1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قسمت سوم رمان قاتل دخترانه هایم او بود اما...

شروع موضوع توسط ماریا15 در ‏26 ژوئن 2016 در انجمن کتاب رمان

  1. ماریا15

    ماریا15 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئن 2016
    ارسال ها:
    8
    تشکر شده:
    4
    جنسیت:
    زن
    اوففف از دست اینا همچین یهویی آدمو هل میدن وسط که دیگه نمیتونی برگردی وقتی پرتم کردن یه پسره هم همزمان با من پرت شد وسطو خوردیم به هم وای مامان داشتم میوفتادم که کمرمو گرفتو مانع از افتادنم شد همه نگاهشون به ما بود مجبور شدیم با هم برقصیم اووو نه بابا اینم کار بلده چه خوب میرقصه منم باهاش همراهی میکردم وقتی دیدم خیره شده به چشمام یه پوزخند اومد گنج لبام هه!بدبخت خمار شد خیلیا بهم میگفتن چشای وحشی داری و به هیچ مردی اینطوری زل نزن ولی خب دیگه منم برای حال گیریم شده زل میزنم تو چشاشون وقتی رقصمون تموم شد تعظیمی کردیمو رفتیم سرجامون ایستادیم . ــ مارال خیلی بی شعوری برا چی منو هل دادی وسط اگه آمادگی نداشتم چی؟ ــ خفه بمیر منکه تورو میشناسم از اینکه تونستی این رقصو حرفه ای با کسی بری ذوق مرگی حالا خوب بود جاتون؟؟کیف کردی؟؟منکه کفم بریده بود اینقدر باهات هماهنگ میرقصید فکر میکردم فقط تو دیوونه ای دیدم نه بابا هستن کسایی مثه تو ــ آره خودمم دهانم با آسفالت یکی شده بود وقتی رو هوا چرخوندم کم مونده بود از فرط تعجب جیغ بکشم. حدودا 2،3ساعت دیگه هم موندیمو با مارال راه افتادیم که بریم خونه. ــ پگاه؟ ــ هوووم؟ ــ میگما!هنوز که کارا رو شروع نکردیم یه سفر شمال بریم؟البته با بچه ها! ــ نمیدونم بذار به مامانم بگم منم خسته شدم از این آبو هوای آلوده ــ پس اگه اوکی شد خبرشو فردا به من بده ــ اههههه مگه امشب نمیای خونه ما؟بیا که فردا خبرا رو از مامان بگیریم ــ نه پگی چند شبه خونه نبودم خونه پویان(داییش)بودم دیگه اینا پررو شدن برم یکم سرخر بازی دربیارم. ــ خندیدمو باخنده گفتم:خیلی خب بابا فردا خبر میدم بای. ــ بای تا های کلیدو به هزار بدبختی از توکیفم کشیدم بیرونو رفتم داخل چه هوای باحالی شده شبای تابستون که میگن اینه! یه نگاه به درختای سر به فلک کشیدهه باغ کردم عاشق خونمون بودم از جلوی در یه سنگ فرش طولانی کشیده میشد که تا جلوی در خونه ادامه داشت بین این سنگا هم نصفش سنگای رنگی بود جلوی درم از دوطرف دوتا باغچه که پر ازگلای نرگس،شبنم،آفتاب گردونو بنفشه بودن ویلا روکه دور میزدی تو حیاط پشتی یه استخر بیضی شکل بود ویه آلاچیق کوچولو که دورتادورشو گل کاشته بودم بانخ از ریشه گلا به چوبای آلاچیق وصلش کرده بودم که این باعث شده بود چوباش دیده نشنو فکرکنی دیواراش از گُلن دید زدن ویلا رو کنار گذاشتمو رفتم داخل خونه از همون جا شروع کردم هوار هوار کردن:مامان !مامانی!من اومدم عشقم کجایی؟بوی قرمه سبزیت که خونه رو برداشته ــ علیک سلام.اومدم ورپریده چرا انقدر جیغ جیغ میکنی؟ ــ اهههه مامان جان تحویل نمیگیری چیشده؟پارسا کوش؟ ــ همچین میگه تحویل نمیگیری که انگار باید فرش قرمز برای خانم پهن کنی ! ــ اصلا من بیجا کردم مامانم،گلم،عشقم خوبه؟ بدون اینکه منتظر جوابی از مامان بشم رفتم بالا ولباسامو درآوردمو لباس توخونه ای هامو پوشیدم لبتامو روشن کردمو رفتم تو نت اوووو چه خبره!