1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

فلاسفه و قیمت گوجه فرنگی!

شروع موضوع توسط آرمان ک در ‏22 آوریل 2015 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. آرمان ک

    آرمان ک کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2015
    ارسال ها:
    114
    تشکر شده:
    211
    جنسیت:
    مرد
    اینها فکر می‌کنند که الاغها خرند… گرگها هم بیگناه‌اند، اگر گرگها نباشند ماهتاب یک دره قدیمی بی‌رنگ به نظر می‌آید… کارگردانهایی که حتی نسبت به فیلمنامه هم تعهد ندارند وای به حال مردم، کارگردانهایی که نمی‌توانند هنگام زندگی کردن با مردم فیلم بسازند، کارگردانهایی که مردم را فیلم کرده‌اند…راستش را بخواهید من از آن روزهای اول مشکوک بودم که این دکارت‌ِ شکاک، خود او نباشد، وقتی در خود دکارت شک کردم تازه به یقین رسیدم که خود واحدی به نام دکارت در مورد خودش شک کرده است
    اولین گناه من، به دنیا آمدن بود، نقل می‌کنند من زیر درخت بید مجنونی در کنار رودخانه به دنیا آمده‌ام، شاید باد لیلا به مادرم خورده بود، شاید پدرم فراموش کرده بود عینکش را همراه ببرد که من در آغوشش بودم.
    پدرم هر روز صبح زود مرا برای حمام بیدار می‌کرد. در میان مه و هجوم سگهای گرسنه به کل‍ّه‌پاچه فروشی وسط شهر می‌رسیدیم، بعد من مثل کره اسبی شاد که در هوای چمنزار شناور شده است‌ـ‌ به بازی بوکس، یعنی ورزش مورد علاقه‌ام، می‌پرداختم.
    از قضا در همین روزها دست تقدیر چنین اقتضا کرد که من صاحب یک جفت د‌َمب‍ِل شوم امیدوارم با د‌ُنبل اشتباه نشود و به ورزش پرورش اندام، آن هم برای مقابله با شلاق معلمان یا کتک احتمالی پدرم، پرداختم.
    شغل شریف من بیکاری بود، از فرط بیکاری به دیوان سعدی روی آوردم بعد شاعر بعدی، خوشبختانه تا دلتان بخواهد در خانه ما پارچه قواره بابا‌طاهر عریان، کوزه خیام، خیک خاقانی، مجمع مولانا و شیرینیهای خوشمزه حافظ در کلام پیدا می‌شد البته من صبحها معمولا‌ً یک دور مثنوی و یک لیوان غزل می‌خوردم. من دلم نمی‌خواست با کسی بازی کنم بنابراین بازیگر نشدم، خیلی به نقاشی علاقه داشتم اما وقت کشیدن ابروی یار دستم می‌لرزید، یک دو دانگ آواز از املاک اجدادی‌ام بود که آن را هم همراه با بالاخانه به اجاره دادم.
    آه چه تابستانهای پر از مگسی، باید چادر نماز روی سر می‌کشیدی، تا چرتت ببرد، مادرم معمولا‌ً زیر چکه‌های کولر می‌خوابید، پدرم با تمام بودنش به بالش تکیه می‌داد، من سعی داشتم با صدای دلکش، مگسها را بزنم، اما برعکس مگسها مرا می‌زدند، آنها از مچ دست تا پشت گردن مرا وحشیانه گاز می‌گرفتند و با سرعت تمام به سمت موهایم می‌راندند.
