1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

سنگینی یک نگاه آشنا

شروع موضوع توسط n@z@nin در ‏26 آوریل 2015 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. n@z@nin

    n@z@nin بی خیال جهـان ، قهوه ات یخ کرد ...! کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏4 آوریل 2015
    ارسال ها:
    150
    تشکر شده:
    222
    جنسیت:
    زن
    امـــروز دیدمت...

    اما چه دیدنی...

    احوالم رو ندیدی...

    نفسم به شماره افتاد

    وقتی بیشتر نگاهت کردم

    بغض بودو نگاه...

    و قطره ای محبوس در دیدگانم

    دم و بازدم * ام دیگر نا نداشت،

    ضربان قلبم بود و هق هق نفس هایم

    نگاه کردنت آرمشی شد در وجودم...

    یاد شبی افتادم که می خواستم خانه احساسم را

    با تو بسازم کنار تو و برای تو...

    با رفتن تو...

    من به سهم تمام موجودات عالم گریستم

    در سرزمین خیالم از هرکس سراغت را گرفتم

    نشانی از تو نبود...

    ولی من لحظه ای دیدمت،

    و پلک های خسته ام طاقت نیاوردند

    و بی امان بر چشمان خیسم تکرار شدند

    چه دقایقی...

    نفسگیر و سخت...

    خواستم هم بغض آسمان شوم

    گرچه باران هم از بی کسی اشکهایم شرم می کند

    من ماندم و یک دنیا خاطره و یک مشت گلبرگ از جنس ماتم

    می خواستم دنبالت بدوم

    ولی یادم آمد که سهم دیگری هستی!

    چه تلخ است...

    بدان بی تو بودن تنها، غمی است.

    که دردش را تاب نخواهم داشت.

    میدانم که دیر رسیدم...

    کاش آن روزها دوباره تکرار میشدند!

    سهم من از تو بودن فقط نگاه شد

    ومن فقط...

    از دوربرایت دست تکان می دهم

    و می دانم مرا بخشیده ای...

    فرشته ی زیبای من...

    بدان که تمام وجودم مملو از تو است

    باور می کنی...؟

    با آخرین قطرات خونم ، نام تو را نوشته ام...

    منی ک آرزوی دیدنت را حتی در خواب داشتم...

    امروز از نزدیک دیدمت...

    ولی...

    وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

    و مغزم به دلم اجازه نداد که بایستم...

    از کنارت که رد شدم!

    شانه هایت خسته و افتاده بود.

    سر به زیر و آروم میرفتی!

    آنقدر، غرق درون خودت بودی که منو ندیدی...!

    یعنی واقعا...!

    سنگینی یک نگاه آشنا را حس نکردی...؟

    خواستم سلامی کنم....

    ولی ...

    دنیایت آنقدر شکننده بود که پشیمان شدم.

    عبور کردم و خاطراتم زنده شد...

    روزهایی که فراموش نمیشوند

    ولی...

    رنگ باخته اند و کمرنگ شده اند!

    ایستادم و نگاهت کردم.

    دور شدنت را فراموش نمیکنم....

    زیرا که برای گذشته ای بر باد رفته نیز احترام قائلم!

    و هنوز امیدوارم ...

    و باز در پایان حرفهایم...!

    نمیدانم چه حسی بود...

    و نمیدانم چه باید میکردم...

    ولی...!

    ای کاش چشمان معصومت...

    حتی برای لحظه ای کوتاه !

    به چشمانم خیره می شد...
     

    موضوعات مشابه

    !!!OMID!!! و alirezakh از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.