(بچه ها خبرایی که مینویسم واقعیه یه مرد دوست دختر 25سالش را به خااطر ترک کردنش تکه تکه کرد اوه مای گاد میخواستم بخوابم که یکی در زد ــ بفرمایید.پارسا اومد تو گفت:آبجی؟ ــ جانم؟.ــ میخواستم می...میخواستم یه چیزی بگم...آ..آ خب سخته اومد نشست روتختو سرشو انداخت پایین دستمو گذاشتم زیر چونه شو صورتشو آوردم بالا همچین لپاش گل انداخته بود مثله این دخترای دم بخت شده بود همچین قهقهه زدم بیچاره 3متر پرید بالا ودستشو گذاشت رو * ش وبه نفس نفس افتاد ــ هان چیه کپ کردی؟ضایعه س داری به دختره فکرمیکنی با چشمای گشاد شده نگاهم کردو اومد درستش کنه که دستمو گذاشتم رو لبمو گفتم:هیش حرف اضافی موقوف بگو فقط دختره کی هست؟.ــ آ خب هم دانشگاهیمه 3سال کوچیکتره ازم دختر خیلی خوبیه هم خودش هم خوانوادش میخواستم به مامان بابا بگم که خب یکم کار سختیه اسمشم آرشینه مادر پدرش هردو استاد دانشگاه(...)هستن برای تحقیق گفتم. ــ آفرین به داداشیی خودم مثه اینکه واقعا بزرگ شدی من بدون تو چیکار کنم تو این خونه؟ هان؟باید تنها بشم بعد تو. ــ تنها چرا خواهر من 20سالته عرضه داشته باش یه شوهر پیدا کن برای خودت تنها نمونی ــ خفه بمیر!باز من به این رو دادم برو برو اگه میخوای به مامان بگم باید باهام خوب تا کنی. با کلی هرهر وکرکر از پله ها رفتیم پایینو پارسا به بهونه نون خریدن از خونه خارج شد رسما گفت الان به مامان جریانو بگم بچه پروو!مامان هم داشت یه تونیک میبافت وقتی بهش گفتم میخوام باهاش حرف بزنم هیچ عکس العملی نشون نداد وهمچنان سرش پایین بود چشماش از اشک برق میزنه :ــ مامانم؟چیشده عزیزم چرا گریه میکنی؟ مامان خودشو انداخت تو بغلمو گفت:ــ بابات این چند وقته خیلی عصبیه وقتی میاد خونه میره سر حساب کتاباشو همش رژه میره توخونه من حالتای باباتو میشناسم حتما یه چیزیش شده پگاه اون به حرفت گو ار صداش زدمو وقتی دیدم جواب نمیده با دستم چونه شو آوردم بالاو دیدم صورتش ش میده باهاش حرف بزن باشه عزیزم؟ ــ باشه مامان تا اینمسئله رو حل نکنم ول کن نیستم میدونی که؟قول میدم مامان دستشو فشردمو زفتم بالا وبه مامان گفتم بابا که اومد خبرم کنه من تو مشکلاتشون رهاشون نمیکنم رفتم نت گردی تا یکم از مشغله ذهنیم کم بشه دلم برای قضیه بابا گواه د میداد اه! باز این حس لعنتی هر وقت این طوری میشم انگار تو دلم لباسشویی راه انداختن برای اینکه از این حس لعنتی راحت بشم رفتم سراغ صندوق صدقه تا صدقه بندازم مامان همیشه میگفت اینکارو کنم.ولی نمیدونستم امشب مقدمه بدبختیمه..... ساعت 12بودو هنوز بابا نیومده بود چند دقیقه ای که گذشت دیدم نمیتونم تحمل کنم رفتم قرآنو برداشتمو شروع کردم به خوندن سوره بقره رو خوندم همیشه با خوندن این سوره آرامش میگرفتم میخواستم برم پایین که صدای آیفونو شنیدم قرآنو چسبوندم به قلبم دلم گواه بد میداد اه لعنتی چه مرگمه؟؟یه شال کشیدم روسرمو رفتم پایین درو که باز کردم دهانم باز موند!پلیس!!!!!!!بدنم میلرزید من چم شده؟؟ ــ ب...ب... بفرمایید؟؟ ــ خانم پگاه راد؟؟آقای آرتا راد پدر شما هستن؟؟ ــ ب... بله جناب اتفاقی افتاده؟؟پدرم چیزیشون شده؟؟ پلیسه یه پوزخند زدو گفت:هه!خانم پدرتون متهم به قتل آقای شایان صامتی هستند باید بیاید اداره پلیس. این کلمه تو سرم اکو میشد قاتل!قاتل!قاتل!نه نه ننننننننهههه!دستامو رو گوشم گذاشتم سرم گیج رفت وای! یاامامحسین!