1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان های ترسناک +18

شروع موضوع توسط mohammadho3in در ‏25 آگوست 2016 در انجمن دانستنیهای جالب

  1. mohammadho3in

    mohammadho3in کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    36
    تشکر شده:
    1
    جنسیت:
    مرد
    ارسالی از حمید

    سلام دوستان من‌حمیدم واین داستانی که میخوام براتون بگم بدترین اتفاق زندگیمه و واقعیه حالا شاید باور کنین شاید هم نه.
    ما تو تعطیلات تابستون بودیم وطبق‌معمول به روستای مادریمون رفته بودیم،شب شاممون رو خوردیم و داییم گفت:من میخوام برم تو باغ وتا ساعت دو وسه اونجا میمونم تو هم میای بریم.(یه مدتی بود دزد میرفت باغشون واز محصولشون میبرد و چون باغشون از روستا دور بود تا نصفه شب تو باغ میموندن)منم که بدم نمیومد قبول کردم و با موتور داییم رفتیم.
    رسیدیم اونجا و یه چایی خوردیم ومشغول ورق بازی شدیم،یه کم که بازی کردیم داییم گفت حمید من یه کم خوابم میاد یه چُرتی بزنم.
    مثه اینکه خیلی خوابش میومد چون زودخوابش برد و فقط من بیدار بودم که صدایی راه رفتن یکی رو پشت درختا شنیدم،چون خیلی تاریک بود نمیشد پشت درخت هارو دید،یهو یه نورخیلی ضعیف قرمز رنگی رو دیدم،اولش کنجکاو شدم بفهمم چیه ولی یه کم که واضح ترشد فهمیدم که چشم یه موجودیه،خیلی ترسیدم چون درهرصورتی میتونست خطرناک باشه چه حیوون باشه چه موجود دیگه ولی وقتی از پشت درخت ها بیرون اومد یه موجود قدبلند خمیده با چشم هایی سرخ دیدم،تا حالا چنین چیزی هیچ جایی ندیده بودم ولی وقتی نگاه به پاهاش که سم بود کردم تازه فهمیدم چی بوده و بعدش از ترس بیهوش شدم،نمیدونم چقد گذشت ولی دیدم یکی داره میگه حمید بیدارشو.
    وقتی بلند شدم داییم دیدم که گفت حمید بلند شو یه چرخی تو باغ بزنیم،داییم خیلی عجیب به نظر میومد صداش هم مثه اینکه گرفته بود،بلند شدیم و داشتیم می رفتیم دیدم داییم اصلا هیچ حرفی نمیزنه ،گفتم دایی داریم کجا میریم که دیدم بازم حرفی نمیزنه.
    یهو دیدم قیافه داییم عوض شد و به شکل همون موجود ترسناک در اومد ،اون موقع فهمیدم که اون داییم نبوده و چی سرم اومده.
    با اخرین سرعتم داشتم سمت موتور داییم می دویدم که خوردم زمین ودیدم اون موجوده با خونسردی تموم داره میاد سمتم واقعا قفل کرده بودم وتوان هیچ کاری نداشتم ،اومد یدونه زد تو گوشم وبیهوش شدم‌‌‌.
    نمی دونم ساعت چند بود که به هوش اومدم وتازه یادم اومد دیشب چی شده ،بلندشدم و نگاهی به اطرافم انداختم جالب بود که هنوز جای اون سیلی رو صورتم بود خواستم برم سوار موتور شم دیدم نه موتور هست نه داییم،با تمام سرعتم به سمت روستا دویدم و ماجرا رو واسه خونوادم تعریف کردم.
    بعد اینکه جریان رو گفتم پدربزرگم بهم گفت که با من بیا،با پدربزرگم رفتیم دریه خونه ای،پدربزرگم در زد و یه پیرمرد که‌فک کنم‌جن گیر اومد بیرون وبا پدربزرگم رفتن اون طرف تر و مشغول حرف زدن بودن که یهوو رنگ پدربزرگم مثه گچ سفید شد،
    همراه پدربزرگم و پیرمرده سوار وانت شدیم و به سمت باغ حرکت کردیم و وقتی رسیدیم پیرمرده مارو یه جایی برد که با داییم که بیهوش بودو کل صورتش زخمی بود مواجه شدیم و وقتی پدربزرگم نبضشو گرفت فهمیدیم که داییم مرده.
    جنازه داییم اوردیم روستا و پیرمرده می گفت که چون داییم چایی داغ رو بدون بسم الله گفتن ریخته زمین یکی از جن هارو کشته و اونا با این کارشون انتقام گرفتن.
    این یکی از بدترین اتفاق های زندگیم بود که باعث فوت داییم شد و الان حدود پنج سال از اون موقع میگذره ولی هیچوقت این ماجرا از یادم نمیره.
     

