1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شعرهایی که قلبم و شکستن

شروع موضوع توسط bedrod در ‏1 آگوست 2012 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    كاج ها در بك راند"
    نيمكت كهنه ى باغ /خاطرات دورش را / در اولين بارش زمستانى / از ذهن پاك كرده است / خاطره ى شعرهايى را كه هرگز نسروده بودم /خاطره ى آوازهايى را كه هرگز نخوانده بودى.

    حسين پناهى

    مگسي را کشتم/نه به اين جرم که حيوان پليديست، بد است/و نه چون نسبت سودش به ضرر، يک به صد است/طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد/به خيالش قندم/مگس خوبي بود/اي دو صد نور به قبرش بارد/من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد/مگسي را کشتم!!

    حسین پناهی

    ما بدهكاريم /به كسانى كه صميمانه ز ما پرسيدند/ "معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟!" / و نگفتيم / چونكه مرداد، / گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.

    حسين پناهی
     

    موضوعات مشابه

    sparda و مجید عزیززاده از این پست تشکر کرده اند.
  2. yokefellow

    yokefellow کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    21
    تشکر شده:
    20
    جنسیت:
    زن
    داغ نبینی...کاش شعرای بیشتری بذاریbos​
     
  3. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    آن که از برابرمان گذشت و باز نیامد
    نه زمان
    که تو بودی.
    امروز هم
    صبح و پرندگان در زدند و پاسخی نشنیدند
    امروز هم
    صدای پای رهگذران را شنیدیم و تو خاموش بودی
    امروز هم
    درست ساعت هشت
    کرکره ها رو کشیدیم
    لابلای سرخس ها و گلابی ها
    آنجا که تو خوابیده بودی
    زمان بود
    تخت بود
    تو نبودی.

    "شمس لنگرودی"
     
  4. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    با قطاری طولانی تر از غروب رفت
    میان واقعیت و رویا

    مردی پنجره را بست
    و با شقیقه ی زرد
    در پرز سنگین شمعدانی ها مرد.

    اینک آخرین اشعه ها
    بر شیشه های شکسته تابیده اند.
    وعکس پیراهن راه راه او
    برای همیشه
    به چشم انداز غروب چسبیده است

    آه دلشوره های من به چه می ارزد.
    هنگامی که در میان زندگی ایستاده ام.
    و او همچون دوجرخه سواری
    به سمت سایه ای می پیچد.
    وصدای زنگ او
    مثل خنده بی هنگامی در پشت دیوارها گم میشود

    مردی به دیوار تکیه می کند
    وجوراب سبز رنگش را
    به دقت می پوشد
    و با صدایی مخفی
    در راهرو دور می شود
    و گربه ای
    از میان جای پاهای سبز
    او را تعقیب می کند
    و بعد از آن هر روز
    در آفتاب پاییز خواهد نشست

    در پشت دنیای غم انگیز شعمدانی ها
    مرد مرده ای
    هم اینک از گرفتن ناخنهایش فارغ شده است
    و با تامل خطوط چهره اش را باز می کند
    و به خود خواهد گفت:
    این قیچی هر روز کندتر می شود...
    و ناخنهایش را به حیاط خواهد ریخت.
    مثل کسی که برای پرندگان موهومی
    دانه می ریزد.
    ومن در آسمانی از هلالها
    و در خاطره های هلالی شکل گم میشوم.
    بر می خیزم
    و باز هم صدایی نیست.
    به حیاط کوچکی از غروب خم میشوم
    و در آنجا همیشه گنجشگهایی هستند
    که به ناخنهای نیم جویده
    نک می زنند.

    "محمد باقر کلاهی اهری"
     
  5. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    غروب بود و منو مرغهاى دريايي / غروب ، ساحل خاموش ، غرق تنهايى

    غروب بود و از آن دورها كسى میخواند / مرا به موج ، به طوفان، به ناشكيبايى

    تو مثل نقطه ى برخورد عشق با احساس / پر از ترانه ، پر از گل ،پر از شكوفايى

    و من چو لحظه ی تلفيق رفتن و ماندن / گرفته بودم و غمگين ، ولى تماشايى

    تو چشم دوخته بودى چو گوش ماهیها / به من مسافر اين زورق مقوايى

    تو دور مى شدي و روی صورتت می ريخت / نسيم ، خرمنى از گيسوان خرمايى

    تو دور می شدی و روى ماسه ها می ماند / خطوط ممتدی از ردپاى تنهايى

    غروب بود و بلم شاعرانه می پيچيد / مرا به مخملی از جنس خواب و لالائى

    غروب بود و چو آئينه اى ترك می خورد / بلور بغض من و مرغهای دريايى .

