1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بخونید خیلی جالبه

شروع موضوع توسط *somayhe* در ‏23 آگوست 2016 در انجمن جوک های خنده دار

  1. *somayhe*

    *somayhe* $

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    399
    تشکر شده:
    908
    جنسیت:
    زن
    بخونید خیلی جالبه

    داستان واقعی از یک دانشجوی خانوم که ماه گذشته بر اثر تصادف با کامیون در گذشت
    اسم او مریم بود، بصورت پاره وقت در یکی از شرکتهای ارتباطی مشغول به کار بود.که آنجا با یکی از همکارانش به نام محمد آشنا شده بود.

    آنها دوعاشق به تمام معنا بودند و در طول روز از طریق همراه با هم صحبت میکردند.

    مریم برای اینکه ارتباط بهتر و هزینه کمتر سیم کارت خود را عوض کرد و از اپراتوری که محمد استفاده میکرد سیم کارت تهیه نمود، تا هردو از یک اپراتور استفاده نمایند

    خانواده مریم از علاقه این دو نسبت به هم با خبر بودن و محمد نیز ارتباط نزدیکی با خانواده مریم داشت (به خاطر عشقش)

    مریم بارها به دوستش و خانواده اش تو صحبتهاش گفته بود که دوست دارم اگه مردم گوشیم رو باهام دفن کنید.

    بعداز فوت مریم هرکاری میکردن تا تابوت مریم رو بلند کنند و مراسم تشییع را بجا آورند تابوت از جایش کنده نمیشد.
    خیلی از حاظرین اقدام به بلند کردن تابوت نمودن ولی هیچکس نتونست تابوت را بلند کند.

    در نهایت با یکی از دوستان پدرمریم تماس گرفتن که این قدرت را داشت که با روح مردگان ارتباط برقرار میکرد.

    او چوب دستی خود را برداشت و با خود شروع به صحبت کردن نمود.وپس از دقایقی گفت که این دختر خواسته ای داشته که هنوز انجام نشده.

    که در این وسط دوست مریم گفت که او همیشه میگفت که گوشیم رو همراهم دفن کنید.سپس گوشی رو در تابوت کنار مریم گذاشتن و به راحتی تابوت را بلند کردند.

    همه حضار در مراسم از این اتفاق عجیب و باور نکردنی در تعجب بودند.

    پدر مریم در مورد فوت دخترش چیزی به محمد نگفته بود چون آن در مسافرت بود

    محمد پس از چند روز به مادر مریم زنگ میزنه و میگه که من دارم بر میگردم میخوام برام یه غذای خوشمزه درست کنی ضمنا به مریم هم چیزی نگو چون میخوام سوپرایزش کنم.

    پس از اینکه محمد برگشت خبر فوت مریم را به او می دهند.

    محمد فکر میکرد که دارن با او شوخی میکنن و از آنها خواست که به مریم بگن از اتاق بیرون بیاید.چون برای او چیزی رو که دوست داشته سوغاتی آورده.
    و دست از مسخره بازی دربیارن.

    خانواده مریم برای اثبات صحبتهاشون فوت نامه مریم رو به اون نشون دادن (محمد با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود)

    سپس گفت که این غیر ممکنه چون من دیروز با اون صحبت کردم و ما همچنین با هم در ارتباطیم.

    محمد شروع به لرزیدن نمود.

    یکدفعه گوشی محمد شروع به زنگ خوردن نمود
    نگاه کنید:این مریمه که تماس میگیره؟؟!
    (گوشی رو به خانواده مریم نشون داد)

    گوشی رو بر روی بلنوگو باز نمود و با مریم صحبت کرد.
    همه داشتن به مکالمه آن دو گوش میکردن

    صدا بلند و واضح و بدون هیچ گونه تشویش وصاف بود

    اون صدای مریم بود!!
    هیچ * بجز مریم نمی تونست از این خط استفاده نماید، زیرا سیم کارت را بامریم دفن نموده بودند؟

    همگی شوکه شده بودند.
    دوباره دنبال دوست پدر مریم که میتونست با ارواح ارتباط برقرار کنه فرستادن.او هم رئیس شرکت ارتباطی که مریم در آنجا کار میکرد دعوت به عمل آورد و هردو 5ساعت
    جلسه گرفتند تا ببینند این مساله چطور ممکنه.

    و سپس کشف کردن که:


    هیچ * تنها نیست
    همراه اول

    بهترین آنتن دهی را دارد
    از خوندن این داستان از شما ممنونم
    شما مثل من غافلگیر شدید
    حالا نوبت شماست که دیگران رو غافلگیر کنید✋
    انقدر حال میده یه عده رو سر کار بزاری
     

    موضوعات مشابه

    MAHTAB.M از این پست تشکر کرده است.
  2. MAHTAB.M

    MAHTAB.M

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئن 2016
    ارسال ها:
    753
    تشکر شده:
    2,289
    جنسیت:
    زن
    لایک....داشت گریه م میگرفتا خخخخخخخ
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.