1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

ماجرای یک خواستگاری جالب....

شروع موضوع توسط ShAbGaRdE TaNhA در ‏29 مه 2015 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. ShAbGaRdE TaNhA

    ShAbGaRdE TaNhA MoHaMmAd کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 آگوست 2014
    ارسال ها:
    281
    تشکر شده:
    3,382
    جنسیت:
    مرد
    بعد از این که مدت ها دنبال دختری با وقار و با شخصیت گشتیم که هم

    خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد ،

    بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد .

    وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است

    که من می خواهم ، گفت : راستش توی تاکسی دیدمش .

    از قیافه اش خوشم آمد . دیدم همانی است که تو می خواهی .

    وقتی پیاده شد ، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم .

    دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت

    با یکی از همسایه ها حرف می زد .

    به ظاهرش می خورد که آدم خوبی باشد .

    خلاصه قیافه ی دختره که حسابی به دل من نشسته بود ، گفتم : من هر طور شده این

    وصلت را جور می کنم .

    ما وقتی حرف های محکم و مستدل عمه مان را شنیدیم . گفتیم :

    یا نصیب و یا قسمت ! چه قدر دنبال دختر بگردیم ؟ از پا افتادیم ،

    همین را دنبال می کنیم . ان شاء الله خوب است . این طوری شد که رفتیم به

    خواستگاری آن دختر .

    پدر دختر پرسید : آقازاده چه کاره اند ؟


    - دانشجو هستند .


    - می دانم دانشجو هستند . شغلشان چیست ؟


    - ما هم شغلشان را عرض کردیم .


    - یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند .



    - نخیر ، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند :

    به اندازه ی هیکلشان پول می دهند .


    - پس بیکار هستند .


    - اختیار دارید قربان ! رشته ایشان مهندسی است . قرار است مهندش شوند

    پدر دختر بدون این که بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت :

    ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم . بفرمایید ؛

    و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی کرد .


    عمه خانم که می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم ،

    آن قدر با خانواده ی دختر صحبت کرد تا بالاخره راضی شدند .

    فعلاً به شغل دانشجویی ما اکتفا کنند ،

    به شرط آن که تعهد کتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سرکار ،

    این طوری شد که ما دوباره رفتیم خواستگاری .

    پدر دختر گفت : و اما ... مهریه ، به نظر من هزار تا سکه طلا ...
     

    موضوعات مشابه

    manijeh30, حوری پری و Pari94 از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.