1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

این داستانو حتما بخونید

شروع موضوع توسط جیم در ‏13 سپتامبر 2012 در انجمن خانواده

  1. جیم

    جیم کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 آگوست 2012
    ارسال ها:
    239
    تشکر شده:
    401
    جنسیت:
    مرد
    (دوست عزیز این داستانو بخون ودر پایان یک جمله به تمام مادران تقدیم کن)


    مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

    یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
    خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
    به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
    کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
    روز بعد به مادرم گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟
    ولی مادرم هیچ جوابی نداد....
    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
    احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
    از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
    وقتی مادرم ایستاده بود دم در، بچه های من به اون خندیدند
    و من سر مادرم داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟
    سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
    گم شو از اینجا! همین حالا

    اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
    مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
    یک روز، یک دعوت نامه از ایران اومد در خونه من در سنگاپور
    برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران میرم
    بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی
    همسایه ها گفتن که مادرم مرده
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    همسایه ها یک نامه به من دادند که مادرم ازشون خواسته بود که به من بدن



    این بود نامه مادرم :
    ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
    منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای ایران ،
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
    به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم !!!
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    با همه عشق و علاقه
    مادر یک چشم تو ...



    جانم فدای مادر عزیزم
     

    موضوعات مشابه

    manijeh30, روژین, آیسودا و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. RAHIM68

    RAHIM68 برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏22 آگوست 2012
    ارسال ها:
    1,057
    تشکر شده:
    1,234
    جنسیت:
    مرد
    آدمها ... :
    ... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .
    ... وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.
    ... وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !

    /
    ...................................................................................................................................................................
    من بدهکار توام ای مادر
    همه جانی که به من بخشیدی
    لحظاتی که برای امن من جنگیدی
    و بدهکار توام عمرت را
    روزهایی که ز من رنجیدی
    اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی
    ....
    من بدهکار توام ای مادر!
     
    manijeh30 و جیم از این پست تشکر کرده اند.
  3. JIJILI

    JIJILI کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2012
    ارسال ها:
    220
    تشکر شده:
    384
    جنسیت:
    زن
    :(بخداهیچ حرفی نمیتونم بزنم
     
  4. NaNaziii

    NaNaziii کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    261
    تشکر شده:
    406
    جنسیت:
    زن
    vaghean ghashang boood

    che azab vojdaane badii begire oon pesar
     
  5. آیسودا

    آیسودا کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏9 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    848
    تشکر شده:
    196
    جنسیت:
    زن
    یعنی امکان داره کسی با مامانش اینکارو کنه؟؟؟taajob اخه امکان نداره..-saket- .

    فدای همه ی مامانا... دعا کنید مامان منم خوب شه...:oops:
     
  6. manosha

    manosha کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 آگوست 2013
    ارسال ها:
    87
    تشکر شده:
    81
    جنسیت:
    زن
    مادر آدم خیلی عزیزه ما چقدر بی رحمیم که یه وقتایی یادمون میره
     
  7. manijeh30

    manijeh30 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    185
    تشکر شده:
    137
    جنسیت:
    زن
    من به شخصه حاضرم جونمو واسه مادرم فدا کنم.
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.