1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور

شروع موضوع توسط saeed2 در ‏19 سپتامبر 2012 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. saeed2

    saeed2 نظارت کننده مدیران بخش مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    0
    تشکر شده:
    1,397
    جنسیت:
    مرد
    داستان کوتاه عاشقانه ژاله و منصور
    awww.smsiha.net_wp_content_uploads_smsiha.net_dastan_kootah.jpg
    امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
    ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
    ۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .
    منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
    ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.
    در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.
    اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.
    بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.
    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.
    یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
    بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .
    ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه…
    منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود…
     

    موضوعات مشابه

    nazanin 20, مجید عزیززاده, mahima و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. NaNaziii

    NaNaziii کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏23 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    261
    تشکر شده:
    406
    جنسیت:
    زن
    vaaaay
    ajaaaaaab dastaniii
    che azab vojdaniiii begiiiire
    merc
     
    Mahdi. و saeed از این پست تشکر کرده اند.
  3. absolut_citron10

    absolut_citron10 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    133
    تشکر شده:
    57
    جنسیت:
    مرد
    hame pesara injori nistan nemidonam chera hame in dastanaro vase pesara misazan
     
  4. الینا

    الینا برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏16 آگوست 2012
    ارسال ها:
    283
    تشکر شده:
    741
    جنسیت:
    زن
    vay khodaye man
     
    saeed و absolut_citron10 از این پست تشکر کرده اند.
  5. saeed2

    saeed2 نظارت کننده مدیران بخش مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    0
    تشکر شده:
    1,397
    جنسیت:
    مرد
    داداش اگه بتونم میخوام خودم داستان بنویسم سعی میکنم کمتر درمورده پسرا بنویسم ;)
     
  6. absolut_citron10

    absolut_citron10 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    133
    تشکر شده:
    57
    جنسیت:
    مرد
    dada alan ye jori shode daran az pesara ye hayola misazan ama injori nist migan mard ama bazi vaghta vaghean marda kam miyaran
     
  7. saeed2

    saeed2 نظارت کننده مدیران بخش مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئیه 2012
    ارسال ها:
    0
    تشکر شده:
    1,397
    جنسیت:
    مرد
  8. mahima

    mahima زندگی کن.... برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    706
    تشکر شده:
    623
    جنسیت:
    زن
    واااااااااااااااااااااااااا ی
    ممنون عالی بود...........
     
  9. روژین

    روژین کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏14 سپتامبر 2012
    ارسال ها:
    218
    تشکر شده:
    115
    جنسیت:
    زن
    افرین به دخترهtashvightashvightashvigh
     
  10. nazanin 20

    nazanin 20 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 آگوست 2012
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    277
    جنسیت:
    زن
    merciii kheyli ghashang booooooooooooooodddddd.tashvightashvigh
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.