    "سعید بیابانکی"
     
    JIJILI از این پست تشکر کرده است.
  6. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    "جزيره"

    دريايم را پشت پنجره خوابانده ام

    و ماه را گذاشته ام كه بتابد

    میتابد

    وفلس ماهيانم را گفته ام كه رنگ بگيرند

    میگيرند

    وكشتى تهى از باد و بادبان و آدميان را/گفته ام كه بر سواحل مرجان

    بنشيند

    وگفته ام

    بر گذرگاه آهوانى كه به اين جزيره كه من ساخته ام ، خو گرفته اند

    بنشينم

    وفكر كرده ام كه تو اينجا باشى

    بر اين صندلى دسته دار سفيد

    تا آسمان اين جزيره كه من

    میسازم

    در چشم هاى تو

    كامل شود

    نمیشود.

    "حافظ موسوى"
     
  7. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    اگر تو نبودى عشق نبود

    همين طور

    اصرارى براى زندگى

    اگر تو نبودى

    زمين يك زيرسيگارى گلى بود

    جايى

    براى خاموش كردن بى حوصله گى ها

    اگر تو نبودى

    من كاملا بيكار بودم

    هيچ كارى در اين دنيا ندارم

    جز دوست داشتن تو .

    رسول يونان'
     
  8. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    چون باز نمی آید آوایی به من

    شکل پرنده ای غریب به بارانم

    که دمی راحت نمی نهد او را

    آن طره های ارغوان دیده

    و اینچنین که خاموشم

    سیاره ای که پشت سر دارم

    سرشار حیرت است از هجای این روزها

    پرندگان که می آیند

    منقار به دیدگان ماه می کوبند

    که اینچنین لال شدم

    میان باران ها .

    "هرمزعلی پور"
     
  9. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    "دیداردرفلق"

    تومثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

    -که سربه صخره گذارد،

    غریبی و پاکی

    ترا ، ز وحشت توفان،

    به * می فشرم

    عجب سعادت غمناکی!

    "منوچهر آتشی"
     
  10. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    وانمود می کنی که خفته ای

    مثل همیشه

    و هیچ نمی بینی

    در آهسته باز می شود

    می آید تا کنار میز

    پاورچین

    پیراهن کهنه ات را

    نوازش می کند

    با نوک انگشتان

    کتاب را بر هم می نهد

    دستمال سپید را

    بر میز می کشد

    همچنان ازگوشه چشم

    در آینه می نگری

    خیال می کنی کسی نیست

    و گلهای پژمرده هنوز آنجاست

    در گلدان

    گل سرخ را نمی بینی

    جوی نقره ای که جاریست

    از چشمه چشمانش

    چشمها را با پشت دست پاک می کند

    پنجره را می گشاید

    و همچنان که آمده پاورچین می رود

    مثل همیشه

    که نمی خواهی عاشق شوی

    و سپیده می زند

    بی قرار در آینه ی تهی می نگری

    مثل همیشه

    که پنجره باز است و

    نشانی از او نیست

    و سر گردانی

    میان آواز گنجشکان.

    "رضاچایچی"
     
  11. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم

    سراغ تو را از خدا می گرفتم

    و گر سنگ بودم به هر جا که بودی

    سر رهگذار تو جا می گرفتم.

    اگر ماه بودی ، به صد ناز-شاید-

    شبی بر لب بام من می نشستی

    و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

    مرا می شکستی ، مرا می شکستی.

    "فریدون مشیری"
     
  12. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    حاشا...

    حاشا و ابدا

    که مرا دلگیری

    از آسمان نیست

    این سرشت ابر است که ببارد

    اگر نبارد

    مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است

    ابر نمی بارد

    عمر ادامه دارد

    و مرا غزلی به یاد مانده است

    که برای تو بخوانم-

    ایستاده بودم که بهار شد

    و غزل را به یاد آوردم

    خواندم

    تو مرده بودی

    حاشا و ابدا

    که نه تو را به یاد دارم

    غزل را به یاد دارم

    ابیاتش شباهت به قصیده دارد .

    "احمد رضا احمدی"
     
  13. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    از حدهای سکوت آمد

    رگی از گونه ام برداشت

    نوشت"دوستت دارم"

    و هژده سالگی قرمز ماند

    در حدهای سکوت و گونه ماند

    تا چروک هژده سالگی گفت:

    بالاتر از قرمز رنگی نیست

    سیاه را ندیده بود

    با قرمز ماند

    از حدهای سکوت می روم

    رگی از طوق چشم هایم برمی دارم

    می نویسم "هنوز دوستت دارم"

    وسی سالگی سیاه می ماند

    در حدهای سکوت و طوق های چشم می مانم

    تا چروک سی سالگی می گویم:

    بالاتر از سیاه رنگی نیست

    قرمز را دیده ام

    با سیاه می مانم

    "شیوا ارسطویی"
     
    yokefellow از این پست تشکر کرده است.
  14. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    بر سه شنبه برف می بارد

    برف پاکن ها

    دست تکان می دهند.

    بر سه شنبه برف می بارد.

    دست تکان می دهیم:

    -"خداحافظ..."

    برف پاک کن ها

    از روی تو

    برف سه شنبه را

    می روبند

    من دست تکان می دهم

    نقش تو را پاک می کنم

    -"خداحافظ..."