    اولین باری که شعر را شناختم روبه‌رو شدن با یک شاخه شکوفه صورتی شکوفه آویخته از دیوار همسایه بود، البته من اولین شعرم را در شش ماهگی گفتم: یادم می‌آید وقتی مادرم برای چند دقیقه مرا تنها گذاشته بود تا به رختهای روی بند سلامی دوباره کند من در قالب یک شعر آزاد که ترجیح آن «وع»، «وع» بود احساسات خودم را بیان کردم و مادرم به همین خاطر به من یک آب‌نبات قرمز کشدار هدیه کرد. من از همان زمان به اهمیت فرمالیسم پی بردم، البته اگر فرچه فرمالیته را بیخودی بر روی دیوار فرمالیسم نکشیم و هی این و آن را متهم نکنیم که «اسیر فرم شده است»! و در قالب‌ِ قالب، فرو رفته است»! «حیف از این استعدادی که در چنبره الفاظ گیر افتاده است» و عناوینی از این قبیله که من از رئیس آنان نام نمی‌برم.
    فرمالیسم هر چه نباشد برای خودش یک ف‍ُرم است، شما می‌گویید شعرهای خوش‌فرم‌تری هم وجود دارند؛ حرفی نیست بدون آرایش لفظی و با رعایت حجاب معانی حرفهایشان را بزنند، قصد ما از ادای کلمه فرمالیسم ایجاد نوعی فرمالیسم در روان ناخودآگاه شاعران است که به محض شنیدن شعری که به مزاجشان خوش نمی‌آید دست‌شویی را بهانه می‌کنند و از کناره مجلس یکسر به بنز شیک کلاسیکشان سوار می‌شوند و بین راه هر چه لیچار در خاطر دارند نثار نوگرایی و نونواگر می‌کنند و اخ ت‍ُف:
    آه پشت فرمان‌‌ِ فرمالیسم مانده‌ام، آینه فرد بغلی‌ام شکسته است دارد، از پیشانی ماشین ریش‌تراشی‌ام خون یک خاطره می‌ریزد، هر چه ساسات احساساتم را می‌کشم موتور تخیلم استارت نمی‌خورد، شاید پیلهای الکتریکی‌ام تشنه باشند، شاید یک میخ بازمانده از فرار مظنونان لاستیک اسکولاستیکم را پنجر کرده‌اند.
    پایین می‌روم و کاپوت تارکوفسکی‌ام را بالا می‌زنم، نخ پاراجا‌نفش لای دوز آپارات آیزنشتاین گیر کرده است، موتور تخیلم سالم است فقط نیاز به یک تکان عاطفی دارد.
    نگاه می‌کنم آمپر آمپریسم بالا زده است، حتی یک جرعه یون منفی برای ایجاد نشاط در باک بی‌باکی‌ام ندارم، تنها قرص مسکن‌ِ ماه روی سرم خودنمایی می‌کند، باز هم هیچکاک‌وار به باتریها خیره می‌شوم شاید سیم دلهره آنها قطع شده باشد با تأسف به موتور سوخته تخص‍ّصم نگاه می‌کنم: آه شمع ماشین سوخته است، پروانه ماشین نمی‌گردد، عجب چمن بی‌شمع و پروانه‌ای! باید پیاده به خانه برگردم.
    و سوت‌زنان به مناظر اطراف خیره شوم، دم صبح است؛ آن سوی رودخانه ماهیگیران بساط خود را برمی‌چینند، احساس می‌کنم از دور، آغلی خاموش مرا صدا می‌کند.
    آه چه لانگ شات لحظه‌ها زیباست و حتی کلوز بر روی یک تکه چوب که پیراهن را بر آن آویخته‌اند، مدیوم پیشانی این زن، زیباست، اما شات شوت بودنش از دیالوگ، آدم را به خنده وا می‌دارد.
    کمی آن سوی رودخانه رسیده‌ام و هوای جوی‌‌ام نامساعد است، هر لحظه ممکن است باران شعر ببارد و من خیس شوم، هر آن ممکن است گسله‌های آتشفشان دهان باز کنند، هر ثانیه امکان دارد بمبی ساعتی زیر میز ما کار گذاشته باشند.
