1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قسمت چهارم رمان قاتل دخترانه هایم اوبود اما...

شروع موضوع توسط ماریا15 در ‏2 ژوئیه 2016 در انجمن کتاب رمان

  1. ماریا15

    ماریا15 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئن 2016
    ارسال ها:
    8
    تشکر شده:
    4
    جنسیت:
    زن
    *پگاه*بابارو که دیدم بدو رفتم سمتشو شروع کردم تند تند اینگلیسی سئوال کردن مامانم تو انگلستان به دنیا اومده بودو با بابا که ازدواج کرده بودن اومدن ایران برای همین وقتی لاتین حرف میزدم یجورای آرامش داشتم. همونجا روی زمین سرخوردمو افتادم روی زمین مامان زد زیر گریه کم کم صداها برام نامفهوم میشدن وای خداا!آه،آه چه بلایی سرم اومده؟متنفرم ازت لعنتی دوباره ازت متنفر شدم چرا نمیمیری؟حس میکردم یکی داره میزنه تو دهانم تا به این خواب نرم اما حس اغما قوی تر از اونا بودو منو به آغوش کشید پلک هام سنگین شدن ودیگه هیچی نفهمیدم... با حس سوزش توی مچ دستم به زور پلک هامو باز کردم اه لعنتی من کجام؟به کسی که بهم سرم میزد نگاه کردم پووففف پس بیمارستانم.دوباره یادم اومد چه بلایی سرمون اومده چشمام پر از نفرت شد پر از حس تلخ بی کسی آخ عمویی کجایی؟کجایی قهرمان من عمو دانیال من تو رو میخوام من تو این دنیای پر از جنس زکور تو رو میخوام دلم آغوش امنتو میخواد دلم آرامش میخواد چرا زندگی نمیخواد من رنگ آرامشو ببینم؟ مامان اومد تو اتاق چشماش قرمز شده بود:پگاه تو باید پدرتو به هر نحوی از زندان آزاد کنی. ــ مامان چجوری؟بعدم مگه تو نمیدونی من ازش متنفرم من برای اون قدمی برنمیدارم ــ چرا پگاه تو باید پدرتو آزاد کنی فقط تو میتونی من بهت میگم......... یخ زدم،بی حس شدم،شکستم،دوباره حس تنهایی اینا حسایی بودن که یک دفعه ای به سمتم هجوم آوردن خدایا من پگاه راد دختری که تمام عمرش از مردا متنفر بود حالا باید به خاطر اون لعنتی از غرورم بگذرم باید بشکنمش و به اون التماس کنم. ــ وگرنه آغت میکنم شیرمو حلالت نمیکنم پگاه.صدای مامان مثل پتک تو سرم کوبیده میشد دوباره سرم گیج رفت وای خدایااااااا!چرا من؟؟؟؟ نمیدونم چقدر گذشت 1دقیقه، 1هفته؟ چقدر؟ ثانیه ها خیلی کند میگذشتن ولی بعد یه مدتی که از تو بُهت حرفای مامان در اومدم سرمو از دستم بیرون آوردم چشمه اشکم دیگه خشک شده بود دوباره سرد شدم یخ شدم شالمو مرتب کردمو با قدمهایی که به ظاهر محکم که فقط خودم و عمو دانیالم میتونست بفهمه خیلی سست هستن به سمت بیرون اتاق راه افتادم همون پسره بیرون روی صندلی نشسته بودو سرشو بین دستاش گرفته بود باید میرفتم من باید غورباقه رو غورت میدادم آره اول کار سخت رو انجام میدم.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.