1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

باخشونت هرگز دل نوشته

شروع موضوع توسط soheila jon در ‏11 آگوست 2012 در انجمن دل نوشته های کاربران

  1. soheila jon

    soheila jon کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 آگوست 2012
    ارسال ها:
    309
    تشکر شده:
    290
    جنسیت:
    زن
    سخت آشفته و غمگین بودم…
    به خودم می گفتم:
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم میگیرند
    ... درس ومشق خود را…
    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند ز من
    و حسابی ببرند…

    خط کشی آوردم،
    درهوا چرخاندم...

    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

    اولی کامل بود،
    دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم...

    سومی می لرزید...
    خوب.. گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود...
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را میگشت

    تو کجایی بچه؟؟؟
    بله آقا، اینجا

    همچنان میلرزید...
    پاک تنبل شده ای بچه بد
    "به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند"
    "ما نوشتیم آقا"

    بازکن دستت را...
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا میکرد
    چون نگاهش کردم
    ناله سختی کرد...

    گوشهء صورت او قرمز شد
    هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
    همچنان می گریید...
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
    زیر یک میز ، کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد.…
    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن

    چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوبِ ستم، بردلم آتش زده بود
    سرخی گونه او، به کبودی گروید...

    صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش ، و یکی مردِ دگر
    سوی من می آیند...
    خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید..

    سخت در اندیشه آنان بودم
    پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما

    گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمیگشته
    به زمین افتاده
    بچهء سر به هوا،
    یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو و کنار چشمش،
    متورم شده است
    درد سختی دارد،
    میبریمش دکتر
    با اجازه آقا...

    چشمم افتاد به چشم کودک...
    غرق اندوه و تاثر گشتم
    منِ شرمنده معلم بودم
    لیک آن کودکِ خرد و کوچک
    این چنین درس بزرگی میداد
    بی کتاب و دفتر...

    من چه کوچک بودم
    او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
    عیب کار از خود من بود و نمیدانستم

    من از آن روز معلم شده ام ….
    او به من یاد بداد ، درس زیبایی را...
    که به هنگامهء خشم
    نه به دل تصمیمی
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی

    ***

    یا چرا اصلاً من
    عصبانی باشم

    با محبت شاید،
    گره ای بگشایم


    با خشونت هرگز...
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.