    به آشپزخانه برمی‌گردم و کارد را برمی‌دارم برای قطعه‌قطعه کردن سوسیسها، بی‌رحمانه یک تن ماهی را روی گاز می‌زنم، هنوز گوارش احساس من باقی‌ست سعی می‌کنم خاطره‌های فردا را مرور کنم، سعی می‌کنم به هر ترتیبی از خودم در بیایم و خودم را مثل یک موتور‌سوار جوان به جدول بی‌خیالی بزنم.
    پریروز در راه، با میمونی مواجه شدم مرا به یاد خدا بیامرز داروین انداخت، داشتم به شاخه‌های تکامل فکر می‌کردم که دیدم از وسط نیزارها دختری روستایی صبح زود خود را به درخت تمشک رسانده است و لابد دارد شیشه مربای مادرش را برای فردای زمستان پ‍ر می‌کند.
    آخ شاخ گوزنی در درختها گیر کرده است و نه می‌توانم درخت را اره کنم نه قسمتی از شاخش را. می‌دانید من اساسا‌ً اره به همراه نداشتم، چرا چند قدم پایین‌تر مقداری خاک اره از کار کارگران فصلی باقی مانده بود.
    با حسرت از جناب گوزن خداحافظی می‌کنم و با احتیاط یک خرگوش در برف به راه می‌‌افتم. راستی اگر بروم خانه و «او» نباشد چه کنم؟ دیدی چطوری توی عاشقا سکه یک پولم کرد. دیدی به عهدی که برای نشکستن بسته بودیم، پشت کرد. به همه خاطره‌های خوب، همه عکسهایی که با هم در سطح آب گرفتیم، همه قدمهایی که در زیر نارونها و همه قسمهایی که زیر درخت یاس خوردیم پشت کرده و مثل جاده‌ای به مبدأ خود عزیمت نمود.
    راستی من چه کرده‌‌ام که رئیس اداره این‌قدر عصبانی است، مثل اینکه از دیرکرد منشی دلخواهش دلخور است، یا چکش برگشت خورده، یا چاه نفتش آتش گرفته، یا عمه‌اش در کانادا فوت کرده، یا سهام شرکت پپسی‌اش دیر پرداخت شده یا کشتی خاطراتش در دریای تفکر غرق شده.
    نکند عموی پیرمردش که شاعر هم بوده سکته ملیح کرده باشد، نکند خواهر وسطی‌اش که اخیرا‌ً صله رحم او را درآورده بودند و به کلیه اقوام پیوند زدند طوری شده باشد.
    شاید هیچ هم نیست، فقط یادش رفته ح‍َب‌ِّ صبحگاهی‌اش را به همراه بیاورد و الان دکور صورتش به کلی دفرمه شده است.
    در همین اثنا زنگ، در را زد. من به طور ناخودآگاه دچار یک زلزله هشت میلیمتری شدم، دلم می‌خواست هر آن پرده سن کنار رود و هنرپیشه محبوب من «پاچولینا دامان» به روی صحنه بیاید. و همه تماشاگران برای دیدنش کف کنند، آن گاه فرو ریختن آبشار موسیقی، آرشه‌ای که گاه از شرق اشراق آدمی آغاز می‌کند و در غروب یک خاطره سرخ پایان می‌پذیرد.
    صدای فرشتگانی که آواز می‌خوانند، صدای مرغانی که تسبیح می‌گویند، صدا یا مجیر جیرجیرکها! صدای خروسانی که اذان سپیده می‌گویند، صدای سپیداری که با هر وزش باد چونان عروس سپیدپوش قامت خود را بر ما می‌نمایاند و ناگهان در پارچه سبز برگهای آفتابی‌اش پنهان می‌شود.
    صدای مادرم که مرا به چای دعوت می‌کند، صدای همسایه که دارد برقکار محل را در مورد سیم‌کشی سالم ساختمانش مجاب می‌کند، صدای چکه‌های آب از شیر، صدای باز شدن یک غنچه، صدای بازگشتن یک لَک‌لَک به آشیانه، صدای حواصیلی که در کنار برکه، جفت تشنه‌اش را صدا می‌کند.
