1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

خاطرات خنده دار (۲)

شروع موضوع توسط NaNaziii در ‏13 سپتامبر 2012 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. NaNaziii

    NaNaziii کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    261
    تشکر شده:
    406
    جنسیت:
    زن
    يه بار استاد رياضي مون گفت:از كل كتاب امتحان ميگيرم
    دوستم يواشكي گفت:بيخود ميكني!
    استاد هم گفت:چيزي فرموديد آقاي مختاري؟
    دوستم يهو هول شد و گفت:بله...چيزه...گفتم از كل امتحان كتاب ميگيريد؟؟!!!!!
    بيچاره تا يه ماه نميتونست بياد سر كلاس!

    فرستنده : hesabdar
    .
    .
    .
    .
    يه دوست داشتم اسمش شاهين بود.يه بار معلم ازش پرسيد:ميدوني شاهين يعني چي؟
    اونم گفت:آره يعني عقاب!!
    من:-))
    بقيه:!:-)
    معلم:=-|

    فرستنده : hesabdar
    .
    .
    .
    .
    يه زماني تلويزيون فيلم امپراطور دريا رو ميداد و منم هميشه بعد از تموم شدنش جو گير ميشدم و ميرفتم حياط يه چوب برميداشتم و مثلا با دشمناي فرضي مبارزه ميكردم
    يه بار بعد از انجام اون حركات داداشم بهم گفت كنار مدرسه مون يه ديوونه است از حركاتش فيلم گرفتم بيا نگاه كن
    گوشي رو گرفتم و هي نگاه ميكردم سر در نمي آوردم ديوونه هه چيكار ميكنه هي به داداشم گفتم:داداشي چيكار ميكنه؟ اونم ميگفت:آخر متوجه ميشي!!
    بعد دو ساعت ديدم از خودم فيلم گرفته و نشون خودم داده!!
    يعني اون لحظه ميخواستم بميرم!

    فرستنده : hesabdar
    .
    .
    .
    .
    يه مادربزرگ دارم باما زندگي مي كنه.
    هرروز سحر پا ميشه با ما سحري مي خوره.
    صبح يه صبحونه تپل مي زنه و بعدش يه ناهار مشتي مي خوره.
    موقع اذان كه ميشه مياد سر سفره افطار ميگه:
    قربون خدا برم تو اين فصل تابستون نه احساس تشنگي مي كنم نه احساس گشنگي!
    ننه بزرگه داريم ما؟

    فرستنده : 09102xxx134 - بهنام ساران
    .
    .
    .
    .
    امروز صبح تو راه آهن مامورا یه پسررو گرفتن که داشت روزه خواری میکرد،
    ازش پرسید شما از اقلیت دینی هستی؟؟؟
    میگه نه من از اکٍثریت بی دین هستم
    خدائیش من خودم هنگ کردم از حاظر جوابیش

    فرستنده : رضا صادقی
    .
    .
    .
    .
    يکی از سرگرمیهای من دادن آدامس اُکالیپتوس اُربیت به بچه های زیر پنج سال و دیدن عکس العملشون بعد از پنج ثانیه س!!!

    فرستنده : رضا صادقی
    .
    .
    .
    .
    با رفقا رفته بودیم ری بعد از اونور رفتیم موزه ی حضرت عبدالعظیم ، دم در موزه که رسیدیم دیدیم یکی از بچه ها داره درهای موزه رو میبوسه ! رفتم نزدیکش گفتم داداش اینجا کجاست ؟ گفت حرمه فقط نمیدونم چرا انقد خلوته!
    من و رفیقام اونقد بهش خندیدیم که بنده خدا وقتی رفتیم حرم دیگه حتی خوده حرمو نبوسید !!!!

