1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

قصه ی عشق دختر 16ساله

شروع موضوع توسط *somayhe* در ‏27 سپتامبر 2016 در انجمن عشق و عاشقي

  1. *somayhe*

    *somayhe* $ فارس پاتوقی برنزی

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    399
    تشکر شده:
    908
    جنسیت:
    زن
    قصمون در مورد یه دختر ۱۶ سالس
    که اتفاقی عاشق یه پسر میشه
    پسره یه آدم پست بوده
    ولی دختره یه خانوم کوچوی تخص و ملوس و تودل برو
    پسره بعد یه مدت دختره رو عاشق میکنه
    خودشم عاشق میشه
    عشقشون خیلی پررر رنگ میشه
    دختره بخاطر پسره چند سال از زندگیش میمونه عقب
    تا بالآخره تو ۱۹ سالگی دختره
    و تو ۲۰ سالگی پسره
    تقریبا هم سن بودن
    یعنی تقریبا بعد سه سال انتظار
    اینا با جنگیدن مداوم عقد میکنن
    با هم قرار گذاشته بودن که دو سال نامزد بمونن
    پسره غرق دختر شده بود
    دختره هم خیلی دوسش داشت
    پسره یه آدم ساده بود
    هیچی نداش
    یه مشکل بزرگم داشت
    پسر مریض بود
    دختره هم میدونست
    ولی اینقدر عشقشو دوس داش
    با اینکه میدونست چند سال دگ تنها میمونه
    بازم عشقشو بغل میکرد
    براش کم نمیذاشت
    پسره تو دوسال نامزدیشون با این که از هم دور بودن
    داعما بهش سر میزد
    مواظبش بود تا پای مرگ دوسش داشت
    بعد دوسال با وجود مخالفت های دوتا خانواده
    اینا یه عروسی کوچولو گرفتن رفتن تو یه خونه
    دختر خانوم قصه ۲۱ سالش بود
    آقا پسر قصه ۲۲
    اینا با وجود اینکه زندگی مرفعی نداشتن خیلی هم دیگه رو دوست داشتن
    پسر اینقدر دخترو دوست داشت
    که بیش تر وقت کنارش بود
    تو بغلش زندگی میکرد
    سه سال به این شکل زندگی کردن
    پسر ۲۴ سال داشت
    دختر ۲۳ سال
    یه شب دختر تو اتاق خواب جا ها رو انداخته بود
    دم گوش عشقش گف
    جوادم ۹ ماه دگ میشه اردیبهشت ماه مام سه سال از ازدواجمون میگذریم
    آقا پسر گیج میشه میگه خوب دخمل گلم بگو عزیزم که چی
    دختر عشقشو بغل میکنه آروم بوسش میکنه و میگه وقتشه که تصمیم بگیریم واسه اومدن اون که وقتی ۱۶ سالم بود اسمشو گذاشتیم❤️
    پسر میگه چشم امشب کاری میکنیم سال بعد یه دخمل خوشمل بیاد به دنیا که اسمش عسله
    بعد دوهفته جواب آزمایشا وجود کوچولو رو تایید میکنن
    بعد از اون
    پسر ۹ ماه هر روز عشقشو میخوابوند بیدار میکرد غذا میداد حتی کم تر راه میرفت و پسر تو بغلش اینور اونور میبردش تو خونه
    بعد ۹ ماه تو ماه اردیبهشت یه دختر کوچولو بدنیا میاد
    اسمشو میزارن عسل
    حالا پسر غصه ی ما شبا دوتا دختر تو بغلش میخوابوند ❤️
    یکی عشقش و اون یکی ثمره ی عشقش
    بعد چند سال با عشق و محبت کنار هم زندگی میکنن
    تا دخترشون میشه ۶ ساله
    خانوم غصه ۲۹ ساله
    خانوم قصه ۲۹ ساله
    و آقای قصه ۳۰ ساله
    تو این ۶ سال
    اونقدر کنار هم خوش بودن و غرق عشق شده بودن
    که مریضی آقا پسر که بهتون گفته بودیم رو فراموش کرده بودن
    یکی از روز های۳۰ سالگی آقا پسر قصه ، شب وقتی داشت عشقش و ثمره رو خواب میکرد چشاش خون شد و با سردرد شدید بیهوش شد
    عسل کوچولو و مامانش با گریه رفتن بغلش
    رسوندنش بیمارستان
    بعد از چند روز متخصص آقا پسر با دیدن آزمایش ها و عکس ها
    به خانوم دخمل قصه میگه همون طور که تو ۱۸ سالگیش گفته بودیم آقات تو ۳۲ سالگی تموم میکنه
    بعدش دختر خانوم قصه تو بیمارستان از هوش میره
    اقا پسر قصه که بهوش میاد و میفهمه تومور تو سرش دوسال دیگه زندگیشو تموم میکنه
    زن و بچشو میبره خونشون
    کنارشون زندگی میکنه تا ۳۱ سالگی با عشق و محبت زیاد
    تو این سن زیاد دکتر میره
    دکتر بهشون میگه تا پایان ۳۲ سالگیش تومور به ۱۵۰ گرم میرسه و ...
    از اون روز به بعد
    عسل و مامانش تو بغل تکیه گاهشون وقت میگذروندن
    آقای خونه دستشو رو موهای عشقش و ثمرش میکشید
    گه گاه سه تایی با هم ساعت ها گریه میکردن
    آخه دختر خانوم قصه نمیتونست باور کنه کسی که تو ۱۵ سالگی عاشقش شده تو ۳۰ سالگیش از دست بده
    دوماه مونده بود تا ۳۲ سالگی آقا پسر تموم شه
    یکی از شبای ماه اول زمستون آقا پسر و عشقش و ثمرشون تو اوج عشق تو بغل هم میخوابن.
    فردا صبح ازین سه تا دوتاشون بیدارمیشن
    ولی ...
    ولی آقا پسر قصه دیگه هیچوقت بیدار نمیشه.
    بعدش دخمل خانوم قصه از خواب پامیشه تا ظهر با دخترش تو بغل تکیه گاهشون گریه میکنن دخمل قصه میگه عشقممم عسل کوچولوی قصه میگه بابایی بیدار شو ...
    ولی آقا پسر قصه دیگه رفته بود
    تو تشیع جنازه ی پسر عشقش خودشو تیکه پاره میکرد زمین میزد
    دختر وقتی عشقشو گذاشتن تو قبر رفت خوابید رو جنازه ی عشقش گفت بریزید خاکو
    به زور کشیدنش کنار و عشقشو خاک کردن
    دختر خانوم قصه هنوز بعد چند سال تنهاست و هر روز با دخترش میرن یه ساعت میخوابن رو سنگ قبر تکیه گاهشون
    دختر خانوم قصه الآن ۳۵ سالشه
    دلش تنگ شده برای عشقش
    برا بغل هاش ...
    برا دیوونه بازگی هاش
    برا دعوا کردناش
    برا بد اخلاقیاش
    برا غیرتی شدناش
    برا بوسیدناش
    برا مامان عسلم گفتناش
    برا همه ی خاطراتش
    دختر خانوم قصه حالا یه آدم افسرده شده و دگ نمیتونه تحمل کنه.
    اینم قصه ی یه زوج که خیلی هم دگ رو دوس داشتن.
     