    آه چقدر دلم برای لبهای یک غنچه تنگ شده است! چقدر دلم می‌خواهد بروم لب رودخانه و هرگز بازنگردم، چقدر دلم برای ماهیانی که به محض دیدن من از آب می‌جهیدند، برای قورباغه‌هایی که کنسرت دسته‌جمعی راه می‌انداختند، برای کلاغهایی که دسته‌دسته از مزرعه باز می‌گشتند.
    آه چه شب مقدسی بود آن شب که شبدرها درآمدند و صدای زنگیانه دست زنان روستایی برخاست. آن‌سان که برای اولین بار چند اصله آفتابگردان، نماز جماعت خورشید‌ِ را رسما‌ً در برابر چشم دهقانان برگزار می‌کردند.
    من برای اولین باری که دریا را دیدم به یاد پریان افتادم، بعد وقتی به دریا دقت کردم قو‌ّه قطره بودنم به حرکت افتاد. من مسیر مرغابیان مهاجر را بارها با چشم غیر مسلح تعقیب کردم، آنها هدفی جز صلح با صدفها و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با مردابها ندارند.
    ای کاش می‌توانستم عکس این عمل را بگیرم، دوربینم دیگر نزدیک‌بین شده است، عدسی‌اش به زحمت عمل می‌آید، می‌دانید عدسی غذای اصلی عکاسان است یک عکاس حرفه‌ای همواره عدس‌پلوی خودش را بر کوله‌پشتی خاطراتش حمل می‌کند. ذوق یک عکاس هنگام ثبت عشق‌بازی درناها کم از کیف یک شکارچی در از پایین انداختن یک اردک نیست. متأسفانه عکاسها به رغم میلشان گاهی از منظره فرو افتادن اردکها هم عکس می‌گیرند.
    کار دنیا برعکس است، عکس یعنی زیباترین چهره یک پدیده، عکاس کاشف کوه زیباییهاست، او می‌تواند یک شقایق را چنان در چشمان یک دخترک کولی به تصویر بکشد که همه جهانیان در لحظات تنهایی خود به خاطر خودکشی دسته‌جمعی نهنگها، اشک بریزند.
    نمی‌دانم، چرا سگها اخیرا‌ً دست به خودکشی دسته‌جمعی می‌زنند، حتی خبر دارم بسیاری از حیوانات به خاطر اینکه مبادا پوستشان به کفش مادام کوریهای معاصر تبدیل شود اصولا‌ً از تخم‌گذاری صرف‌نظر می‌کنند.
    اینها فکر می‌کنند که الاغها خرند، اینها به سرشان زده که میمونها را احمق فرض می‌کنند، گرگها هم بیگناه‌اند، اگر گرگها نباشند ماهتاب یک دره قدیمی بی‌رنگ به نظر می‌آید.
    ما باید از میان گرگها غذای بچه‌هایمان را تأمین کنیم، گرگهایی که با صورتک روباه پشت باجه‌ها منتظر قبض روح ما نشسته‌اند، گرگهای ماده‌ای که نیشهایشان تنها برای اتاق خواب باز می‌شود.
    گرگهایی که پوست روباهها را از پشم بره‌ها پر می‌کنند تا بگویند در جنگل‌ِ ما صنایع‌ِ دستی وجود دارد، گرگهایی که با چشمهای میشی با آدمها سخن می‌گویند: گرگهای پشت صحنه تئاتر، که از نمایش احساسات انسانی بیزارند و تنها و تنها برای تن‌ها و اندامها به روی صحنه می‌روند.
    کارگردانهایی که حتی نسبت به فیلمنامه هم تعهد ندارند وای به حال مردم، کارگردانهایی که نمی‌توانند هنگام زندگی کردن با مردم فیلم بسازند، کارگردانهایی که مردم را فیلم کرده‌اند.
