1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان درباره ي يك كوهنورد

شروع موضوع توسط soheila jon در ‏8 آگوست 2012 در انجمن داستانهای بلند

  1. soheila jon

    soheila jon کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 آگوست 2012
    ارسال ها:
    309
    تشکر شده:
    290
    جنسیت:
    زن
    داستان درباره ي يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوه ها بالا برود .​

    او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد.

    ولي از آن جا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي ديد تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود

    . شب بلندي هاي كوه را تماما در بر گرفت ومرد هيچ چيز را نمي ديد.

    همه چيز سياه بود و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

    . همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله ي كوه پايش ليز خوردو

    در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد

    . در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را درمقابل چشمانش مي ديد

    واحساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله ي قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت .

    همچنان سقوط مي كردو در آن لحظات ترسناك همه ي رويداد ها ي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

    اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك شده است

    . ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش محكم شد

    بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بودو

    دراين لحظه ي سكون برايش چاره اي نمانده جز آن كه فرياد بكشد

    خدايا كمكم كن .

    ناگهان در خيالش صدايي پر طنين كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد:

    از من چه مي خواهي؟

    -اي خدا نجاتم بده.

    -واقعا باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم؟

    -البته كه باور دارم.

    -اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن.

    ...يك لحظه سكوت...و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

    گروه نجات مي گويند كه روز بعديك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند

    .بدنش از يك طناب آويزان بودو با دستانش محكم طناب را گرفته بود.

    او فقط يك متر با زمين فاصله داشت.

    وشما؟

    چقدربه طنابتان وابسته ايد؟

    آيا حاضريد آن را رها كنيد؟

    در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.

    هرگز نبايد بگوييد او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است

    هر گز فكر نكنيد كه اومراقب شما نيست.

    به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.​
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​
    خدا جون حواست بهم هس؟​
    میخوام طنابم رو رها کنم​
    بهم کمک کن​
    خداوندا​
    آرامشی عطافرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم

    و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

    و دانشی که تفاوت این دو را بدانم​
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.