1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

درد دل دختری با مادرش(شعر طنز)

شروع موضوع توسط behnam_tork در ‏20 آگوست 2012 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. behnam_tork

    behnam_tork کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 آگوست 2012
    ارسال ها:
    50
    تشکر شده:
    27
    جنسیت:
    مرد
    دختری با مادرش در رختخواب



    درددل می کرد با چشمی پر آب



    گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست



    زندگی از بهر من مطلوب نیست



    گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟



    روی دستت باد کردم مادرم!



    سن من از بیست وشش افزون شد



    دل میان * غرق خون شد



    هیچ * مجنون این لیلا نشد



    شوهری از بهر من پیدا نشد



    غم میان * شد انباشته



    بوی ترشی خانه را برداشته!



    مادرش چون حرف دختش را شنفت



    خنده بر لب آمدش آهسته گفت:



    دخترم بخت تو هم وا می شود



    غنچه ی عشقت شکوفا می شود


    غصه ها را از وجودت دور کن



    این همه شوهر یکی را تور کن!



    گفت دختر ،مادر محبوب من!



    ای رفیق مهربان و خوب من!



    گفته ام با دوستانم بارها



    من بدم می آید از این کارها



    در خیابان یا میان کوچه ها



    سر به زیر و با وقارم هر کجا



    کی نگاهی می کنم بر یک پسر



    مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟



    غیر از آن روزی که گشتم همسفر



    با سعیدو یاسر و ایضا صفر



    با سه تاشان رفته بودم سینما



    بگذریم از مابقی ماجرا!



    یک سری هم صحبت صادق شدم



    او خرم کرد آخرش عاشق شدم



    یک دو ماهی یار من بود و پرید



    قلب من از عشق او خیری ندید



    مصطفای حاج علی اصغر شله



    یک زمانی عاشق من شد،بله



    بعد جعفر یار من عباس بود



    البته وسواسی وحساس بود



    بعد ازآن وسواسی پر ادعا



    شد رفیقم خان داداش المیرا



    بعد او هم عاشق مانی شدم



    بعد مانی عاشق هانی شدم



    بعدهانی عاشق نادر شدم



    بعد نادر عاشق ناصر شدم



    مادرش آمد میان حرف او



    گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!



    گرچه من هم در زمان دختری



    روز و شب بودم به فکر شوهری



    لیک جز آن که تو را باشد پدر



    دل نمی دادم به هرکس اینقدر



    خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی



    واقعا که پوز مادر را زدی
    .
    .
    .
    .
    يادداشت هاي يك دختر ترشيده
    این که می گویند در ازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
    فرض کنید مریم بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!

    مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
    شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…
    { مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
    همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }

    *************


    مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
    شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!
    { همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
    مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
    همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }

    *************


    مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
    آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
    { مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )

    *************


    مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
    فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
    کنار دریا:
    پسر جوان: شما تنها هستید؟
    مریم: در حال حاضر بله…
    پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
    مریم : نه… من همراه ندارم!
    پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)
    مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…
    پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)
    مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
    پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!

    *************


    مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
    غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
    در یک میهمانی:
    پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!

    *************


    مریم :ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
    ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
    پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
    مریم : نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
    پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا… من دنبال موردی می گردم که open باشد!
    (واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)

    *************


    مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
    حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
    پسر:asl plz !
    مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
    پسر: bye !!
     

    موضوعات مشابه

    soheila jon و mohammad_bk از این پست تشکر کرده اند.
  2. عشق ممنوع

    عشق ممنوع کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏10 آگوست 2012
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    39
    جنسیت:
    زن
    az khande delam dard gereft
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.