    مردیکه می‌گوید نمی‌دانید چه سخت بود هلی‌شات‌ِ آن دره که از بین آن نیروهای نخودی حرکت می‌کرد، مرد کتابی: تو اگر کارگردانی برو و تاریخ بشری را هلی‌شات کن هالو!
    همه برای هلی‌شات هلهله می‌کنند و نمی‌دانند برای چه؟ برای آنان هلی‌شات هلیکوپتری است که تنها هنرپیشگان را از روی پلهای رو به ویرانی نجات می‌دهد، در حالی که هلی‌شاپ می‌تواند در معنای وسیع‌تری یعنی به دست تاریخ بشری و لانگ‌شات پیشینه جهان تبدیل شود.
    آه! چقدر دلم می‌خواهد بنشینم و برای خودم گلدوزی کنم، چقدر می‌خواهم تنها باشم و آواز بخوانم، چقدر دلم می‌خواهد با اولین برف پاییزی به کوه می‌رفتم و با اولین باران بهاری به دشت باز می‌گشتم.
    چقدر دلم می‌خواهد بنشینم و زیباترین منظره‌های جهان را تصور کنم. مثلا‌ً یک قایق بادبانی را که مثل قویی مغرور در شط آبی یک نگاه یا دریاچه سبز یک چشم شناور است.
    چقدر دلم می‌خواست آن روز چقدر دلم بخواهد همه چیزهای خوب را، بازی با برف را بوییدن گلها را، راه رفتن در مسیر کاجها، تفکر در قلمرو اندوه، تماشا در دامنه غروب، طلوع خورشیدی تازه از افقی نوین.
    نشستن و به گشایش پنجره‌ها گوش دادن به صدای رختهایی که لحظاتی بعد بر بند آویزان می‌شوند، فکر اینکه مبادا تابه دل همسایه سوخته باشد، یا احساسات یک گل سرخ در باغچه توسط یک کودک نادان جریحه‌دار شود.
    کارگردان عزیز! شما که چرخ جهان را می‌گردانید، فکر کنید که چرخ اصلی جهان را که می‌گرداند. من از فلاسفه نومیدم و می‌ترسم اگر چرخ جهان را به دست آنان بدهیم لنگ خواهد شد.
    ممکن است فلاسفه در جواب بگویند چرخ جهان همیشه در دست تیمور لنگ بود. اساسا‌ً من این سخن را از نظر فلسفی می‌پذیرم. اما می‌گویم این آقایان فلاسفه چقدر در لنگ کردن یا رفع لنگ کردن از تیمور تاریخ پرداخته‌اند؟ نمی‌دانم…
    بروید گردن هگل را بگیرید و از او بپرسید آخه! بچه زیگفرید! بهترین طرز حکومت جهان حکومت پروسه و بلافاصله هم به او بفهمانید که او اگر در روس به دنیا می‌آمد نتیجه تمامی تحقیقات فلسفی او این می‌شد که بهترین طرز حکومت، حکومت روسه نه پروس…
    من از بی‌خیالی فلاسفه بدم می‌آید، احساس می‌کنم آنان اخیرا‌ً به توجیه‌گران امور مستحدثه در جهان تبدیل شده‌اند نه تبدیل‌کننده آن.
    این‌همه راجع به کانت می‌گویند، خدا رحمت کند مرحوم میر دکارت را، او حداقل اگر در وجود خود شک کرد و بالتبع ما نیز در وجود شک کردیم رفته‌رفته به این نقطه رسیدیم که خود دکارت خوابش را هم نمی‌دید. راستی این کسی که نظریه شکاکیت را ارائه می‌کند کیست؟ دکارت است؟ اگر دکارت است خود دکارت است یا غیر او، و اگر این دکارت صاحب این نظریه باشد مبادا خود دکارت نباشد!