    بر جاده ی خالی برف می بارد

    وبرف پاک کنی

    دیوانه وار

    به این سو و آن سوی جدار گلو

    می کوبد.

    در گلویم بر نام تو برف می بارد...

    "نازنین نظام شهیدی"
     
    yokefellow و JIJILI از این پست تشکر کرده اند.
  15. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    آن سوی بن بست

    جایی کنار بن بست
    به دختری می رسم
    که چمشمهایش
    به رنگ عبور است

    انگار او را
    بارها به یاد آورده ام
    آن وقت ها که فراموش شده بود م

    با سر انگشتان بارانی
    به آن سوی بن بست اشاره می کند
    که پشت صورت من است

    انگار
    بارها
    او را ندیده ام
    آن وقت ها که به برگی می آویختم
    که مرا به آهنگ ریزش می برد

    هنوز
    تمام نفسهایم ترس است

    و قامتم
    پر از دختری است
    که به آنسوی بن بست خیره میشود
    که پشت صورت من است.

    مهر نوش قربانعلی
     
  16. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    فراقی

    سپیده که سر بزند
    نخستین روز روزهای بی تو
    آغاز می شود
    آفتاب سرگشته وپرسان
    تا مرا کنار کدام سنگ
    تنها باید به تماشای سوسنی نوزاد
    به نخستین
    دره سرگشتی هام
    در اندیشه تو ام
    که زنبقی به جگر می پروری
    و نسترنی به گریبان
    که انگشت اشاره ات
    به تهدید بازیگوشانه
    منقار می زند به هوا
    و فضا را
    سیراب می کند از شبنم و گیاه
    سپیده که سر بزند خواهی دید
    که نیست به نظر گاه تو آن سدر
    فرتوتی که هر بامداد
    گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم
    آخرین ستارگان کهکشان شیری را
    تا خوابگاه آفتابیشان
    بدرقه می کردند
    سپیده که سر بزند
    نخستین روز روزهای بی مرا
    آغاز خواهی کرد
    مثل گل سرخ تنهایی
    آه خواهی کشید
    به پروانه ها خواهی
    اندیشید
    و به شاخه سدری
    که سایه نینداخته بر آستانه ات

    "منوچهر آتشی"
     
  17. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    خانه‌ات سرد است !؟
    خورشیدی در پاکت می‌گذارم
    و برایت پست می‌کنم

    ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار
    و به آسمانم روانه کن
    بسیار تاریکم

    "منوچهر آتشی"
     
    yokefellow از این پست تشکر کرده است.
  18. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    آیا تمام شد بازی ؟ نه , نه , نمی کنم باور
    دل همچو طفل بازیگوش ,فریاد میزند از سر

    ازمن چنان گذشت آیا,کزجنبشی بدان نرمی
    ترسد نسیم روح افزا ,پژمرده را کند پرپر؟

    در * سازخوش کوکم,آیا دگر نخواهد زد
    آن نغمه راکه ازعشقت,زدبیست سال افزونتر؟

    گفتم که خاطراتت را , از یاد می توانم برد
    مانده است بر در و دیوار صدها نشان یاد آور

    گویی به چشم می بینند,آن بوسه ی نخستین را
    کزشورعشق می رقصند,این شاخه های بازیگر

    این تاب را که می بینی,با زلف و دامنم محرم
    بوده است روزها ما را , یا گاهواره یا بستر

    این آب راکه می بینی,ازما دوشاه ماهی داشت:
    همشیوه , همشنا , همدل , شور آشنای همدیگر

    از پرده ها اگر پرسی ,زان عیش در امان گویند
    در نور سرخ می لغزید , اندامها ز پا تا سر

    این درد با که باید گفت ؟یار از برم گریزان شد
    تا دیگری به بر دارد , هرگز نگیردم در بر

    در من نمی تواند یافت ,چیزی که عشق را شاید
    تاراجگاه ایام است , این باغ بی در و پیکر

    آیا تمام شد یاری ؟ آری تمام شد , آری !
    مرگت رسیده است,ای دل!گیرم نمی کنی باور...

    سیمین بهبهانی
     
  19. bedrod

    bedrod کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    29
    تشکر شده:
    11
    جنسیت:
    زن
    می آیی

    می آیی
    و شرق نارنجی بر نقشه های جهان می تابد
    اسبها گهواره های نوازش
    آبها بلورهای قدیم نباریده ناگهان بارش

    می روی
    و اثاث خانه شکل یک سوال بدون جواب را می سازند
    آیا خواهد آمد باز؟

    نبودی
    برایم یک دست لباس سرخ آوردند که " بپوش و بسوز و چیزی نگو "
    پیداست طلوع شرق نارنجی بر نقشه های جهان راستی تابیده
    اسبها راستی
    آبها راستی
    دور دشتهای جهان دویده باریده

    برای خواب های پا برهنه ام
    کفش آورده بودی اگر
    لباس سرخ اندازه ام نبود

    می روی
    و گنجشگکی از جوجه های رنگ کرده ی شهر می پرسد
    آیا خواهد آمد باز؟

    شیوا ارسطویی
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.