1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان پیاده روی طولانی

شروع موضوع توسط *somayhe* در ‏25 آگوست 2016 در انجمن داستانهای بلند

  1. *somayhe*

    *somayhe* $

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    399
    تشکر شده:
    908
    جنسیت:
    زن
    ولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
    ساعت هشت صبح.
    من و اون تنها .
    نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
    سیر نگاش کردم .
    هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
    ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
    یه نقاشی منحصر به فرد .
    غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
    اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
    دیگه عادت کرده بودم .
    دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود .
    نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .
    شاید یه جور ترس از دست دادنش بود .
    شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم .
    من به همین تماشای ساده راضی بودم .
    دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست .
    نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه .
    هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد .
    هیچوقت برای هیچ * همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم .
    حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش … آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز .
    اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم .
    هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم .
    دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود .
    مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود .
    دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .
    بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی .
    خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .
    نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم .
    فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن .
    یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم .
    شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید … نمی دونم .
    اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد .
    نمی تونستم .
    دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم .
    از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .
    من … درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .
    حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم .
    کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .
    از خودم و غرورم بدم می اومد .
    با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی … بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .
    بلند شدم و ایستادم .
    در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون .
    درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد .
    طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .
    دقیق که نگاه کردم دیدمش .
    خودش بود .
    انگار تمام راه رو دویده بود .
    داشت به من نگاه می کرد.
    نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود .
    زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود .
    دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .
    نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست .
    - شما هم دیر رسیدید؟
    و من چی می تونستم بگم .
    - درست مثل شما .
    و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم .
    - مثه اینکه باید پیاده بریم .
    و پیاده رفتیم…
    و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه .
     

    موضوعات مشابه

    haleya از این پست تشکر کرده است.
  2. haleya

    haleya

    تاریخ عضویت:
    ‏18 ژوئیه 2016
    ارسال ها:
    1,168
    تشکر شده:
    2,070
    جنسیت:
    زن
    عالی بود عالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییی لایک
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.