    راستش را بخواهید من از آن روزهای اول مشکوک بودم که این دکارت‌ِ شکاک، خود او نباشد، وقتی در خود دکارت شک کردم تازه به یقین رسیدم که خود واحدی به نام دکارت در مورد خودش شک کرده است، خدا روحش را با ارشمیدس شست‌وشو دهد، چقدر دکارت‌ِ شکاک، در شکاکیت، شک ایجاد کرده است! دمش‌ ولرم، معلوم است در فلسفه آدم یالانده‌ای نبوده است.
    در مورد کانت هم خیلی ناراحت نیستم، فقط وقتی به یاد عقل نظری و عقل عملی او می‌افتم و در بسیاری مواقع نه تنها قوانین آن را تصور بلکه تصدیق می‌کنم ولی نمی‌دانم تا حالا چرا روی هیچ چرخ‌دنده یا ار‌ّه‌مویی یا آبکش پلاستیکی ندیده‌ام نوشته باشند: ساخته شده بر اساس عقل نظری کانت…
    من دوست‌ دارم فیلسوفان راجع به همه چیز اظهار نظر کنند، نمی‌خواهم صرفا‌ً نقش گوجه‌فرنگی را در عالم هستی بررسی کنند، بلکه در مورد قیمت آن هم حساس باشند، یک فیلسوف به این جهان نیامده است که صرفا‌ً در افکار خود غوطه‌ور باشد، او البته باید در احساسات دیگران نیز از جهان غوطه‌ور گردد، ملاحظه فرموده‌اید که فیلسوفی، نوعی غواص‍ّی‌ِ دنیاهای رنگارنگ دیگران نیز هست. اما من از فیلسوفانی که گوشه عزلت گرفته و شمشیر‌ِ تنهایی را در دست گرفته تا دیگران را از خود بازدارند، سؤال می‌کنم آیا غوطه‌ور شدن در جهان با غوطه‌ور شدن در افکار آدمیان متفاوت است؟ اگر متفاوت نیست پس افکار انسانها بی‌شمار و بی‌اندازه‌اند. یکی از افکار آدمیان ترس از قبض برق و آب و تلفن است، یکی از دلهره‌های دائمی انسان، ترس از ملاقات ناگهانی با مرگ در یک کوچه خلوت، یا فرو رفتن در کام آن در یک محل‍ّه بزرگ است.
    و مگر نباید فیلسوفان افکار آدمیان را ارزیابی کنند و علاوه بر ترسیم اندازه‌های جهان / آن انسان را که خود از زمره آنان‌اند به حساب آورند.
    یک فیلسوف نمی‌تواند در مقابل تورم احساسات ضد بشری بی‌تفاوت باشد، یک فیلسوف واقعی دوست دارد غذایش را بین همه آدمیان تقسیم کند، این اندیشه غارنشینانه‌ای است اما اندیشه غار‌نشینانه‌ای که افلاطون در آن اقامت دارد.
    فیلسوف باید بر کار فیزیک نظارت داشته باشد، جزر و مد دریاها را ولو به صورت شاعرانه در محاسبات جهانی و مناسبات انسانی منظور کند، خود را از تنش تنه‌ زدن قدرتها به بهانه اینکه این فلسفه نیست، سیاست است برهاند و بداند که همان‌گونه که فلسفه به ارزیابی کلی از جهان به عنوان کار اصلی خود نگاه می‌کند سیاست نیز نوعی ارزیابی افکار انسانهاست.
    انسانها، تنها موجودات متفکر جهان، نمی‌گویم مارها موقعیت خود را در مقابل حریف محاسبه نمی‌کنند، نمی‌گویم عدسی هزار شبکه چشم مگسها از ما انسانها کارآمدتر نیست، من حتی منکر رؤیاهای پرندگان نیز نیستم، حتی بسیاری مواقع شاهد مراسم عزا یا خواستگاری گربه‌ها هم بوده‌ام، ادعا نمی‌کنم که زنبورها کرند و خیلی از فیلها گوش ندارند و دیوارها نیز موش آن هم مجهز به تلفن همراه دارند ـ‌ اما می‌گویم اگر تمام اینها تقصیر فیلسوف نباشد، کار بر جای‌مانده فیلسوف است، فیلسوف اسمش با خودش است: فیل سوف؛ چنین جانور عظیم الفکری می‌‌تواند جهان را دگرگون کند. من معتقدم این فیلسوفان بودند که اولین دیوار جهان را با دینامیت در هم کوفتند، بیچاره به اسم دانشمندان در رفت..