    موضوعات مشابه

  2. mohammadho3in

    mohammadho3in کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    36
    تشکر شده:
    1
    جنسیت:
    مرد
    سلام من مصطفی هستم ۲۷ ساله از استان مرکزی شهرستان میلاجرد من بچه کشاورزم وسالهای زیادی شبها سرزمین تنها موندم واز شب وتنهایی ترسی ندارم برام عادیه. این داستانی ک میخام تعریف کنم کاملا واقعی هست ومربوط میشه ب دوران اش خوریم
    من دراستان کرمانشاه گیلانغرب پادگان ثابت خواه معروف ب جهنم سبز دوره خدمتمو سپری کردم ماجرا از اونجایی شروع شد که ما وارد از اموزشی وارد یگان شدیم پادگان مای سایت موشکی داشت که مارو تو تقسیم بندی فرستادن اونجا من که رفتم اونجا کلا پنج تا سرباز بجز من اونجا بودن که چهارتاشون اخرای خدمتشون بود این سایت موشکی دقیقا وسط کوه بود بیرون پادگان بود واز پادگان تا اونجا دقیقا با پای پیاده سی وپنج دیقه راه بود وبخاطر این که وسط کوه بود برق کشی واب نداشت اب وباتانکر میاوردن وبرق هم موتور برق داشتیم که تو هرشب کلا نیم ساعت حق استفاده داشتیم خیلی جای خفناکی هم بود چون کوههای اونجا پر از درختهای بلوط وچیزای دیگس وپر از مارو عقرب هم بود خلاصه یک ماهی بود از خدمتمون میگذشت که بخشنامه اومد که اونجارو جمع کنن به ما دستور دادن که هرروز بریم وسیم خاردارای دور این سایتو ببریم و جمع کنیم ک کار خیلی دشواری بود تغریبا شاید سه کیلومتر بیشتر دور کوهو سیم خاردار کشیده بودن ماهم میرفتیم ولی کار نمیکردیم خلاصه دو ماهم اینجوری ردو بد کردیم در این حین سه تا از سربازا ترخیص شدن و اون دوتایی هم ک موندن اونجا بچه روستاهای اون اطراف بودن وداعم جیم میزدن میرفتن خونشون وتا ی هفته میموندن بعد میومدن خلاصه تواین اسایشگای ما هم چند باری بچه ها سر نماز یا سر پست جن دیده بودن ولی من ب شخصه هیچی ندیده بودم تا اینکه یه روزی یکی ازبچه ها که جیم زده بود یک هفته بیشتر بود که نیومده بود این یکی گفت من میرم ازروستای کاسه گران زنگ میزنم خونشون که تاشب بیاد و من هم از اونجا میرم خونه خلاصه این رفته بود ب اون زنگ زده بودو اونم گفته بوده میام که براش مشکلی پیش میاد ونمیاد که من سه شب تو اون اسایشگاه تنها بودم ن میتونستم ول کنم برم ن میشد بمونم اقا شانس منم موتور برق بنزین نداشت شب زود شاممو خوردمو گرفتم خابیدم هرکاری میکردم خوابم نمیبرد که یک دفعه انگار کسی بالگد زد ب در چون درو قفل کرده بودم از داخل فکر کردم رفیقمه اومده تخته گاز رفتم سمت در دروباز کردم دیدم هیچ * نیست رفتم بیرون دیدو هیچ * نیست داد زدم فرهاد اذیت نکن دیر اومدی مسخره بازیم در میاری یکم این طرف اون طرفو نگاه کردم دیدم کسی نیست یک دفع کل موهای بدنم خود بخود سیخ شد تخته گاز اومدم تو اسایشگاه اصلحه رو برداشتم اومدم بیرون دوتا تیر کشقی ازش شلیک کردم باز اومدم داخل اسایشگاهو اصلحمو تو حالت رگبار قراردادم ومصلح کردم خلاصه اصلحه که دستم بود دل و جرعتم بیشتر میشد یکم خوابم گرفت اومدم بخابم دیدم انگار از داخل سالن ی صداهای عجیب غریبی میاد هیچ روشنایی نداشتم که راحت بتونم برم ببینم بجز ی فندک از این چراغ دارا که روشنش کردم ورفتم توسالن اول هیچی نبود برگشتم تو اتاق باز دیدم صدا میاد رفتم نیگا کردم دیدم بازم چیزی نیست وصداهم قطع شدگوشه سالن سه تا گونی نون خشک داشتیم رفتم سمت اون ی دفع دیدم از داخلشون چند تا موش در رفت در اتاق بستم ک نتونن برن اونجا وراه فرار یا سوراخیم اونجا نبود چون کل دیوار وکفش سنگ وموزاییک بود دنپایی رو برداشتم و بانور فندک نه تا موش رو کشتم ویکی رو زنده گرفتم وانداختم داخل شیشه یه دفع ب ساعت نگاه کردم باورم نمیشد ساعت شده بو دووبیست دیقه شب خلاصه اومدم داخل ساکم ایه ایت الکرسی رو برداشتم خوندم وخوابیدم که صبح باصدای وحشتناکی بیدار شدم معلوم نبود خوابم یا بیدار انگار کسی با مشت محکم داخل اتاق کمدی ک بقل گوشم بود رو کوبید که وقتی بیدار شدم کمده میلرزیدبعد یک دفعه ب شیشه با مشت زد که احساس کردم شیشه ترک خورد که از اسایشگا اومدم بیرون با صحنه عجیبی روبرو شدم یک کله ادمی زاد بزرگ با ریش سفید بلند که موشا از دهنش اویزون بودن نگاش ب طرف من بود ودور شد من تا نیم ساعت خوشکم زده بود واون ناپدید شد ودیگه هم تو اون دو شبی که اونجا بودم هیچ اتفاقی نیفتاد راستی اون موشایی ک کشته بودمو رفتم بندازم بیرون همشون ناپدید شده بودن بجز اونی که انداخته بودم تو شیشه ولی جای خونشون مونده بود رو زمین این داستانو واسه هر * تعریف کردم باور نکرده وکلی مسخرم کردن و خندیدن ولی میتونم قسم بخورم که همه این چیزا اون شب برام اتفاق افتاد
     
