1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عاقبت فراموشی خدا

شروع موضوع توسط farhad_4x در ‏5 آگوست 2012 در انجمن مقالات مذهبی

  1. farhad_4x

    farhad_4x کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    1,005
    تشکر شده:
    211
    جنسیت:
    مرد
    برخی از گناهکاران در روز قیامت کور محشور می‌شوند. ایشان از خداوند می‌پرسند:
    قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِیرًا1
    «پروردگارا! چرا نابینا محشورم كردی؟! با آن که بینا بودم
    آنها در پاسخ سؤال خود این‌گونه می‌شنوند:
    قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنسَى2
    «آن گونه كه آیات من برای تو آمد، و تو آنها را فراموش كردی، امروزنیز تو فراموش خواهی شد
    آری، برخی از انسان‌ها چون آیات خدا، فرامین او، پیامبران و ائمّه(علیه السلام) را فراموش می‌کنند، خودشان نیز به فراموشی سپرده می‌شوند و این فراموش شدن نه تنها در آخرت که در دنیا نیز دامن ایشان را می‌گیرد؛ سندی بن محمّد می‌گوید گروهی به دنبال امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌رفتند، پیروان شماییم؟ حضرت فرمود: «چرا نشانی پیروان خود را در شما نمی‌بینیم؟!» 3.
    حضرت یوسف(علیه السلام) از آن جوان‌های غیور بود. انسان غیرتمند، زنا نمی‌کند. زلیخا می‌خواست یوسف(علیه السلام) را به دام اندازد. چهل در را پشت هم قفل کرد و از او تقاضای گناه کرد: وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ4 حضرت یوسف(علیه السلام) دید زلیخا پارچه‌ای روی چیزی انداخت. پرسید: این چه بود؟ زلیخا گفت: این بت و معبود من است. یوسف(علیه السلام) فرمود: «پس من معبود خود را چه کنم؟ چطور چشمان خدا را ببندم؟ من نمی‌توانم چشم خدایم را ببندم»؛ بنابراین یوسف(علیه السلام) پا به فرار گذاشت. او را به زندان انداختند. زندان برای او گواراتر از گناه کردن بود. در زندان با دو نفر آشنا شد. یکی از آنها نانوا و دیگری هم مسئول می‌گساری شاه بود. نانوا خواب دید که بر سرش مقداری نان است و پرندگان نان روی سرش را بردند. دیگری هم خواب دید مشغول شراب‌گیری است. حضرت یوسف(علیه السلام) به ساقی فرمود:
    یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّیْرُ مِن رَّأْسِهِ قُضِیَ الأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیَانِ 5
    تو به سقایت شراب می‌روی.
    امّا قول بده وقتی آزاد شدی، سفارش مرا به پادشاه بنمایی!

    وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ 6
    نزد شاه از من یاد بکنی.

    به دیگری فرمود:
    وَأَمَّا الآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّیْرُ مِن رَّأْسِهِ 7
    تو را به دار می‌زنند و آن‌قدر می‌مانی که پرنده‌ها می‌آیند و مغزت را می‌خورند.

    خواجه عبدالله انصاری(ره) می‌گوید: حضرت یوسف(علیه السلام) دوازده سال بیشتر از آنچه خداوند پیش از آن برایش مقّدر کرده بود، در زندان ماند؛ چرا که دوازده حرف از غیر خدا بر زبان آورد. آن دوازده حرف این بود که اگر نجات یافتی، پیش پادشاه سفارش مرا هم بکن.( اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ) اتفاقاً آن فرد هم یادش رفت که پیغام او را به شاه برساند!.
    بین اهل معنا مشهور است که:
    «کِلُّ ما شَغَلَکَ عَن ذِکرِ اللهِ فَهُوَ صَنَمُکَ»؛8
    هر چه تو را از یاد خدا باز دارد، بت توست.
    هیچ چیز نباید ما را از یاد خدا غافل کند. اگر از یاد او غافل نشویم، همیشه درست حرکت خواهیم کرد. در این‌باره باید به یکدیگر تذکّر دهیم. ذکر بسیار خوب است و قرآن خود نیز ذکر است و در آن آمده است:

    فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ
    پس یادآوری کن وتذکّر ده.
    باید به انسان یادآوری کرد که پیش از اینکه به این دنیا بیاید، درجای دیگری بوده و به او چیزهایی نشان داده شده است.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.