یاحضرت فاطمه خدایا تورو به آبروی حضرت فاطمه قسمت میدم چه اتفاقی افتاده بابام چرا شریکشو گشته؟؟؟ نفهمیدم چجوری مامان مانتومو آوردو رفتیم آگاهی دیگه هیچی نمیفهمیدم!کمرم شکست خرد شدم. *آراد * از مهمونی که برگشتم یه راست رفتم اتاقمو لباسمو عوض کردم که بخوابم ولی ته دلم یه جوری بود انگار یه چیزی از عمق وجودمو از دست دادم وای بیخیال باخودم درگیری داشتم که موبایلم زنگ زد کی میتونه باشه این وقت شب؟؟رفتم اسمی که روی موبایلم افتاده بود خوندم اوه مامان خیلی وقت بود که زنگ نزده بود. ــ بله ماما... ــ آراد بیا...بیا بابات ــ مامان بابا چی چرا گریه میکنی؟گریه نکن بفهمم چی میگی! ــ آراد باباتو کشتن اون بی شرفا کشتنش بیا یه چیزی ته دلم فرو ریخت روی دو زانو افتادم زمین بغضم گرفته بود ولی مرد که گریه نمیکنه جمله ای که از بچگی تو گوشم خوندن:مامانم کجایی؟من کجابیام؟ ــ بیا آگاهی (...)زود ــ باشه مامان اومدم گریه نکن اومدم. سریع لباسای مشکیمو پوشیدم سوئیچ رو برداشتمو باسرعت به سمت آگاهی روندم همه میگن که تو رفتی/همه میگن که تونیستی/همه میگن که دوبار دل تنگمو شکستی دروغه چهجوری دلت میومد منو این جوری ببینی؟با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی؟ باباااا.مشته گره شدمو چند بار محکم زدم روی فرمونو پامو بیشتر روی گاز فشردم لعنتییی! همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه/همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم دیگه نمیتونستم تحمل کنم خاموشش کردم بالاخره رسیدم. مامان که منو دید انگار تازه بغض قورت دادش سر باز کرده باشه پریدبغلم تازه فهمیدم چقدر از مادرم دور بودم عطر تنشو با ولع بلعیدم:چیشده؟تنها کلمه ای که از دهانم خارج شد. زد زیر گریه با هق هق گفت:وای آراد وای نبودی ببینی یه چند وقتی با یکی همش دعوای لفضی داشت شبا دیر میود خونه وقتی هم میومد لباساش بوی سیگار ومشروب میداد هر چی ازش میپرسیدم جواب درستی بهم نمیداد تا اینکه امشب از بیمارستان بهم زنگ زدن گفتن برم اونجاهم پلیسا ازم سوال کردنو حالاهم که اینجاییم امیرم من از قاتل پدرت نمیگذرم من از اون مردتیکه عوضی نمیگذرم اون منو بیوه کرد بچه مو بی پدر کرد نه!نه!نمیگذرم توهم نگذر. انگار که حالت جنون بهش دست داده بود. نمیدونم چم شده بود انگار احساساتم یخ کرده بودن دنبال انتقام بودم آره اونا باید سزای کارشونو بدن.یه سرگرد اومدو مشخصاتم ازم گرفت و تسلیت گفت گفت باید قاتلو ببینم ببینم میشناسمش یانه؟خوانواده ش هم اومده بودن هه!اومدن که چی آخه؟ ــ جناب سرگرد پدرم کجاست؟خواهش میکنم بهم بگین من باید ببینمش اون نمیتونه همچین کاری انجام بده اون قاتل نیست. چه صدای آشنایی برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم اههه اینکه همون دختره توی مهمونیه که باهاش رقصیدم!یعنی بابای اون قاتله؟؟اخمامو کشیدم تو همو رفتم جلوشون ایستادم اونم از دیدنم تعجب کرده بود از چهره شم مشخص بود ولی فقط تعجبش یه ثانیه طول کشید اخمی صورتش رو پوشوند وروشو اونطرف کردو با نگاه ملتمس آمیز به سرگرد نگاه کرد داشت با سرگرد جرو بحث میکرد که یه مردو با دستای بسته آوردن دختره بدو بدو رفت سمت مرده وشروع کرد اینگلیسی صحبت کردن واا!برای چی فارسی حرف نمیزنه نکنه خارجین؟
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.