1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

كاش با مادرم عكس‌گرفته‌بودم...

شروع موضوع توسط saeed2 در ‏31 ژوئیه 2012 در انجمن روانشناسی

  1. saeed2

    saeed2 نظارت کننده مدیران بخش مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    0
    تشکر شده:
    1,397
    جنسیت:
    مرد

    صورت مادرم سوخته بود و از وقتی یادم می‌آمد چشم چپش نمی‌دید. چهره‌اش شبیه بقیه مادرها نبود؛ همیشه از پوست‌سوخته‌اش می‌ترسیدم و از این‌كه دوستانم متوجه شوند چشمش نمی‌بیند، خجالت می‌كشیدم. برای همین فكر می‌كردم اگر همراه او باشم یا دوستانم، ما را با هم ببینند، خیلی برای من بد می‌شود و حتما دوستانم مرا مسخره می‌كنند. همیشه از حضور مادرم در یك جمع آشنا خجالت می‌كشیدم و دوست نداشتم هیچ‌كس بداند این زن یك چشم با پوست سوخته‌اش مادر من است.
    awww.persianv.com_fun_khabar_100814382756.jpg

    وضع مالی ما خوب نبود و پدرم نمی‌توانست زیاد كار كند. برای همین مادر از صبح تا شب در آشپزخانه می‌ماند و غذا می‌پخت تا بتواند خرج بچه‌ها را بدهد. او مجبور بود همیشه كار كند و برای دانش‌آموزان و معلم‌های مدرسه غذا می‌پخت و هر روز خودش غذاها را به مدرسه می‌آورد. من هم هر روز سعی می‌كردم وقتی مادر به مدرسه می‌رسد، جایی پنهان شوم تا هیچ‌كس متوجه نشود این زن یك چشم، مادر من است. ولی یك روز وقتی دوران ابتدایی را می‌گذراندم، مادر مرا در حیاط مدرسه دید و با لبخندی مهربان به سمتم آمد و در آغوشم گرفت. آن روز از این رفتار مادر خجالت كشیدم؛ دلم می‌خواست زمین دهان باز كند و مرا فرو ببرد. با خودم می‌گفتم چطور او توانسته این كار را با من بكند؟ چرا جلوی دوستانم مرا مسخره كرد؟

    از این برخورد مادر گریه‌ام گرفت ولی نمی‌خواستم بچه‌ها بیشتر از این مسخره‌ام كنند. برای همین اصلاً اعتنایی به حضورش نكردم و با نگاهی سرد از كنارش رد شدم. فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم، یكی از همكلاسی‌هایم به من گفت: «اون زن مامان تو بود، درسته؟ واقعاً مامانت یك چشم داره؟»

    اینقدر عصبانی و ناراحت بودم كه دلم می‌خواست فریاد بكشم. خجالت كشیده بودم و دوست داشتم ناپدید شوم تا دیگر هیچ‌كس مرا نبیند. برای همین عصر آن روز، وقتی به خانه برگشتم، قبل از این‌كه لباس‌هایم را عوض كنم، به آشپزخانه رفتم و به مادرم گفتم: «چرا دوست داری منو ناراحت كنی؟ كاش هیچ وقت مادری مثل تو نداشتم.»

    مادر هیچ كلامی نگفت و فقط با لبخند مهربان همیشگی‌اش به من نگاه كرد. من هم آنقدر عصبانی و ناراحت بودم كه حتی یك دقیقه هم درباره حرف‌هایم فكر نكردم. آن موقع سنم خیلی كم بود و اصلاً نمی‌توانستم تصمیمی منطقی بگیرم. برای همین فقط داد می‌زدم و گریه می‌كردم.

    پس از آن اتفاق، مادر دیگر در جمع دوستان یا حتی غریبه‌ها مرا در آغوش نگرفت و حتی در دوره دانشگاه هم برای جشن فارغ‌التحصیلی‌ام نیامد. من هم كم‌كم به این شرایط عادت كرده بودم و فكر می‌كردم مادر هم دیگر دوست ندارد در جمع دوستانم حاضر شود؛ كاملاً فراموش كرده بودم كه خودم از او خواسته‌ام زیاد همراه من نباشد.

    حالا خودم ازدواج كرده‌ام و پدر شده‌ام. بچه‌های من مادرم را بسیار دوست دارند، ولی خیلی كم فرصت می‌كنم آنها را به دیدن مادر ببرم كه در شهر دیگری زندگی می‌كند. یك روز نامه‌ای از مادرم دریافت كردم كه نوشته بود دلش برای ما تنگ شده و دوست دارد ما را ببیند، برای همین آخر هفته همه با هم به خانه مادر رفتیم. وقتی به آنجا رسیدم، دیدم چند نفر از همسایه‌ها داخل خانه مادرم هستند. با عجله خودم را به اتاق مادر رساندم، فهمیدم مدت‌هاست كه مادر حال خوبی ندارد، ولی هیچ وقت به من چیزی نگفته است.

    بالاخره دكتر آمد و پس از معاینه گفت حال او خیلی خوب نیست. بغض كرده بودم و دلم می‌خواست گریه كنم. همان شب با اجازه پزشك، مادر را هم به خانه خودمان بردیم تا بیشتر مراقبش باشیم. در راه خانه دختركوچكم از من پرسید: «بابا، چرا تو هیچ عكسی با مامان‌بزرگ نداری؟»

    تعجب كردم و ساكت ماندم؛ هیچ وقت این سوال را از خودم نكرده بودم كه چرا من و مادر با هم عكس نگرفته‌ایم؟ وقتی هفته بعد حال مادر بهتر شد، این سوال را از او كردم.

    مادر خیلی آرام و با لبخند همیشگی جوابم را داد.

    ‌‌ـ‌‌ «یادت هست، اون روزی كه گفتی از من خجالت می‌كشی؟ نمی‌خواستم ناراحتت كنم و همیشه سعی كردم دور از تو باشم. الان هم چون تو گفتی به خانه‌ات آمدم و اگر نمی‌گفتی حتی با این حال هم حاضر نمی‌شدم بیایم.»

    گریه‌ام گرفته بود. مادر سال‌ها دور از من زندگی كرده بود؛ آن هم فقط و فقط به خاطر من و آرامشم. مادری كه پیر و نحیف شده بود و حتی یك عكس با پسرش نداشت. به خودم قول دادم در اولین فرصت كه حال مادر بهتر شد، با او یك عكس یادگاری بگیرم. این قدم اول بود؛ تا دیر نشده باید همه این سال‌های دوری را جبران می‌كردم.
     
    behnam از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.