    نه! نه! مرجع قانونی یک دانشمند یک فیلسوف است و این فیلسوفان هستند که می‌توانند به طور هم‌زمان چراغ سبز و قرمز به سیاستمداران و دانشمندان جهان نشان دهند. حالا عزیزم، تنهایی به من رو آورده است! نمی‌توانم به ضرب هیچ شمشیری راه ورود خیالت را ببندم! درها را بسته‌ام دریچه‌ها را کیپ کرده‌ام، اما خیال تو از گل‌فروشیهای قالی گرفته تا آیینه‌ای که در آن صورت خود را اصلاح می‌کنم بر می‌خیزد.
    گاهی به خواب فرو می‌روم در حالی که کاسه فلزی سر من هنوز بیرون از آب است آن وقت که صبح می‌شود، آن وقت که صدای کارگران مجاور بلند می‌شود آن وقت که جویندگان مس و نقره و خریداران یخچال ورود رسمی خود را با بلندگو به کوچه اعلام می‌کنند، به یاد تو می‌افتم.
    می‌دانی تو تخیل رنگین مرا لکه‌دار کردی! تو آدرس اندوه مرا به هر خویش و بیگانه دادی آیا به تو نگفتم جوانی مثل یک ترم دانشگاهی تمام می‌شود. نگفتم زندگی را نباید فل‍ّه‌ای گرفت، و باید با لحظه‌لحظه لحظه‌ها نفس کشید؟
    اون روزهای اول حتی یادت نبود روسری‌ات را خوب ببندی، سعی می‌کردی خودت رو به از خودبیگانگی بزنی! اول گفتی ماهواره گفتم به روی چشم الکترونیکم، اما تو به ماهواره بسنده نکردی و عین مثل طالبانی که خیلی طالبی را دوست دارند به نوارهای بهداشتی مبتذل رو آوردی:
    آن ترانه‌های کثیفی که آدم را به یاد مطرب‌خانه‌ها و اهالی محل‍ّه عیش می‌انداخت و جالب این بود که تو با این وز وزهای پاپ یا زنجموره‌های بازمانده از روزگار لاله‌زار گریه می‌کردی!
    حالا لاله‌زار سابق مرده است، لاله‌زار شهیدان برپاست، دست از این آستین آستیکمات خود بکش! این لباس خواب را که با آن به خیابان می‌پری به آب بسپار و برهنگی خود را در هاله‌ای از نور بپوشان!
    آن وقت ببین سپیده‌دم چقدر حال می‌دهد، ملاقات اتفاقی با گرازها در کوه چقدر مفرح است، آن‌ وقت تازه به عنوان ماهیگیر در صید دسته‌جمعی انسانها شرکت خواهی کرد و به ملکوت خود باز خواهی گشت.
    پس ای انسانها! اسباب آتش خود را فراهم نکنید! و پیشینه تاریخی خود را به یاد بیاورید که از گل بدبویی است!
    ای شیفتگان خداوند، ثروت خود را در راه خداوند خرج کنید و بیمناک مباشید که گشاینده غیبی در کنار شماست!
    ای تسلیم‌شدگان پروردگار! هنگامی که مهمانان به شما روی آوردند، تخت نیکو و استراحتگاه امن از برای آنان برقرار کنید که این تسکین‌دهنده قلب آفریدگار شماست! زیرا پروردگار آفریده خود را دوست دارد و از آفرینندگان حفاظت می‌کند.
    احمد عزیزی
     

    موضوعات مشابه

    manijeh30, n@z@nin و مينا خانم از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.