    موضوعات مشابه

    haleya, MAHTAB.M و tanha1368 از این پست تشکر کرده اند.
  2. YOYO

    YOYO کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژوئیه 2015
    ارسال ها:
    25
    تشکر شده:
    246
    جنسیت:
    مرد
    یاد گرفتم با چشمای خیس.....این زندگی عادلانه نیس...
    .قشنگ بود...دمت گرم
     
  3. *somayhe*

    *somayhe* $ فارس پاتوقی برنزی

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    399
    تشکر شده:
    908
    جنسیت:
    زن
    خواهش2-3-
     
    YOYO از این پست تشکر کرده است.
  4. haleya

    haleya فارس پاتوقی نقره ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18 ژوئیه 2016
    ارسال ها:
    1,169
    تشکر شده:
    2,074
    جنسیت:
    زن
    عالی بود و خیلی غم انگیز-32- -32- ممنون سمیه جون
     
  5. *somayhe*

    *somayhe* $ فارس پاتوقی برنزی

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2014
    ارسال ها:
    399
    تشکر شده:
    908
    جنسیت:
    زن
    خوا
     
    haleya از این پست تشکر کرده است.
  6. danial07

    danial07 فارس پاتوقی برنزی

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2016
    ارسال ها:
    581
    تشکر شده:
    1,068
    جنسیت:
    مرد
    -32-.....ی بیگ لایک خاص داشت
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.