  3. mohammadho3in

    mohammadho3in کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    36
    تشکر شده:
    1
    جنسیت:
    مرد
    ارسالی از مهدی

    سلام مهدی ام این ماجرا مربوط بسال۷۳ میباشد که من سرباز بودم وبرای انجام مانور نظامی ازپادگان به علی اباد قم نقل مکان کردیم اونجا تا دلتون بخواد بیابان بود و کویرو ارتفاع ٬نگهبانهای دور اردوگاه حدود۵۰متر باهم فاصله داشتن که یه شب دوست همخدمتی ام سراغم اومدو ازم سیگار خواست بهش دادم وگفت بیا بریم پشت این تپه عروسیه بهمون خوش میگذره اولش قبول نکردم و با اصرار زیاد اون نگهبانی رو رها کردیم ورفتیم حدود۳۰۰ متر که پیمودیم دیدم اتش بزرگی بشعاع ۲۰ که جمعیت زیادی دور آن جمعند و مشغول رقصو پایکوبی اند بمن ترس عجیبی دست داده بود ازدوستم پرسیدم تو این بیابان و این ساعت ازشب که حدود ۲نیمه شب بود اینا کی هستن اینجا واسه چی جشن گرفتن بیا برگردیم من میترسم گفت واسه چی بترسی من هرشب اینجا میام و از دیدن عروسی لذت میبرم ب اصرارش جلوتر رفتیم دیدم پایشان شبیه سمه که تا اومدم بسم الله رابگم دوستم جلوی دهانمو گرفت ومن بالاخره بسم الله گفتم همه غیب شدن جز اتیش حتی از دوستم هم اثری نبود پا بفرار گذاشتم پایین تر که رسیدم یه گرگ اومد جلوم اسلحه روکشیدم به من گفت چرا بسم الله رو گفتی ومراسم رو بهم زدی من باترس فراوان بطرفش شلیک کردم و بیهوش افتادم که باصدای شلیک هم خدمتیهام برای پیدا کردنم بطرف صدا اومدن منو پیدا کردن که روبروم یه گرگ مرده بود بعدش تمام ماجراها و ماجرای کرگ یادم اومدو براشون گفتم جالب اینجاست که دوستم اصلا باور نمیکرد و قسم میخوردکه تمام شب رو توچادر گروهی خوابیده بودوبقیه هم حرفشو تصدیق میکردن
     
  4. mohammadho3in

    mohammadho3in کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    36
    تشکر شده:
    1
    جنسیت:
    مرد
    سلام من هانيه هستم 15 اصفهان
    يه باغ پدربزرگم درنجف اباد خريده بود که يه راه بياباني تاريک داشت تا به باغ برسيم خلاصه ما به باغ رسيديم وناهارمون را خورديم که من دستشويي داشتم وبه مادرم گفتم که ميرم دستشويي.رفتم دستشويي ووقتي اومدم بيرون دستمو بشورم بالاي سينک دست شويي يه ايينه بود سرم پاين بود دستامو ميشستم که احساس کردم يه چيزي مشکي از اينه رد شد خيلي ترسيدم سرمو اوردم بالا که ديدم ازتو اينه يه پيرزن که ازدهنش خون ميچکه باچشماي زاغ و چادر مشکي وعصا پشت سرم هس وقتي رومو ازاينه برگردوندم نبود وسريع دويدم تو اتاق پيش مامانمو اينا
    ببخشيد سرتونو دراوردم ولي ازاون به بعد کمو بيش توباغ ميبينمش ولي ازش نميترسم چون فقط زول ميزنه به ادم
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.