله چهارم : دریخچالو میبندیم!!مصاحبه کننده: شیر واسه تولدش مهمونی گرفته،همه حیوونا هستن جز یکی.اون کیه ؟
    متقاضی: گوزنه که تو یخچاله!!مصاحبه کننده: چگونه یک پیرزن از یک برکه پر ازسوسمار رد میشود؟
    متقاضی: خیلی راحت, چون سوسمارا همشون رفتنتولد شیر!!

    مصاحبه کننده: سوال آخر. اون پیرزن کشته شد،چرا؟
    متقاضی: امممممممم, نمیدونم, غرق شد؟

    مصاحبه کننده: نه, اون یه دونه آجری که ازهواپیما انداختی پائین خوردتو سرش مرد!!! شمامردود شدین, نفر بعدی لطفا






    دختر و پسری هر دو باهم خیلی خوب بودند انها هر روز به پارک میرفتند و خوشحال بودند و انگار توی دنیای دیگه ای سر میبردند اصلا به اطراف خودشون توجهی نمیکردند و فقط به خودشون فکر میکردند تا اینکه روزای خوشی تموم شد....
    یه روزی که باهم رفته بودند پارک دختر حالش بد شد و بی هوش تو بغل پسر افتاد پسر هم که نگران که چه اتفاقی برای عشقش افتادهدختر را سریع برد پیش دکتر و دکتر هم بعد از معاینه دختر را فرستاد تا ازمایش بگیرد و برگردد ..جواب ازمایش بعذ از چند روز رسید و پسر رفت پیش دکتر .... دکتر سکوت کردو چیزی نگفت پسر عصبانی شد و از دکتر پرسید:که عشقم چش شده دکتر بعد از چند دقیقه صحبش رو شروع کرد و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که دختر چش شده....پسر یکدفعه شکه شد و انگار دنیا رو سرش خراب شده و کاملا دگرگون شد ...پسر به خونه رفت و کلی با خودش فکر کرد و گریه....روز بعد دوباره دوران خوشی دختر و پسر امد و اونا دوباره به پارک میرفتن و خوشحال بودن ...دختر هی از پسر میپرسید اون روز دکتر چی گفت ولی پسر جوابی نمیدااد و بحث رو عوض میکرد تا اینکه طاقت دختر سر اومد و گفت:اگه نگی دیگه باهات حرف نمیزنم و پسر هم گفت اگه میخوای بدونی فردا بیا خونمون و دختر هم قبول کرد .....روز بعد دختر به خانه ی پسر رفت و سلام کرد و روی مبل نشست و دوباره سوال خود را پرسید اما پسر در جواب به دختر گفت: تو با من..........میکنی؟

    دختر گفت:دیوونه شدی تو حالت خوب نیس چیزی خوردی اما پسر دوباره حرف خود را زد و دختر هم قبول نکرد....پسر دختر را بهزور به اتاقش برد و به او تجاوز کرد...دختر داشت گریه میکردو تقلا اما پسرگوش نداد و کار خودش را کرد وقتی کار پسر تمام شد دختر را ول کرد و دختر از کار پسر خیلی عصبانی بود و دیگر او را دوست نداشت و گریه میکرد.....پسر از کارش خوشحال بود و گفت :حالا منم مثل تو ایدز دارم حالا منم با تو میمیرم...دختر یه دفعه ساکت شد و جا خورد و گریه اش قطع شد............
     

    موضوعات مشابه

    yas25 از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.