1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

دمپایی...

شروع موضوع توسط n@z@nin در ‏21 آوریل 2015 در انجمن اشعار طنز

  1. n@z@nin

    n@z@nin بی خیال جهـان ، قهوه ات یخ کرد ...! کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آوریل 2015
    ارسال ها:
    150
    تشکر شده:
    222
    جنسیت:
    زن
    دمپايي!


    با اجازه آقاي فريدون مشيري


    بي تو اي برق، شبي باز از آن كوچه گذشتم


    همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم»


    بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم


    چاله آمد سر راهم


    پاي بي صاحب من «زرت» در آن چاله فروشد


    هيكل گنده مخلص دمرو شد.


    **


    در تهي خانه جيبم، غم قبض تو درخشيد


    بر سماور كده نفتي ذهنم،


    قوري ياد تو اي برق خروشيد،


    چايي خاطره جوشيد!


    «يادم آمد كه شبي با تو از آن كوچه گذشتم»


    پي ديوار نگشتم.


    توي آن چاله لوله‌كشي آبكي گاز فزرتي


    نفتادم، نفتادم.


    با تو گفتم كه تو گهگاه كجايي؟


    وصل ناگشتن از آن به كه بيايي و نپايي


    لامروت، تو مگر دشمن مايي؟


    «من ندانستم از اول كه تو بي‌مهر و وفايي!»


    **


    بغض در سيم تو پيچيد


    نور در چشم تو ماسيد


    اُفت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،


    يادم آيد كه تو گفتي:


    برق، ايينة آب گذران است


    همه تقصير از آن آب روان است


    تو كه امروز چو مجنون زپي ليلي برقي،


    باش فردا كه ترا خشك، دهان است...!


    سيل بر ريش تو خنديد


    اشك از مشك تو غلتيد


    موش شب، جيغ بنفشي زد و ناليد.


    **


    باز گفتي كه مكن عيب، تو برما


    پنج سال دگري صبر بفرما!


    آش توليد شود پخته ز كشك و نخود و لپه صنعت!


    -‌‌ نصب كن آينه در هر طرف خود


    همه چيزي شود آن روز فراوان!


    فقط از «برق» كمابيش خبر نيست!


    **


    نور زرد سخنت خورد


    به آيينة گوشم


    بست يخ، نقطه جوشم


    پاي غم رفت به دمپايي جانم...!


    پي سنگي همه جا گشتم و گشتم


    پرت كردم به تو آن سنگ و ترا لامپ شكستم


    با تو گفتم: دگر از خير تو اي برق، گذشتم.


    «يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم...


    رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،


    نه گرفتي تو دگر از من بيچاره خبر هم،


    نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...


    بي‌ تو اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!»
     
    !!!OMID!!! از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.