    فرستنده : محمد
    .
    .
    .
    .
    ما یه همسایه داشتیم که من و داداشم خیلی ازش بدمون میومد. یه روز این خانم مریض شد و مامانم یه جعبه شیرینی خرید که عصر بره ملاقاتش. من و داداشم یواشکی رفتیم سراغ شیرینی ها و دونه دونه لیسشون زدیم و گذاشتیم سر جاش که مثلا خانمه شیرینی های لیس زده ما رو بخوره و ما دلمون خنک شه. عصر مامانم رفت در خونه شون، اما خانمه
    خونه نبود. مامانم هم شیرینی رو آورد و گفت خانمه نبود، خودمون اینو بخوریم!!! حالا من و داداشم مونده بودیم کدوم شیرینی رو من لیس زدم و کدوم رو اون.

    فرستنده : saman74
    .
    .
    .
    .
    یادمه وقتی دبستان میرفتم معلممون درس گرفتن مخرج مشترک رو داده بود؛منم همیشه از مادربزرگم که یه پیرزن ساده و بیسوادیه به بهانه های مختلف پول میگرفتم؛رفتم پیش مادربزرگم و گفتم مادربزرگ باید مخرج مشترک بخریم ببریم مدرسه بنده خدا هم پول داد,خلاصه چند وقت ما به بهانه ی مخرج مشترک!از مادربزگمون پول گرفتیم.یه روز که تو کلاس بودم دیدم که مدیر اومده دم در کلاس و از معلم میخواد که من به دفتر برم منم بی خبر از همه ی دنیا به دفتر رفتم که دیدم مادربزرگم اونجا نشسته!دیگه تا ته قصه رو خودتون بخونید!بنده خدا اومده بوده مدرسه و با حالت شکایت به مدیر گفته این مخرج مشترک چیه که هی به نوه ی من میگید بخره بیاره؟!!!
    یادمه اون سال مدیر منو با اسم مخرج مشترک صدا میکرد!!!

    فرستنده : moosavi68
    .
    .
    .
    .
    ﯾﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻫﺮ ﺳﺮﯼ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﯿﮑﻪ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺖ ..!ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺑﺮﻥﺑﯿﺮﻭﻥ!ﻗﻀﯿﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﻢ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﻌﺪ ﯾﮑﻢ ﺩﯾﺮ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺣﺎﻻ چی ﻣﯿﮕﻪ !!!! ﯾﻬﻮ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺍﺷﺘﻢﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺻﻒ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﺪﻥ؟ ! ﺩﺧﺘﺮﺍ ﭘﺎ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﻭﻗﺘﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10بود

    فرستنده : saman74
    .
    .
    .
    .
    بیشتر ساعات التماسی که تو زندگیم داشتم مربوط به دوم ابتداییم میشه که به یک سگ التماس می کردم جون مامانت اینجا یخ زده پارس نکن من مثه آدم رد بشم..
    احمق بی شعور اینقدر پارس کرد 10-12 بار تو 5 متر خوردم زمین: زانوم ترک خورد دماغمم شکست...

    فرستنده : گلادياتور
    .
    .
    .
    .
    تجربه به من ثابت کرده هرچی مطب یه خانوم دکتر دندونپزشک شیکتر باشه و خودش هم هرچه زیباتر و باکلاس تر باشه و ملیحتر لبخند بزنه وحشیانه تر کارشو انجام میده...ایندفه میخام برم پیش یه دکتره مرده و کچله و چاقه ومطبشم دربو داغونه.

    فرستنده : ماهان
    .
    .
    .
    .
     

    موضوعات مشابه

    shiva_19, taigerelektra, mahima و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. جیم

    جیم کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 آگوست 2012
    ارسال ها:
    239
    تشکر شده:
    401
    جنسیت:
    مرد
    khandidankhandidantashvigh
     
    NaNaziii از این پست تشکر کرده است.
  3. amir-2

    amir-2 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2012
    ارسال ها:
    133
    تشکر شده:
    82
    جنسیت:
    مرد
    mer30 aziztashvighkhandidan
     
    NaNaziii از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.