1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

نمونه ای از دروغ گویی دختر پسرا...

شروع موضوع توسط ღღfatemehღღ در ‏15 آگوست 2012 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. ღღfatemehღღ

    ღღfatemehღღ ♥♀ҒдТЄщЭЧ♀♥ برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 آگوست 2012
    ارسال ها:
    3,355
    تشکر شده:
    3,575
    جنسیت:
    زن
    مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان
    رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر





    از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده،
    خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی





    دختر جوان قرار گرفت این اولین خودرویی
    نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با





    بی توجهی دختر جوان به راه خود ادامه می
    دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که





    چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود .
    شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و





    تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند
    سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که





    شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای
    ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به





    مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره
    خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری





    نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره
    ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان





    بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت :
    ” خوشحال میشم ا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ”





    صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ
    داد : ” حتماً، بفرمایید بالا
    “.





    دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب
    را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از





    حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در
    حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو





    می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش
    را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای





    گوش کردن نیست ”





    - البته .





    پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد .
    صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به





    دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند
    ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ





    هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک
    با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر





    داد .





    - ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی
    مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ.





    اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ
    . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .





    دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:”
    اِی ، کمی ”





    - پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه
    . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی
    کار کردن رو ازم گرفته .





    دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار
    گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”





    - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته
    کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم
    بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم
    ، توی خونه با بابام دعوام شد .





    - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده





    - نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست
    که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .





    با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک،
    با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی
    کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”





    - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد
    از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟





    دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ
    داد:





    - اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.





    - اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.





    - فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم
    ونیز.





    پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن
    بابا ، اسم قشنگتون چیه؟





    - من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟
    چه کاره ای؟





    - چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم
    هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم
    . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما


    دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .





    - من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه
    و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه .
    تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک
    هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .





    - همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی
    قشنگه ها.





    دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و
    بار دیگر گره کرد . سپس گفت:





    - اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که
    خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده
    ای و دوست داری کار کنی ، آره؟





    - چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار
    می کردم.





    دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند
    ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می
    کرد.





    -ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم
    پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم .
    … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .





    سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا
    هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت
    .





    -دایانا خانوم ، داریم می رسیما .





    - دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ،
    فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده
    ام . تو که مخالفتی نداری ؟





    - نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا
    هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ،
    حواست باشه که دیرت نشه .





    دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه
    ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:





    -آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه
    ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .





    سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی
    میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه
    داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش
    بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس
    با همان لبخندی که بر لب داشت گفت
    :





    - بفرمایید.





    دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می
    شد پی به هیجانش برد.





    - موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته
    اگه ممکنه .





    پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه
    خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.





    - بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو
    روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر
    اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم
    .





    دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل
    به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت
    کرد .





    - قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم
    ، خیلی یوغره.





    - خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه
    رو دوباره ببینیم .





    - ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که
    هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .





    - باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .





    - خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .





    دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد
    ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را
    برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا
    ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی
    همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای
    جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش
    را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه
    نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا
    سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف
    ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست
    . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین
    اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت
    . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی
    که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:





    - بله؟





    صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی
    آمد .





    - سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین
    بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …





    - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در
    ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟


    - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .





    - جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده
    ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت
    بود کی بود؟





    - کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .





    - هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش
    آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟





    - ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست
    … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …





    - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت
    ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و
    سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت
    زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ***
     

    موضوعات مشابه

    saeed از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.